گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

دقت در انتخاب رفیق

امام صادق (علیه السلام) یک رفیق و دوستی داشت که زیاد با هم همراه بودند. روزی این دوست در خدمت ایشان به جایی رهسپار بود. غلام آن مرد از آنها عقب افتاد. مرد او را صدا زد ولی غلام جواب نداد. بار دوم و سوم، اما باز از غلام پاسخی نشنید. آن مرد به غلام دشنام داد و گفت: یا بن الفاعلة؛ ای حرامزاده با تو هستم!
امام صادق (علیه السلام) با شنیدن این ناسزا از رفتن باز ایستاد و فرمود: چه گفتی؟
- یا بن رسول الله! چون پدر و مادرش مسلمان نبوده و از بلاد غیر اسلامی هستند، لذا این ناسزا را گفتم.
- مرا با پدر و مادر او کاری نیست چرا به او فحش می دهی؟! دیگر حق نداری با من رفت و آمد کنی!
نقل کرده اند که امام صادق (علیه السلام) تا زنده بود، آن صحابی را به حضور نپذیرفتند و با او رفت و آمد نکردند.(1625)

همنشین بد

در عصر پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان مشرکان، دو نفر با هم دوست بودند، نام این دو نفر، عقبه و ابی بود. عقبه آدم سخی و بلند نظر بود. هر زمان از مسافرت بر می گشت، سفره مفصلی ترتیب می داد و دوستان و بستگان را به مهمانی دعوت می کرد و در عین آن که در صف مشرکان بود، دوست می داشت که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز مهمان خود کند.
در مراجعت از یکی از مسافرت ها، سفره گسترده ای ترتیب داد و جمعی، از جمله پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دعوت کرد.
دعوت شدگان به خانه او آمدند و کنار سفره غذا نشستند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز وارد شد و کنار سفره نشست ولی غذا نخورد و به عقبه فرمود: من از غذای تو نمی خورم مگر این که به یکتایی خداوند و رسالت من گواهی دهی.
عقبه، به یکتایی خدا و رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گواهی داد و به این ترتیب قبول اسلام کرد. این خبر به گوش دوست عقبه یعنی ابی رسید. او نزد عقبه آمد و به وی اعتراض شدید کرد و حتی گفت: تو از جاده حق منحرف شده ای. عقبه گفت: من منحرف نشده ام، ولی مردی بر من وارد شد و حاضر نبود از غذایم بخورد، جز این که به یکتایی خدا و رسالت او گواهی بدهم. من از این شرم داشتم که او سر سفره من بنشیند ولی غذا نخورده بر خیزد.
ابی گفت من از تو خشنود نمی شوم مگر این که در برابر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بایستی و او را توهین کنی و...
عقبه فریب دوست ناباب خود را خورد و از اسلام خارج شد و مرتد گردید و در جنگ بدر در صف کافران شرکت نمود و در همان جنگ به هلاکت رسید.
دوست ناباب او ابی نیز در سال بعد در جنگ احد در صف کافران بود و به دست رزم آوران اسلام کشته شد.
آیات 27 و 28 و 29 سوره مبارکه فرقان در مورد این جریان نازل گردید و وضع بد عقبه را در روز قیامت که بر اثر همنشینی با دوست بد، آنچنان منحرف گردید، منعکس نمود و به همه مسلمانان هشدار داد که مراقب باشند و افراد منحرف را به دوستی نگیرند که در آیه بیست و هشت سوره مبارکه فرقان چنین آمده که در روز قیامت می گوید:
یا ویلتی لیتنی لم أتخذ فلاناً خلیلاً؛(1626) ای وای بر من! کاش فلان شخص گمراه را دوست خود انتخاب نکرده بودم.(1627)

نتیجه دوستی با نادان

پهلوانی از بیابان می گذشت، خرسی را دید که در تله ای گرفتار شده بود. پهلوان خرس را نجات داد. خرس نیز با او دوست شد و پس از آن، همه جا همراه او بود. روزی حکیمی به پهلوان گفت: خرس یک حیوان نااهل است. دوستی با نااهلان نیز روانیست. به دوستی خرس دل مبند. پهلوان سخن حکیم را گوش نکرد. تا آن که روزی خرس و پهلوان در گوشه ای خوابیده بودند. از قضا مگسی به سراغ خرس آمد. خرس هر چه با دستش آن مگس را رد می کرد، باز مگس می آمد و او را آزار می داد. سرانجام خرس برخاست و رفت از کنار کوه، سنگی بزرگ برداشت و آورد. چون دید آن مگس روی صورت پهلوان نشسته است، آن سنگ بزرگ را با خشم روی آن مگس انداخت تا او را بکشد؛ در نتیجه سر پهلوان، زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد. این بود نتیجه دوستی با خرس که به دوستی خاله خرسه معروف است.(1628)