گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ساده زیستی حضرت زهرا (علیها السلام)

سلمان فارسی می گوید: روزی حضرت فاطمه (علیه السلام) را دیدم که چادری وصله دار و ساده بر سر داشت، تعجب کردم و گفتم: عجبا! دختران پادشاهان ایران و روم بر کرسی های طلایی می نشینند و پارچه های زرباف به تن می کنند؛ اما این دختر رسول خداست که نه چارهای گران قیمت بر سر دارد و نه لباس های زیبا! فاطمه (علیها السلام) پاسخ داد: ای سلمان! خدای تعالی لباس های زینتی و تخت های طلایی را برای ما در روز آخرت ذخیره کرده است. آن گاه حضرت زهرا (علیها السلام) خدمت پدر بزرگوار خود رسید و عرض کرد: یا رسول الله! ان سلمان تعجب من لباسی؛ ای رسول خدا! سلمان از سادگی لباسم تعجب نموده است. سپس فرمود: سوگند به آن خدایی که تو را مبعوث نمود، مدت پنج سال است که فرش خانه ما پوست گوسفندی است که روزها بر روی آن شترمان علف می خورد و شب ها بر روی آن می خوابیم و بالش ما چرمی است که از لیف خرما پر شده است.(1812)

سادگی در حشر!

سعدی از زبان فقیر زاده ای خطاب به توانگر زاده ای می گوید: توانگر زاده ای دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره می کند که صندوق تابوت پدر من سنگین است و بر روی آن فرش رخام انداخته و خشت فلان بر روی او ساخته ایم، اما گور پدر تو فقط خشتی است که مشتی خاک بر آن پاشیده اند. درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت خواهد رسید!(1813)

از سیره ائمه (علیهم السلام)

رسم رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر این بود که هرگاه مسافرت می رفت و بر می گشت نخست به خانه فاطمه زهرا (علیها السلام) می آمد و احوالپرسی می کرد و سپس به خانه خود می رفت. یک بار در بازگشت از مسافرت به در خانه فاطمه (علیها السلام) آمد و وارد منزل نشد و بازگشت و به خانه خود رفت. فاطمه زهرا (علیها السلام) در فکر فرو رفت که علت چیست؟ در اندیشه خود دریافت که هر چه هست مربوط به آن پرده جدیدی است که در خانه نصب شده است. پرده را گرفت و همراه خود به نزد پدرش آورد و آن را در حضور آن حضرت گذارد و عرض کرد: این است تکه پارچه ای که میان ما و شما، فاصله انداخته است. به هر که می دهید، بدهید. به این ترتیب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از تجمل دوری کرده و بستگانش را به ساده زیستی دعوت می نمود(1814).