گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

سادگی در حشر!

سعدی از زبان فقیر زاده ای خطاب به توانگر زاده ای می گوید: توانگر زاده ای دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره می کند که صندوق تابوت پدر من سنگین است و بر روی آن فرش رخام انداخته و خشت فلان بر روی او ساخته ایم، اما گور پدر تو فقط خشتی است که مشتی خاک بر آن پاشیده اند. درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت خواهد رسید!(1813)

از سیره ائمه (علیهم السلام)

رسم رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر این بود که هرگاه مسافرت می رفت و بر می گشت نخست به خانه فاطمه زهرا (علیها السلام) می آمد و احوالپرسی می کرد و سپس به خانه خود می رفت. یک بار در بازگشت از مسافرت به در خانه فاطمه (علیها السلام) آمد و وارد منزل نشد و بازگشت و به خانه خود رفت. فاطمه زهرا (علیها السلام) در فکر فرو رفت که علت چیست؟ در اندیشه خود دریافت که هر چه هست مربوط به آن پرده جدیدی است که در خانه نصب شده است. پرده را گرفت و همراه خود به نزد پدرش آورد و آن را در حضور آن حضرت گذارد و عرض کرد: این است تکه پارچه ای که میان ما و شما، فاصله انداخته است. به هر که می دهید، بدهید. به این ترتیب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از تجمل دوری کرده و بستگانش را به ساده زیستی دعوت می نمود(1814).

ساده زیستی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

یکی از اصول زندگی رسول اکرم و از اصول روش های پیغمبر اکرم اصل سادگی بود که کان رسول الله خفیف المؤونة(1815) و تا آخر عمر این را رعایت کرد.
در یکی از احادیث نقل کرده اند (اهل تسنن هم نقل کرده اند) که عمر بن الخطاب وارد می شود به اتاق پیغمبر اکرم، در آن جریانی که حضرت از زن هایشان اعراض کردند و آنها را مخیر نمودند میان طلاق و یا صبر کردن به زندگی ساده. عده ای از زن ها گفتند: آخر ما وضعمان خیلی ساده است، ما هم زر و زیور می خواهیم از غنائم به ما هم بدهید. فرمود: زندگی من زندگی ساده است. من حاضرم شما را طلاق دهم و طبق معمول که یک زن مطلقه - به تعبیر قرآن - باید تسریح کرد، یعنی باید مجهز کرد و یک چیزی هم به او داد، حاضرم چیزی هم به شما بدهم. اگر به زندگی ساده من می سازید، بسازید و اگر می خواهید رهایتان کنم رهایتان بکنم.(1816) البته همه شان گفتند خیر، ما به زندگی ساده می سازیم. که جریان مفصل است.(1817)
نوشته اند عمر بن الخطاب وقتی که اطلاع پیدا کرد حضرت از زن هایشان ناراحت شده اند، رفت که با حضرت صحبت کند. می گوید: یک سیاهی بود آنجا که در واقع به منزله دربان بود که حضرت به او سپرده بودند کسی نیاید، تا رفتم آنجا گفتم به حضرت بگو که عمر است. رفت و آمد گفت: جوابی ندادند. من رفتم و دو مرتبه آمدم اجازه خواستم باز هم به من جواب نداد. دفعه سوم گفت: بیا، وقتی رفتم دیدم پیغمبر در یک اتاقی که فقط فرشی که گویی از لیف خرماست در آن افتاده استراحت کرده، و وقتی من رفتم مثل این که حضرت کمی از جا حرکت کردند، دیدم خشونت این فرض روی بدن مبارکش اثر گذاشته، خیلی ناراحت شدم.
بعد می گوید: (و شاید با گریه) یا رسول الله چرا باید این جور باشد؟ چرا کسری ها و قیصرها غرق در تنعم باشند و تو که پیغمبر خدا هستی چنین وضعی داشته باشی؟
حضرت مثل این که ناراحت می شود، از جا بلند می شود و می فرماید:
چه می گویی تو؟ این مهملات چیست که می بافی؟ تو خیلی به نضرت جلوه کرده، خیال کرده ای من که این ها را ندارم، این محرومیتی است برای من؟ و خیال کرده ای آن نعمت است برای آنها؟ به خدا قسم که تنها آنها نصیب مسلمین می شود، ولی این ها برای کسی افتخار نیست.(1818)
ببینید زندگی پیغمبر چگونه بود. وقتی که مرد از خودش چه باقی گذاشت؟ وقتی که علی مرد از خودش چه باقی گذاشت؟(1819)