گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

گناه زبان

بزرگی فرموده بود: به دکتر رفتم، در نوبت نشستم، یک پیرزن دهاتی نوبتش شد. پیش آقای دکتر رفت و گفت: نسخه ای را که به من دادید جوشاندم و خوردم ولی خوب نشدم! معلوم شده بعد که این خانم به جای این که نسخه را به داروخانه ببرد و جوشانده بگیرد و آن را بجوشاند، همان نسخه را جوشانده بود. دکتر گفت: حیف از نان که شوهرت به تو می دهد بخوری! بعد هم نسخه ای نوشته بود که به داروخانه برود و جوشانده بگیرد و مصرف کند، تا خوب شود. این بزرگ فرموده بود، نوبتم که رسید، دیگر کسی غیر از من و دکتر در مطب نبود. به آقای دکتر گفتم که آقا می دانی امروز چه کردی؟ گفت: چه کردم؟ گفتم: یک گناه نکردی، بلکه گناهان فراوانی مرتکب شدی: اولین گناهت این که یک مسلمان را مسخره کردی و اگر مسلمانی مسلمان دیگر را مسخره کند، شخصیت او را در میان مردم بکوبد، گناهش به قدری بزرگ است که در روایات می خوانیم روز قیامت در پیشانی اش نوشته شده: هو ایس من روح الله،(1782) یعنی این از رحمت خدا مأیوس است، رحمت خدا شامل حالش نمی شود و باید به جهنم برود و در روایت می خوانیم که گناهش مثل جنگ با خداست. من اهان ولیاً فقد بارزنی بالمحاربة؛(1783) اگر کسی به مسلمانی اهانت کند، مثل آن است که با خدا جنگ کرده باشد. آن بزرگ فرموده بود: این گناه اول! گناه دوم این که موجب شدی دیگران خندیدند و شخصیت این پیرزن را کوبیدند و او نیز خجالت کشید. از جاهایی که سبب، اولی از مباشر است، همین جاست. اگر تو این جمله را نمی گفتی، دیگران نیز مسخره اش نمی کردند. گناه سوم این که دروغ گفتی: حیف از نان که شوهرت به تو بدهد، بخوری، این دروغ است، این زن نمی داند که نسخه را چه باید بکند، از کجا می گویی که شوهرداری و خانه داری بلد نباشد؟ یک عمر شوهرداری و خانه داری کرده است، لذا این جمله حیف از نان که تو بخوری دروغ است و کسی که دروغ بگوید، گناهش بت پرستی است و قرآن شریف می فرماید: فاجتنبوا الرجس من الأوثان واجتنبوا قول الزور؛(1784) از پلیدیهای بتها اجتناب کنید! و از سخن باطل بپرهیزید! از دو چیز بپرهیز! یکی از بت پرستی، یکی هم از دروغ گفتن. بعد گفته بود: اگر بخواهم برایت بشمارم، به عنوان اولی و ثانوی، خیلی گناه کردی! و راستی چنین است. این جمله برای من و شما خیلی مفید است. ما باید مواظب زبان خودمان باشیم که فرق احمق و عاقل همین است. عاقل آن است که اول فکر می کند، بعد حرف می زند، اما احمق اول حرف می زند، بعد فکر می کند.(1785)

ما لا یعنی...

در روایت می خوانیم که جوانی به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به قبر سپرده شد، یعنی حضرت در غسل و کفن و دفنش شرکت نمودند. بعد از آن که او را در قبر گذاشتند و روی قبر را پوشاندند، مادرش سر قبر آمد و گفت: پسرم! برایت خیلی ناراحت بودم، اما حال که دیدم به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاک سپرده شدی، ناراحت نیستم، می دانم که سعاتمندی! پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی نگفتند. مادرش رفت، بعد فرمودند: قبر چنان فشاری به او داد که استخوان های سینه اش در هم شکسته شد، زیر منگنه الهی له شد! گفتند: یا رسول الله، جوان خوب و آدم رو به راهی بود. فرمود: بلی! اما ما لا یعنی، زیاد داشت. ما لا یعنی این است که آدم حرفی بزند که نه نتیجه دنیایی داشته باشد و نه آخرتی! این گونه حرف ها، اول مصیبتش فشار قبر است ولو آدم خوب و بهشتی باشد.(1786)

اشعار