گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

گره کار و دستمال!

مرد پریشان و درمانده ای دستمال آردی بر روی سرگذاشته بود و می رفت. در بین راه گفت: خدایا! گره از کار من درمانده بگشا! در این وقت گره دستمال باز شد و تمام آردها ریخت. مرد بخت برگشته عصبانی شد و گفت: خداوندا! این همه سال است خدایی می کنی و هنوز بین گره کار و گره دستمال فرق نمی گذاری!(1406)

دیپلمات تحصیل کرده!

در یکی از مهمانی های رسمی، یکی از کارمندان عالی رتبه وزارت خارجه از شخصی که ادعای فضل و دانش می نمود، پرسید: می توانید کاپیتالیسم را برایم تعرف کنید؟ آن شخص به او گفت:
- کاپیتالیسم، استثمار انسان است به وسیله انسان!
- خوب، حالا کمونیسم را تعریف کنید؟
- مرد دیپلمات بعد از کمی تفکر گفت: کمونیسم درست بر عکس آن است!(1407)