گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

امام صادق (علیه السلام) به یاد آتش دوزخ

تابستان بود، وقت شام خوردن فرا رسید. سفره ای را کنار امام صادق (علیه السلام) پهن کردند، مقداری نان در میان آن سفره بود، سپس کاسه ای که آب گوشت در آن بود آوردند و نزد آن حضرت نهادند، آب و گوشتی که در میان کاسه بود، داغ بود، وقتی که امام صادق (علیه السلام) لقمه ای نان برداشت و در میان آب گوشت گذارد، آن را داغ یافت، دستش را کشید و چند بار مکرر فرمود: نستجیر بالله من النار نعوذ بالله من النار؛ پناهنده می شوم به خدا از آتش دوزخ، پناه می برم به خدا از آتش دوزخ. و این سخن را آنقدر تکرار کرد تا آب گوشت، سرد شد، آنگاه فرمود: ما قدرت بر تحمل داغی این آب گوشت، را نداریم پس چگونه بتوانیم آتش دوزخ را تحمل کنیم؟! به این ترتیب، امام صادق (علیه السلام) با دیدن آب داغی، به یاد دوزخ می افتاد و با کمال تواضع، به سوی خدا پناه برد.(1380)

گریه کوه

در ماجرای جنگ تبوک که در سال نهم هجرت واقع شد، یک لشکرکشی عظیمی از طرف مسلمانان با رهبری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه به سوی روم و سرزمین شامات صورت گرفت. همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حدود سی هزار نفر نیرو بودند. در مسیر راه به کوهی رسیدند، دیدند از قسمت بالای کوه، از دل سنگ، آب می تراود ولی به طرف پایین جریان ندارد. حاضران گفتند تراوش آب در این جا خیلی عجیب است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این گوه گریه می کند! حاضران گفتند: آیا کوه گریه می کند؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: آیا دوست دارید، گریه کوه را بفهمید و به آن آگاه گردید؟ حاضران گفتند: آری! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به کوه فرمودند: ای کوه! چرا گریه می کنی؟ همه حاضران شنیدند که کوه با زبان گویا، در پاسخ سؤال پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین گفت: ای رسول خدا! روزی حضرت عیسی (علیه السلام) در اینجا عبور کرد و بر روی من چنین خواند: قوا أنفسکم و أهلیکم ناراً وقودها الناس و الحجارة؛(1381) خود و خانواده اتان را حفظ کنید از آتش دوزخی که هیزم آن، انسان و سنگ است. از آن روز تاکنون از ترس آن که من جزء آن سنگ باشم، گریه می کنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای کوه! در جای خود آرام بگیر، تو از آن سنگ نیستی، بلکه آن سنگ، کبریت است. همان دم آن آب تراونده ای که در کوه دیده می شد، خشک شد و دیگر حتی رطوبتی از آن دیده نشد.(1382)

جهنم در شب معراج

در خبری از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که در لیلة المعراج چون داخل آسمان اول شدم هر ملکی که مرا دید خندان و خوشحال شد تا آنکه رسیدم به ملکی از ملائکه که وقتی دیگر ملائکه نسبت به من تحیت و دعا به جا آوردند، او به جا آورد، لکن نخندید و خوشحالی که دیگران داشتند، او نداشت. از جبرئیل پرسیدم که این کیست که من از دین او بسیار ترسان شدم؟ گفت: گنجایش دارد که از او بترسی و ما همه از او ترسانیم. این مالک، خازن جهنم است و هرگز نخندیده است و از روزی که حقتعالی او را والی جهنم گردانیده، تا حال پیوسته خشم و غضبش بر دشمنان خدا و اهل معصیت زیاده می گردد و خدا این ملک را خواهد فرمود که انتقام از ایشان بکشد و اگر با کسی به خنده ملاقات کرده بود یا بعد از این می کرد، البته بر روی تو می خندید و از دیدن تو اظهار فرح می نمود.
پس من بر او سلام کردم و رد سلام بر من نمود و مرا بشارت به بهشت داد، پس من به جبرئیل گفتم به سبب منزلت و شوکت او در آسمانها که جمیع اهل سماوات او را اطاعت می نمودند، به مالک بفرما که آتش و دوزخ را به من بنمایاند. جبرئیل گفت: ای مالک، به محمد آتش جهنم را بنما! پس مالک پرده را بر گرفت و دری از درهای جهنم را گشود. ناگاه از آن، زبانه ای به آسمان بلند شد و ساطع گردید و به خروج آمد که در بیم شدم. پس گفتم: ای جبرئیل بگو که پرده را بیندازد. فی الحال مالک امر فرمود آن زبانه را که به جای خود برگردد، پس برگشت.(1383)