گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

هندی قانون دان!

در زمان جنگ، شهربانی کل دستوری به همه شهربانی ها صادر کرده بود که مأموران دروازه ها حق ندارند که دیناری از رانندگان بگیرند. تصادفاً یک راننده هندی که عازم رشت بود، در کرج ده ریال به مأمور داد که زودتر اجازه عبور بدهند. مأمور ده ریال را با راننده هندی به شهربانی آورد و جریان را به رئیس شهربانی کرج که یک ستوان دوم بود، گزارش داد. رئیس شهربانی با عصبانیت رو به راننده هندی کرد و گفت: همین اقدامات خلاف رویه شما است که مأموران دولت را خراب می کند! اگر شما رشوه ندهید، فساد رواج پیدا نمی کند و آنان را به انجام کارهای خلاف قانون وانمی دارد. شما مگر از قانون مملکت ما خبر ندارید؟ راننده هندی با زبان شکسته بسته فارسی در کمال سادگی می گوید: قربان! ما قانون شما را می دانیم؛ دروازه تهران، پنج ریال، دروازه کرج یک تومان، دروازه رشت دو تومان! و به همین ترتیب نرخ ورودیه کلیه دروازه ها را در آن زمان می گوید. افسر شهربانی که وضع را چنین می بیند ساکت می شود و راننده هندی را مرخص می کند.(1565)

اشتباه در خیک!

در زمان سابق شخصی می خواست قاضی شهری شود، ولی می دانست که تا سبیل وزیر مربوط را چرب نکند، به آرزوی خود نمی رسد. پس خیکی را پر از ماست کرد و دهان آن را با کهنه ای محکم بست و قدری روغن روی کهنه مالید و به خانه حضرت اشرف فرستاد. حضرت اشرف دستور داد فوراً ابلاغ آن مرد را صادر کرده به او بدهند. قاضی به محل مأموریت خود رفت و مشغول کار شد. هنگامیکه خانواده وزیر خواستند از خیک روغن استفاده کنند، دیدند پر از ماسه گندیده است! وزیر به قاضی نوشت که در فرمان قضاوت اشتباهی رخ داده، فوراً آن را بفرست تا اصلاح شود! قاضی زود متوجه قضیه شده پاسخ داد: خدا سایه بندگان حضرت اشرف را از سر جان نثار کوتاه نکند! در ابلاغ حکم هیچ گونه غلط و اشتباهی رخ نداده، اگر اشتباهی باشد در خیک است!(1566)

خدا را شکر!

در زمان قدیم، مردی گناهکار را از طرف حاکم احضار کردند تا به مجازات برسانند. گناهکار که در باغ خود درخت های به و انجیر بسیار داشت، فکر کرد یک سبد به برای حاکم تحفه ببرد، بلکه از مجازات رهایی یابد. اما زنش او را منع کرد و گفت: به گران است و نتیجه هم معلوم نیست، بهتر است یک سبد انجیر ببری که اگر حاکم آدم مهربانی باشد، همان کفایت می کند و اگر نه قیمت آن اقلا کم است! مرد دهقان هم همین کار را کرد، ولی حاکم که از رشوه اوقاتش تلخ شده بود، حکم کرد دهقان را همان جا وا داشته انجیرها را دانه دانه به صورت او بزنند تا تمام شود! مرد دهقان در موقع اصابت انجیرها پیوسته خدا را شکر می کرد و می گفت: الهی! الحمد لله! خدایا هزار مرتبه شکر! حاکم پرسید: شکر گفتن برای چیست؟ جواب داد: خدا را شکر می کنم که به حرف زنم گوش دادم و انجیر آوردم و الا خودم می خواستم یک سبد به بیاورم و اگر به آورده بودم، حالا از ضربات آن صورتم خرد و خمیر می شد!(1567)