گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

رشوه را نپذیرفت!

به خاطر اطمینانی که به شهید رجایی (رحمه الله) داشتند، از همان روزهای اول ورود به نیروی هوایی به وی پیشنهاد کردند به امور آشپزخانه نظارت کند. چند روزی که گذشت، افراد ناسالم چون احساس کردند راه حیف و میل برایشان بسته شده است، مبلغ زیادی به او پیشنهاد کردند و گفتند: هر ماه این مبلغ را به عنوان هدیه به شما می دهیم تا به جای این که این طرف آشپزخانه بایستید، آن طرف بایستید! اما او با این که در آن زمان به این مقدار پول پیشنهادی نیاز داشت، این پیشنهاد را نپذیرفت.(1568)

اشکال کجاست؟

روزی ملانصرالدین سند منزلش را نزد قاضی برد تا اشکال آن را بر طرف نموده آن را به ثبت برساند. قاضی که به رشوه خواری عادت کرده و بدون دریافت رشوه، کاری برای کسی انجام نمی داد، چند روزی ملا را سر دوانید. ملا که چنین دید و دانست بدون پرداخت رشوه کارش پیش نخواهد رفت، روزی کوزه عسلی برداشت و به خدمت قاضی رفت و با دادن آن به قاضی اشکال سندش را برطرف کرد و آن را به ثبت رسانید. چند روز بعد چون قاضی خواست قدری از عسل بخورد، متوجه شد که فقط مقدار بسیار کمی از آن عسل و بقیه خاک است. قاضی که بسیار خشمگین و عصبانی شده بود، به نوکر خود گفت: به خانه ملا برو و به هر نحوی که شده سند را از او بگیر و بیاور! نوکر قاضی به خانه ملا آمد و گفت: در سند شما اشتباهی رخ داده است آن را بدهید نزد قاضی ببرم تا اشکال آن را بر طرف سازد. ملا گفت: به قاضی سلام برسان و بگو در سند اشتباهی نیست، هر عیبی که هست در کوزه عسل است(1569).

جوان رشوه خوار

در عصر حکومت استبدادی ناصر الدین شاه، عده زیادی بی گناه به اتهام بابی بودن دستگیر و مجازات می شدند. اینان، اغلب کسانی بودند که به ظلم و ستم شاه و درباریان اعتراض داشتند و مردم را به قیام علیه ستمگران فرا می خواندند. بسیاری از مردم هم، گرفتار فراشان و مأموران حکومت می شدند و چون حاضر نبودند به آنان رشوه بدهند، مأموران به آنها تهمت بابی بودن می زدند. یکی از نویسندگان قدیمی، از خاطرات جوانی خویش داستانی را نقل می کند و می گوید: در جوانی هنگام سفر به کرمان، در قهوه خانه ای توقف کردم. در آن جا، پیرمرد بیماری را در سرداب دیدم که در انبار قهوه خانه، در گوشه ای افتاده بود. قهوه چی از روی ترحم، هر چند گاه یکبار، به زیر زمین می رفت، مقداری نان و کوزه آبی جلوی او می گذاشت و بر می گشت. زخم های هولناکی تمام سر و صورت و بدن مرد بیمار را فرا گرفته و او را از صورت یک انسان خارج کرده بود. وضع او به قدری نفرت انگیز و در عین حال ترحم آور بود که واقعاً مثل مرگ برای او عروسی است، درباره او مصداق کامل داشت. هیچ کس او را نمی شناخت و از گذشته اش خبر نداشت. چند ماه بود که در آن بیغوله افتاده بود و جان می کند. من از روی کنجکاوی نزد او رفتم و از وی خواستم تا سرگذشت خود را برایم بگوید. او با چشمان بی نور خود به من نگاه کرد و سپس با صدایی لرزان گفت: پانزده سال بیشتر نداشتم که نزد عمویم که یکی از فراشان شاهی بود، شاگرد فراش شدم. طبق معمول می بایستی بدون حقوق کار کنم تا پس از آشنایی به رموز کار، برایم حقوق معین کنند. در همان ماههای اول، محیط فاسد آن چنان مرا به اخذ رشوه حریص کرد که حدی نداشت. ولی کسی هنوز برایم تره هم خرد نمی کرد. یک روز ماه رمضان، نزدیک افطار از یکی از کوچه های محله سنگلج می گذشتم. پیرمردی را دیدم که کاسه ای کوچک، محتوی کمی روغن در یک دستش بود و در زیر بغل دیگرش، چند عدد هیمه خشک گرفته بود و به سوی خانه خود می رفت. قیافه پیرمرد به قدری ساده و مظلوم بود که فکر کردم خواهم توانست به بهانه ای از او مبلغی رشوه دریافت کنم. جلو رفتم و گفتم: عمو! در این محل دزدی شده و باید هر کس را که مظنون هستیم، جلب کنیم و به فراشخانه ببریم، زود باش با من بیا! پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت: فرزندم! به من مظنون شده ای؟ گفتم: بلی! راه بیفت. او دیگر چیزی نگفت و با من راه افتاد. من انتظار داشتم که او به التماس بیفتد و با پرداخت مبلغی رشوه، از من تقاضای کمک کند. اما او بدون آن که حرفی بزند، با من را افتاد. گفت: اگر دو ریال بدهی، آزادت می کنم. گفت: من نه پولی دارم و نه کاری کرده ام. مبلغ را به ده شاهی رساندیم، اثر نکرد. دیدم بی فایده است، ولی خجالت می کشیدم او را همین طور رها کنم. می خواستم خواهش کند تا آزادش کنم، ولی هیچ حرفی نزد. سرانجام به فراشخانه رسیدیم و وارد حیاط شدیم. ناگهان دیدم جنب و جوش غیر عادی به چشم می خورد. در همین لحظه چشمم به ناصرالدین شاه افتاد که از طرف مقابل می آمد و عده ای از مأموران نیز همراهش بودند. معلوم شد برای سرکشی آمده است. من، مثل بید می لرزیدم. شاه جلوی من رسید: نگاهی به من و پیرمرد کرد و گفت: پسر! این مرد چه کار کرده است؟ در حالی که زبانم گرفته بود، گفتم: قربان! بابی است! شاه همان طور که می رفت، گفت طنابش بیندازید! طنابش بیندازید! هنوز حرف شاه تمام نشده بود که دو سه نفر از مأموران جلو دویدند و طنابی به گردن پیرمرد انداختند و او را روی زمین کشیدند و به طرف چاهی که وسط حیاط فراشخانه بود، بردند و پیرمرد را که خفه شده بود، داخل چاه انداختند و دنبال کار خود رفتند! هیچ کس به من حرفی نزد و سؤال نکرد. ظرف چند دقیقه، حیاط خلوت شد و جز من، کسی باقی نماند. دیدم کاسه روغن ریخته و چوب ها و هیمه های پیرمرد اطراف چاه افتاده است. حالی به من دست داد که گفتنی نیست. پس از چندی بیمار شدم و از آن هنگام تا حال که سی سال می گذرد، آواره کوه و بیابانم، چند سال است که این زخم ها تمام بدن مرا پر کرده است. شب و روز، آرزوی مرگ می کنم، اما از مرگ خبری نیست. حرفهای آن پیرمرد بیمار تمام شد و شروع کرد به گریستن و من مات و مبهوت از نزد او خارج شدم.(1570)