گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

نوید خضر به نیایشگر مأیوس

شخصی بود که نیمه های شب برمی خاست و در تاریکی و تنهایی، به دعا و نیایش می پرداخت و با سوز و گداز خاص الله الله می گفت، مدت ها او به چنان توفیقی دست یافته بود تا این که شیطان از حال و قال آن مرد خدا، بسیار غمگین و خشمگین شد، در کمین او قرار گرفت تا او را بفریبد. سرانجام در قلب او القاء کرد که: ای بینوا! چرا آنقدر الله الله می کنی؟ دعای تو به استجابت نمی رسد، به این دلیل که مدت ها خدا را صدا می زنی، ولی خدا حتی یک بار به تو لبیک نگفته است! همین القاء شیطانی قلب او را شکست و مأیوسانه می گفت به راستی چه فایده؟ هر چه دعا می کنم، نتیجه بخش نیست... .
شبی با همین حال و دل شکسته و روح افسرده، خوابید، در عالم خواب حضرت خضر پیامبر (علیه السلام) به او گفت: چرا این گونه مأیوس و افسرده ای؟ چرا راز و نیاز و نیایش با خدای خود را ترک نموده ای و چون پشیمان و ناامید، از مناجات خدا کنار کشیده ای؟ او در پاسخ گفت: زیرا از در خانه خدا رانده شده ام و چنین یافته ام که این در، به روی من بسته است، از این رو ناامید شده ام. حضرت خضر (علیه السلام) به او فرمود: ای نیایشگر بینوا! خداوند به من الهام کرد که به تو بگویم تو خیال می کنی جواب خدا را باید از در و دیوار بشنوی؟ همین که: الله الله می گویی، دلیل آن است که جذبه الهی تو را به سوی خودش می کشاند و از جانب معشوق، کششی به سراغ تو آمده است و همین جذبه، لبیک خدا به تو است، چرا درست نمی اندیشی؟
گفت:
نی، که آن الله تو، لبیک ماست آن نیاز و سوز و دردت، پیک هاست
ترس و عشق تو، کمند لطف ماست زیر هر یارت تو لبیک هاست
با استقامت باش، دلت را استوار ساز! گوش قلب خود را به صدای این و آن نفروش و بدان که همان سوز و گداز پر درد تو که از دل جانکاهت بر می خیزد، دلیل پذیرش تو در درگاه خدا است، خدا به فرعون آن همه وسایل آسایش و رفاه داد تا صدای نفس نحس او را نشنود:
در همه عمرش ندید دردسر تا ننالد سوی حق آن بدگوهر
درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی تو خدا را در نهان(1533)

اثر تربیت در کودک

سهل و شوشتری از بزرگان عرفاست که در سن هشتاد سالگی، به سال 283 ه ق از دنیا رفت. او می گوید: من سه ساله بودم که نیمه های شبی دیدم دایی ام محمد بن سوار از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است. یکبار به من گفت: پسرم! آیا آن خداوندی که تو را آفریده، یاد نمی کنی؟ گفتم: چگونه او را یاد کنم؟ گفت: شب، هنگامی که برای خواب در بسترت می خوابی، سه بار از صمیم دل بگو: خدا با من است و مرا می نگرد و من در محضر او هستم. چند شب همین گفتار را از ته دل گفتم. سپس به من گفت: این جمله ها را هر شب هفت بار بگو! من چنین کردم، شیرینی این ذکر در دلم جای گرفت. پس از یک سال به من گفت: آنچه گفتم در تمام عمر تا آن گاه که تو را در گور نهند از جان و دل بگو که همین ذکر و معنویتش دست تو را در دو جهان بگیرد و نجات بخشد. به این ترتیب نور ایمان به توحید، در دوران کودکی در دلم راه یافت و بر سراسر قلبم چیره شد.(1534)

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و توصیه به ذکر

علی بن البیطالب (علیه السلام) و زهرای مرضیه (علیها السلام) پس از آن که با هم ازدواج کردند و زندگی مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهای خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وا گذاشتند، به آن حضرت گفتند: یا رسول الله! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهای خانه با نظر شما باشد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، کارهای بیرون از خانه را به عهده حضرت علی (علیه السلام) و کارهای داخلی را به عهده زهرای مرضیه (علیها السلام) گذاشت. علی و زهرا (علیهما السلام) از این که نظر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در زندگی خصوصی خود دخالت دادند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با مهربانی و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضی و خرسند بودند. مخصوصاً زهرای مرضیه (علیها السلام) از این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را از کار بیرون معاف کرد، خیلی اظهار خرسندی می کرد و می گفت: یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است. از آن تاریخ کارهایی از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را علی (علیه السلام) انجام می داد و کارهایی از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله حضرت زهرا (علیها السلام) صورت می گرفت، در عین حال علی (علیه السلام) هر وقت فراغتی می یافت در کارهای داخلی به کمک زهرا (علیها السلام) می پرداخت. یک روز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار می کنند. پرسید: کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جای او کار کنم؟ علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله! زهرا خسته است. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به زهرا (علیها السلام) استراحت داد و مقداری خود به کار پرداخت. از آن طرف هر وقت برای علی (علیه السلام) گرفتاری یا مسافرت یا جهادی پیش می آمد، زهرای مرضیه (علیها السلام) کار بیرون را نیز انجام می داد. این روش همچنان ادامه داشت. علی و زهرا (علیهما السلام) کارهای خانه را خودشان انجام می دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمی دیدند. تا آن که صاحب فرزندانی شدند و کودکانی عزیز در کلبه محقر ولی روشن و با صفای آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعاً کار داخلی خانه زیادتر شد و زحمت زهرا (علیها السلام) افزون گشت. یک روز علی (علیه السلام) دلش به حال همسر عزیزش سوخت، دید رفت و روب خانه و کارهای آشپزی، جامه های او را غبار آلود و دودی کرده، به علاوه از بس که با دست های خود آسیاب دستی را چرخانیده، دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعی به دوش کشیده و از راه دور آورده است، روی سینه اش اثر گذاشته است. به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برود و از آن حضرت، خدمتکاری برای کمک خودش بگیرد. زهرا (علیها السلام) پیشنهاد او را پذیرفت و به خانه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت. اتفاقاً در آن وقت گروهی در محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا (علیها السلام) شرم نمود که در حضور آن جمعیت تقاضای خود را عرضه بدارد، پس به خانه برگشت. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) متوجه آمد و رفت زهرا (علیها السلام) شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقعیت، مقتضی نبوده است، مراجعت کرده است. صبح روز بعد، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه آنها رفت. اتفاقاً علی و زهرا (علیهما السلام) در آن وقت پهلوی یکدیگر آرمیده و یک روپوش، روی خود کشیده بودند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از بیرون اطاق با آواز بلند گفت: السلام علیکم علی و زهرا (علیهما السلام) از شرم جواب ندادند. بار دوم فرمود: السلام علیکم باز هم سکوت کردند. سومین بار فرمود: السلام علیکم رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسمش این بود که هرگاه به خانه کسی می رفت، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام می کرد، اگر جواب می دادند، اجازه ورود می خواست و اگر جواب نمی دادند، تا سه بار سلام خود را تکرار می کرد، اگر باز هم جواب نمی شنید، مراجعت می کرد، علی (علیه السلام) دید اگر جواب سلام سوم پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندهند، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت: و علیک السلام یا رسول الله! بفرمایید. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و بالای سر آنها نشست. به زهرا (علیها السلام) گفت: تو دیروز پیش من آمدی و برگشتی، حتماً کاری داشتی، کارت را بگو! علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا (علیها السلام) برای چه کاری خدمت شما آمده بود. من زهرا (علیها السلام) را پیش شما فرستادم. علتش این بود من دیدم کارهای داخلی خانه زیاد شده و زهرا (علیها السلام) به زحمت افتاده است، دلم به حالش سوخت. دیدم رفت و روب خانه و پای اجاق رفتن، جامه های زهرا (علیها السلام) را غبار آلود و دودی کرده است. دستهایش در اثر گرداندن آسیاب دستی آبله کرده، بند مشک آب، روی سینه اش اثر گذاشته است؛ گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکاری داشته باشیم که کمک زهرا (علیها السلام) باشد.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی خواست که زندگی خودش یا عزیزانش از حد فقرای امت که امکانات خیلی کمی داشتند، بالاتر باشد. زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر می برد. مخصوصاً عده ای از فقرا و مهاجرین با نهایت سختی زندگی می کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا (علیها السلام) آشنایی داشت و می دانست چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط می دهد، از این جهت فرمود: میل دارید چیزی به شما یاد بدهم که از همه این ها بهتر باشد؟ گفتند: بفرمایید یا رسول الله! رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر وقت خواستید بخوابید، سی و سه مرتبه ذکر سبحان الله و سی و سه مرتبه الحمدالله و سی و چهار مرتبه الله اکبر را فراموش نکنید. اثری که این عمل در روح شما می بخشد، از اثری که یک خدمتکار در زندگی شما می بخشد، بسی افزون تر است. زهرا (علیها السلام) که تا این وقت هنوز سر از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالی و نشاط سه بار پشت سر هم گفت: به آن چه خدا و پیغمبر خشنود باشند خشنودم.(1535)