گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

سبیل بلند و جوانی!

سبیل هایم خیلی بلند بود. برای همین وقتی در یک مهمانی چای آوردند، بعضی ها زمزمه کردند که استکان او نجس است، آن را کنار بگذارید! من هم موقع نهار غذا نخوردم و هر چه اصرار کردند که بیا غذا بخور، گفتم چون دهانم نجس است، غذا نمی خورم. ولی تا آقای رجایی (رحمه الله)، گفت رضا! بیا غذا بخور! گفتم: چشم، دایی جان! همه اعتراض کردند که چه طور شد حرف همه را زمین انداختی و به حرف دایی محمد که از همه کوچک تر است، گوش کردی!...
وقتی خواستیم از مجلس خارج شویم، کفش دایی و پدرم را جفت کردم و پشت سر پدرم راه افتادم. در همین لحظات کسی که پشت سر من بود، گفت او از روی تظاهر این کارها را می کند! آقای رجایی دیگر ساکت نماند و به او گفت: نه! رضا اهل تظاهر نیست. اگر هر کدام از شما این قیافه ای را که او دارد داشتید، بچه هایتان شما را قبول نداشتند، ولی این که ظاهرش مثل لات خیابانی است، این قدر پدرش را تکریم می کند. دایی محمد دو، سه شب بعد به مغازه آمد و گفت: رضا! امروز فقط برای تو آمده ام. پرسیدم: دایی چه شد که یاد ما کردید؟ گفت: فردا به خانه ما بیا! گفتم: چه خبر است؟ پاسخ داد: همین که می گویم، بیا! بعد نگاهی به چهره من انداخت و گردنبندم را دید، گفت: رضا! این چیه؟ تا این را گفت به احترام او آن را پاره کردم. پرسید: این سبیل ها چیه؟! گفتم: عالم جوانی است دیگر! پرسید: یعنی اگر سبیل بلند نداشتی، جوان نیستی؟ دایی این را گفت و رفت. من هم به احترام او به سلمانی رفتم و برای همیشه از آن تیپ خارج شدم.(1352)

اشعار

جوانی

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار