گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

بکوب بکوب همان است که دیدی؟

گویند مرد مسگری شبی در خواب مخزن آبی دید که بر روی آن سوراخ هایی نصب شده و از آنها قطرات آب جاری بود. مرد مسگر پرسید: این سوراخ ها چیست؟ گفتند: سوراخهای ارزاق خلایق است. گفت: سوراخ رزق من کدام است؟ نشانش دادند سوراخی دید که آب از آن بسیار اندک و قطره قطره می چکید. مرد مسگر که چنین دید سراسیمه از خواب پرید و از آن به بعد در موقع کار پیوسته می گفت: بکوب بکوب همان است که دیدی! یعنی هر چه تلاش کنی، رزقت همان است که مقدر است.
اتفاقاً حاکم شبها با لباس درویشی در شهر گردش می کرد تا از حال و روز مردم شهر مطلع گردد و چون آن شب گذار حاکم به دکان مرد مسگر افتاد و زمزمه او را شنید وارد دکانش شد و سر صحبت را با او باز کرد و از حال و روزش پرسید. مرد مسگر گفت: زندگی ام به سختی می گذرد و وضعیت خوبی ندارم. حاکم پرسید: این که هنگام کار زمزمه می کنی، چه معنی می دهد؟ مرد مسگر داستان خوابی را که دیده بود، مفصلا شرح داد و گفت: از آن شب به بعد متوجه شده ام که حرص زیاد زدن بی فایده است و وضع زندگی ام از این بهتر نخواهد شد. حاکم پس از آن که با مرد مسگر ساعتی گفتگو کرد از او خداحافظی کرد و رفت و با خود گفت: باید کاری کنم که این مرد از این همه رنج و زحمت خلاصی یابد. روز بعد حاکم دستور داد مرغ چاقی را پخته و شکمش را پر از سکه و طلا کردند و با دیس چلویی به دکان مرد مسگر بردند و به او دادند. مرد مسگر چون مطمئن شد که غذا مال اوست به پستو رفت و پس از شستن دست و روی خود خواست مشغول خوردن شود که با خود گفت: من تا به حال کمتر این گونه غذاها را خورده ام، پس بهتر است آن را برای تاجری که به تازگی وارد شهر شده ببرم و بدین سبب با او آشنا شوم. شاید آشنایی با او باعث گشایش در کسب و کارم گردد. در پی این تصمیم مرد مسگر ظرف غذا را برداشت و یک راست به خانه مرد بازرگان رفت و پس از معرفی خود ظرف غذا را به او داد و گفت فردا برای گرفتن ظرف خدمت می رسم. بازرگان از او تشکر کرد و غذا را گرفت و پس از رفتن مرد مسگر مشغول خوردن شد که ناگهان متوجه سکه های طلا شده آنها را برداشت و در کیسه ای پنهان کرد و برای همیشه از آن شهر رفت. روز بعد مرد مسگر برای گرفتن ظروف غذا به خانه مرد بازرگان رفت و دانست که بازرگان از شهر رفته است. بسیار ناراحت شد و با افسردگی به سر کار خود برگشت و مشغول کار شد و باز در ضمن کار همان آهنگ را زمزمه می کرد. شب بعد دوباره حاکم با لباس درویشی به بازار آمد و به سراغ مرد مسگر رفت و با تعجب بسیار دید که مرد مسگر باز همان آهنگ را زمزمه می کند. حاکم پیش رفت و به مرد مسگر سلام داد و گفت: دیشب دیدم که ظرف غذایی برایت آورده بودند، آن را نوش جان کردی؟ مرد مسگر گفت: غذا را برای آشنایی بیشتر با تاجری به خانه او بردم و به او دادم به امید آن که با او دوست شوم و از این طریق کسب و کارم رونق بیشتری بگیرد. اما از بخت بد روز بعد که برای گرفتن ظرف غذا به خانه مرد تاجر رفتم، همسایگانش گفتند: بازرگان گفت برای همیشه از این شهر می روم زیرا چنان سودی برده ام که می توانم تا آخر عمر در آسایش و رفاه به سر برم. حاکم که چنین شنید دانست که آنچه مقدر باشد به آدمی می رسد و کسی قدرت تغییر دادن آن را ندارد.
آنچه نصیب است نه کم می دهند و ر نستانی به ستم می دهند
پس حاکم رو به مرد مسگر کرد و گفت: حالا که چنین است بکوب بکوب همان است که دیدی!(1707).

پلو مرغ!

حضرت آیت الله مظاهری دام ظله می فرماید: خدا رحمت کند پدرم را! ایشان می فرمود: آن وقت، با قافله به کربلا می رفتند. جایی منزل کردیم، دیدیم یک آقایی آنجا خوابیده است. گفتم شاید غذا نخورده باشد، یک کسی رفت و بیدارش کرد و گفت: بیا غذا بخور! آن مرد گفت: پلومرغ داری؟ گفتیم: نه! گفت: نه من نمی آیم. آن شخص گفت: ما آمدیم خیال کردیم دیوانه است؛ در وسط راه و پلومرغ! به عنوان غذا حتی نان خالی نیز گیرشان نمی آید، حالا به او می گوییم بیا ناهار بخور می گوید پلو مرغ دارید یا نه؟! فهمیدیم که دیوانه است.
اتفاقاً بعد از مدتی رکن الملوک اصفهان رسید. بعد از شستن دست، ناهار را کشید. به من تعارف کردند، گفتم: من ناهار خورده ام، اما این آقا که این جا خوابیده، ناهار نخورده است و می گوید که پلومرغ می خواهم. رکن الملوک گفت: خب! ما که پلو مرغ داریم، بروید صدایش کنید! می گوید ما هم رفتیم بیدارش کردیم و گفتیم پلومرغ آمد، بیدار شو! آن مرد آمد بر سر سفره و پلومرغش را خورد. وقتی خوردنش تمام شد، برای اینکه خیال می کردند دیوانه است، خواستند سر به سرش بگذارند. رکن الملوک از او پرسید: پلو یعنی چه؟! آن هم وسط بیابان! حالا اگر ما نرسیده بودیم چه؟ آن مرد گفت: می دانستم که پلومرغ می رسد حال اگر از جانب تو نمی رسید، از جانب کسی دیگر می رسید. رکن الملوک پرسید: از کجا؟ به چه دلیل می گویی؟ گفت: برای این که من قاری بودم برای یک هندی سر قبرش در مقبره ای از از مقبره های صحن حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرآن می خواندم. رسم آنها این بود که شب به شب برای من غذا می آوردند. همیشه پلومرغ بود. اتفاقاً آن هندی که هر شب برایم غذا می آورد، در گذشت و این قضیه به هم خورد. دیگر کسی نبود که به من پول بدهد تا چه رسد به این که برایم غذا بیاورد. من هم بر سر قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده و خطاب به آن حضرت گفتم: یا علی! تو از این هندی کمتر نیستی. این قرآنی را که برای او می خواندم برای تو می خوانم، پولی که او می داد، از تو نمی خواهم، اما پلومرغ را می خواهم. تو این را بده! من نیز قرآن را برایت می خوانم. من قاری تو، پلومرغ هم از تو! خلاصه این معامله را با آن حضرت انجام دادم. از آن وقتی که این معاهده انجام شد، تا به حال در هر شبانه روز یک دفعه، پلومرغ رسیده است.(1708)

روزی رسانی خدا به دست بندگان

زاهد نادانی از اجتماع کناره گیری کرد و به کوهی رفت و در غاری زندگی خود را با عبادت و مناجات و راز و نیاز با خدا تشکیل داد و برای نیازهای زندگی خودش و غذا و آب از هیچ کس سؤال نکرد. به امید این که خدا آب و نان را به او می رساند. پس از هفت روز وضع مزاج او به گونه ای شد که نزدیک بود بمیرد. دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! اگر مرا زنده کردی، پس رزق تقسیم شده مرا به من برسان وگرنه مرا بمیران! خدا به او چنین الهام کرد: سوگند به عزتم، به تو روزی نمی رسانم مگر این که به شهر بروی و در بین مردم زندگی کنی. او از غار بیرون آمد و وارد شهر گردید و مردم به او آب و غذا رساندند و او از هلاکت نجات یافت. خداوند به او الهام کرد: آیا نمی دانی که روزی رسانی به بنده ام به وسیله بندگانم در نزد من محبوب تر از روزی رسانی به دست قدرتم می باشد؟(1709)