گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آن ابر سیه که فیض می بارد از او

معاذ بن جبل گوید: در جنگ تبوک، بر اثر گرمای شدید، مردم هر یک به گوشه ای می رفتند. من که در کنار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم به حضرتش نزدیکتر شدم و عرضه داشتم: ای رسول خدا! مرا به کاری راهنمایی فرما که به بهشتم رساند و از دوزخم وارهاند. حضرت فرمود: از چیزی بزرگ پرسیدی ولی در عین حال اگر خدا بخواهد هر دشواری را آسان خواهد کرد. ای معاذ! خدای را بپرست و هیچ چیز را شریک او قرار مده، نماز را به پای دار و زکات واجب را بپرداز و ماه رمضان، روزه بدار. اینک اگر بخواهی از ابواب خیر به تو خبر خواهم داد. عرضه داشتم: آری! ای پیامبر خدا! آنگاه فرمود: روزه سپر باز دارنده از آتش دوزخ است و صدقه، معاصی را فرو می پوشد و شب زنده داری مرد، در عبادت پروردگار، موجب رضایت حضرت حق است. سپس حضرت این آیه شریفه را تلاوت فرمودند: تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً و طمعاً و مما رزقناهم ینفقون؛(1378) (مؤمنان) پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور می شود (و به پا می خیزند و رو به درگاه خدا می آورند) و پروردگار خود را با بیم و امید می خوانند و از آنچه به آنان روزی داده ایم انفاق می کنند.(1379)

امام صادق (علیه السلام) به یاد آتش دوزخ

تابستان بود، وقت شام خوردن فرا رسید. سفره ای را کنار امام صادق (علیه السلام) پهن کردند، مقداری نان در میان آن سفره بود، سپس کاسه ای که آب گوشت در آن بود آوردند و نزد آن حضرت نهادند، آب و گوشتی که در میان کاسه بود، داغ بود، وقتی که امام صادق (علیه السلام) لقمه ای نان برداشت و در میان آب گوشت گذارد، آن را داغ یافت، دستش را کشید و چند بار مکرر فرمود: نستجیر بالله من النار نعوذ بالله من النار؛ پناهنده می شوم به خدا از آتش دوزخ، پناه می برم به خدا از آتش دوزخ. و این سخن را آنقدر تکرار کرد تا آب گوشت، سرد شد، آنگاه فرمود: ما قدرت بر تحمل داغی این آب گوشت، را نداریم پس چگونه بتوانیم آتش دوزخ را تحمل کنیم؟! به این ترتیب، امام صادق (علیه السلام) با دیدن آب داغی، به یاد دوزخ می افتاد و با کمال تواضع، به سوی خدا پناه برد.(1380)

گریه کوه

در ماجرای جنگ تبوک که در سال نهم هجرت واقع شد، یک لشکرکشی عظیمی از طرف مسلمانان با رهبری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه به سوی روم و سرزمین شامات صورت گرفت. همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حدود سی هزار نفر نیرو بودند. در مسیر راه به کوهی رسیدند، دیدند از قسمت بالای کوه، از دل سنگ، آب می تراود ولی به طرف پایین جریان ندارد. حاضران گفتند تراوش آب در این جا خیلی عجیب است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این گوه گریه می کند! حاضران گفتند: آیا کوه گریه می کند؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: آیا دوست دارید، گریه کوه را بفهمید و به آن آگاه گردید؟ حاضران گفتند: آری! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به کوه فرمودند: ای کوه! چرا گریه می کنی؟ همه حاضران شنیدند که کوه با زبان گویا، در پاسخ سؤال پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین گفت: ای رسول خدا! روزی حضرت عیسی (علیه السلام) در اینجا عبور کرد و بر روی من چنین خواند: قوا أنفسکم و أهلیکم ناراً وقودها الناس و الحجارة؛(1381) خود و خانواده اتان را حفظ کنید از آتش دوزخی که هیزم آن، انسان و سنگ است. از آن روز تاکنون از ترس آن که من جزء آن سنگ باشم، گریه می کنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای کوه! در جای خود آرام بگیر، تو از آن سنگ نیستی، بلکه آن سنگ، کبریت است. همان دم آن آب تراونده ای که در کوه دیده می شد، خشک شد و دیگر حتی رطوبتی از آن دیده نشد.(1382)