گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و توصیه به ذکر

علی بن البیطالب (علیه السلام) و زهرای مرضیه (علیها السلام) پس از آن که با هم ازدواج کردند و زندگی مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهای خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وا گذاشتند، به آن حضرت گفتند: یا رسول الله! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهای خانه با نظر شما باشد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، کارهای بیرون از خانه را به عهده حضرت علی (علیه السلام) و کارهای داخلی را به عهده زهرای مرضیه (علیها السلام) گذاشت. علی و زهرا (علیهما السلام) از این که نظر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در زندگی خصوصی خود دخالت دادند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با مهربانی و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضی و خرسند بودند. مخصوصاً زهرای مرضیه (علیها السلام) از این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را از کار بیرون معاف کرد، خیلی اظهار خرسندی می کرد و می گفت: یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است. از آن تاریخ کارهایی از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را علی (علیه السلام) انجام می داد و کارهایی از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله حضرت زهرا (علیها السلام) صورت می گرفت، در عین حال علی (علیه السلام) هر وقت فراغتی می یافت در کارهای داخلی به کمک زهرا (علیها السلام) می پرداخت. یک روز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار می کنند. پرسید: کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جای او کار کنم؟ علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله! زهرا خسته است. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به زهرا (علیها السلام) استراحت داد و مقداری خود به کار پرداخت. از آن طرف هر وقت برای علی (علیه السلام) گرفتاری یا مسافرت یا جهادی پیش می آمد، زهرای مرضیه (علیها السلام) کار بیرون را نیز انجام می داد. این روش همچنان ادامه داشت. علی و زهرا (علیهما السلام) کارهای خانه را خودشان انجام می دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمی دیدند. تا آن که صاحب فرزندانی شدند و کودکانی عزیز در کلبه محقر ولی روشن و با صفای آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعاً کار داخلی خانه زیادتر شد و زحمت زهرا (علیها السلام) افزون گشت. یک روز علی (علیه السلام) دلش به حال همسر عزیزش سوخت، دید رفت و روب خانه و کارهای آشپزی، جامه های او را غبار آلود و دودی کرده، به علاوه از بس که با دست های خود آسیاب دستی را چرخانیده، دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعی به دوش کشیده و از راه دور آورده است، روی سینه اش اثر گذاشته است. به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برود و از آن حضرت، خدمتکاری برای کمک خودش بگیرد. زهرا (علیها السلام) پیشنهاد او را پذیرفت و به خانه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت. اتفاقاً در آن وقت گروهی در محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا (علیها السلام) شرم نمود که در حضور آن جمعیت تقاضای خود را عرضه بدارد، پس به خانه برگشت. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) متوجه آمد و رفت زهرا (علیها السلام) شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقعیت، مقتضی نبوده است، مراجعت کرده است. صبح روز بعد، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه آنها رفت. اتفاقاً علی و زهرا (علیهما السلام) در آن وقت پهلوی یکدیگر آرمیده و یک روپوش، روی خود کشیده بودند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از بیرون اطاق با آواز بلند گفت: السلام علیکم علی و زهرا (علیهما السلام) از شرم جواب ندادند. بار دوم فرمود: السلام علیکم باز هم سکوت کردند. سومین بار فرمود: السلام علیکم رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسمش این بود که هرگاه به خانه کسی می رفت، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام می کرد، اگر جواب می دادند، اجازه ورود می خواست و اگر جواب نمی دادند، تا سه بار سلام خود را تکرار می کرد، اگر باز هم جواب نمی شنید، مراجعت می کرد، علی (علیه السلام) دید اگر جواب سلام سوم پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندهند، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت: و علیک السلام یا رسول الله! بفرمایید. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و بالای سر آنها نشست. به زهرا (علیها السلام) گفت: تو دیروز پیش من آمدی و برگشتی، حتماً کاری داشتی، کارت را بگو! علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا (علیها السلام) برای چه کاری خدمت شما آمده بود. من زهرا (علیها السلام) را پیش شما فرستادم. علتش این بود من دیدم کارهای داخلی خانه زیاد شده و زهرا (علیها السلام) به زحمت افتاده است، دلم به حالش سوخت. دیدم رفت و روب خانه و پای اجاق رفتن، جامه های زهرا (علیها السلام) را غبار آلود و دودی کرده است. دستهایش در اثر گرداندن آسیاب دستی آبله کرده، بند مشک آب، روی سینه اش اثر گذاشته است؛ گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکاری داشته باشیم که کمک زهرا (علیها السلام) باشد.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی خواست که زندگی خودش یا عزیزانش از حد فقرای امت که امکانات خیلی کمی داشتند، بالاتر باشد. زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر می برد. مخصوصاً عده ای از فقرا و مهاجرین با نهایت سختی زندگی می کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا (علیها السلام) آشنایی داشت و می دانست چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط می دهد، از این جهت فرمود: میل دارید چیزی به شما یاد بدهم که از همه این ها بهتر باشد؟ گفتند: بفرمایید یا رسول الله! رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر وقت خواستید بخوابید، سی و سه مرتبه ذکر سبحان الله و سی و سه مرتبه الحمدالله و سی و چهار مرتبه الله اکبر را فراموش نکنید. اثری که این عمل در روح شما می بخشد، از اثری که یک خدمتکار در زندگی شما می بخشد، بسی افزون تر است. زهرا (علیها السلام) که تا این وقت هنوز سر از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالی و نشاط سه بار پشت سر هم گفت: به آن چه خدا و پیغمبر خشنود باشند خشنودم.(1535)

ذکر امیرالمؤمنین (علیه السلام)

حبه عرنی و نوف بکالی، شب را در صحن حیاط دارالاماره کوفه خوابیدند. بعد از نیمه شب دیدند امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آهسته از داخل قصر، به طرف صحن حیاط می آید، اما به حالتی غیر عادی. وحشت فوق العاده ای بر او مستولی است. قادر نیست که حتی تعادل خود را حفظ کند. دست خود را به دیوار تکیه داده و خم شده و با کمک دیوار قدم پیش می آید و با خود آیات آخر (194 - 190) سوره مبارکه آل عمران را زمزمه می کند: انی فی خلق السموات و الأرض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الألباب؛ همانا در آفرینش حیرت آور و شگفت انگیز آسمان ها و زمین و در گردش منظم شب و روز نشانه هایی برای صاحبدلان و خردمندان است.
الذین یذکرون الله قیاماً وقعوداً و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار؛ آنان که خدا را در همه حال و همه وقت به یاد دارند و او را فراموش نمی کنند، چه نشسته و چه ایستاده و چه به پهلو خوابیده، و درباره خلقت آسمان ها و زمین در اندیشه فرو می روند که پروردگارا! این دستگاه با عظمت را به عبث نیافریده ای، منزهی از این که کاری به عبث بکنی، پس ما را از آتش کیفر خود نگهداری کن!
ربنا انک من تدخل النار فقد أخزیته و ما للظالمین من أنصار؛ پروردگارا! هر کس را که تو عذاب کنی و به آتش ببری، بی آبرویش کرده ای، ستمگران یارانی ندارند.
ربنا اننا سمعنا منادیاً ینادی للایمان أن آمنوا بربکم فآمنا ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الأبرار؛ پروردگارا! ما ندای منادی ایمان را شنیدیم که به پروردگار خود ایمان بیاورید، ما ایمان آوردیم، پس ما را ببخشای و از گناهان ما درگذر و ما را در شمار نیکان نزد خود ببر!
ربنا و آتنا ما وعدتنا علی رسلک ولا تخزنا یوم القیامة انک لا تخلف المیعاد؛ پروردگارا! آن چه بوسیله پیغمبران وعده داده ای، نصیب ماکن! البته تو هرگز وعده خلافی نمی کنی.
همین که این آیات را در حالیکه از خود بیخود شده بود و گویی هوش از سرش پریده بود تلاوت کرد، حبه و نوف هر دو در بستر خویش آرمیده بودند و این منظره عجیب را از نظر می گذراندند.
حبه مانند بهت زدگان خیره خیره می نگریست. اما نوف نتوانست جلوی اشک چشم خود را بگیرد و مرتب گریه می کرد. تا اینکه علی (علیه السلام) به نزدیک خوابگاه حبه رسید و گفت: خوابی یا بیدار؟
- بیدارم یا امیرالمؤمنین! تو که از هیبت و خشیت خدا اینچنین هستی، پس وای به حال بیچارگان!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) چشمها را پایین انداخت و گریست. آنگاه فرمود: ای حبه همگی ما روزی در مقابل خداوند نگه داشته خواهیم شد، هیچ عملی از اعمال ما بر او پوشیده نیست. او به من و تو از رگ گردن نزدیکتر است، هیچ چیز نمی تواند بین ما و خدا حائل شود. آنگاه به نوف خطاب کرد:
- خوابی؟
- نه یا امیرالمؤمنین! بیدارم. مدتی است که اشک می ریزم.
- ای نوف! اگر امروز از خوف خدا زیاد بگریی، فردا چشمت روشن خواهد شد. ای نوف! هر قطره اشکی که از خوف خدا از دیده ای بیرون آید، دریاهایی از آتش را فرو می نشاند. ای نوف! هیچ کس مقام و منزلتش بالاتر از کسی نیست که از خوف خدا بگرید و به خاطر خدا دوست بدارد. ای نوف! آنکس که خدا را دوست بدارد و هر چه را دوست می دارد به خاطر خدا دوست بدارد، و چیزی را بر دوستی خدا ترجیح ندهد، و آنکس که هر چه را دشمن می دارد، به خاطر خدا دشمن بدارد، از این حب و بغض جز نیکی به او نخواهد رسید. هرگاه به این درجه رسیدید، حقایق ایمان را به کمال دریافته اید. سپس وقتی حبه و نوف را موعظه کرد و اندرز داد، آخرین جمله ای که گفت این بود: از خدا بترسید، من به شما ابلاغ کردم.
آنگاه از آن دو نفر گذشت و سرگرم احوال خود شد، به مناجات پرداخت در حالیکه می گفت: خدایا ای کاش می دانستم هنگامی که از تو غفلت می کنم، تو از من روی گردانی یا باز به من توجه داری؟ ای کاش می دانستم در این خوابهای طولانی ام و در این کوتاهی کردنم در شکرگزاری، حالم نزد تو چگونه است؟
حبه و نوف گفتند: به خدا قسم دائماً راه می رفت و حالش همین بود تا صبح طلوع کرد.(1536)

اشعار