گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ساده زیستی و گشایش

قلة العیال أحد الیسارین؛(1807) کمی زن و فرزند یکی از راههای گشایش است.

داستانها

سلمان در روزهای آخر عمر

سلمان فارسی یار باوفای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، هنگامی که در مدائن حکومت می کرد، لباس پشمینه می پوشید و بر الاغ سوار می شد و غذایش هم نان جو بود. با این حال روزهای آخر عمر در مدائن، از داشتن مال دنیا آه و ناله داشت.
سعد بن ابی وقاص یکی از فرماندهان جنگ های مسلمانان، در یکی از روزهای بیماری سلمان خدمت او حضور داشت. و با وی سخن می گفت، از جمله از وی، پرسید: ای ابو عبدالله مرا پندی ده! سلمان فرمود: هنگامی که قصدی می کنی و هنگامی که حکمی می دهی، و هنگامی که چیزی را تقسیم می کنی خدا را به یاد داشته باش.
وقتی که سلمان این سخن را گفت به گریه افتاد. سعد بن ابی وقاص تعجب زده، از وی پرسید: چرا گریه می کنی ای ابو عبدالله؟ سلمان در جواب وی گفت: در آخرت گردنه ای هست که فقط مردم سبکبار از آن می گذرند و من این همه چیز را در اطراف خود می بینم.
وقتی به اطراف وی نظر افکنده شد، در خانه اش جز یک ظرف چرمین و کوزه و یک آفتابه چیز دیگری نبود(1808).