گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

عقل و روزی

عن أبی الحسن الأول (علیه السلام) قال ینبغی لمن عقل عن الله أن لا یستبطئه فی رزقه و لا یتهمه فی قضائه؛(1706) امام کاظم (علیه السلام) روایت کرده که فرمودند: برای کسی که عقلی از خدا دارد، سزاوار است که خدا را در روزی دادن به کندی نسبت نداده، در قضا متهمش نکند.

داستانها

بکوب بکوب همان است که دیدی؟

گویند مرد مسگری شبی در خواب مخزن آبی دید که بر روی آن سوراخ هایی نصب شده و از آنها قطرات آب جاری بود. مرد مسگر پرسید: این سوراخ ها چیست؟ گفتند: سوراخهای ارزاق خلایق است. گفت: سوراخ رزق من کدام است؟ نشانش دادند سوراخی دید که آب از آن بسیار اندک و قطره قطره می چکید. مرد مسگر که چنین دید سراسیمه از خواب پرید و از آن به بعد در موقع کار پیوسته می گفت: بکوب بکوب همان است که دیدی! یعنی هر چه تلاش کنی، رزقت همان است که مقدر است.
اتفاقاً حاکم شبها با لباس درویشی در شهر گردش می کرد تا از حال و روز مردم شهر مطلع گردد و چون آن شب گذار حاکم به دکان مرد مسگر افتاد و زمزمه او را شنید وارد دکانش شد و سر صحبت را با او باز کرد و از حال و روزش پرسید. مرد مسگر گفت: زندگی ام به سختی می گذرد و وضعیت خوبی ندارم. حاکم پرسید: این که هنگام کار زمزمه می کنی، چه معنی می دهد؟ مرد مسگر داستان خوابی را که دیده بود، مفصلا شرح داد و گفت: از آن شب به بعد متوجه شده ام که حرص زیاد زدن بی فایده است و وضع زندگی ام از این بهتر نخواهد شد. حاکم پس از آن که با مرد مسگر ساعتی گفتگو کرد از او خداحافظی کرد و رفت و با خود گفت: باید کاری کنم که این مرد از این همه رنج و زحمت خلاصی یابد. روز بعد حاکم دستور داد مرغ چاقی را پخته و شکمش را پر از سکه و طلا کردند و با دیس چلویی به دکان مرد مسگر بردند و به او دادند. مرد مسگر چون مطمئن شد که غذا مال اوست به پستو رفت و پس از شستن دست و روی خود خواست مشغول خوردن شود که با خود گفت: من تا به حال کمتر این گونه غذاها را خورده ام، پس بهتر است آن را برای تاجری که به تازگی وارد شهر شده ببرم و بدین سبب با او آشنا شوم. شاید آشنایی با او باعث گشایش در کسب و کارم گردد. در پی این تصمیم مرد مسگر ظرف غذا را برداشت و یک راست به خانه مرد بازرگان رفت و پس از معرفی خود ظرف غذا را به او داد و گفت فردا برای گرفتن ظرف خدمت می رسم. بازرگان از او تشکر کرد و غذا را گرفت و پس از رفتن مرد مسگر مشغول خوردن شد که ناگهان متوجه سکه های طلا شده آنها را برداشت و در کیسه ای پنهان کرد و برای همیشه از آن شهر رفت. روز بعد مرد مسگر برای گرفتن ظروف غذا به خانه مرد بازرگان رفت و دانست که بازرگان از شهر رفته است. بسیار ناراحت شد و با افسردگی به سر کار خود برگشت و مشغول کار شد و باز در ضمن کار همان آهنگ را زمزمه می کرد. شب بعد دوباره حاکم با لباس درویشی به بازار آمد و به سراغ مرد مسگر رفت و با تعجب بسیار دید که مرد مسگر باز همان آهنگ را زمزمه می کند. حاکم پیش رفت و به مرد مسگر سلام داد و گفت: دیشب دیدم که ظرف غذایی برایت آورده بودند، آن را نوش جان کردی؟ مرد مسگر گفت: غذا را برای آشنایی بیشتر با تاجری به خانه او بردم و به او دادم به امید آن که با او دوست شوم و از این طریق کسب و کارم رونق بیشتری بگیرد. اما از بخت بد روز بعد که برای گرفتن ظرف غذا به خانه مرد تاجر رفتم، همسایگانش گفتند: بازرگان گفت برای همیشه از این شهر می روم زیرا چنان سودی برده ام که می توانم تا آخر عمر در آسایش و رفاه به سر برم. حاکم که چنین شنید دانست که آنچه مقدر باشد به آدمی می رسد و کسی قدرت تغییر دادن آن را ندارد.
آنچه نصیب است نه کم می دهند و ر نستانی به ستم می دهند
پس حاکم رو به مرد مسگر کرد و گفت: حالا که چنین است بکوب بکوب همان است که دیدی!(1707).