گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

جوانان پیر

شاگردان و یاران امام صادق (علیه السلام) گرداگرد ایشان حلقه زده بودند. امام (علیه السلام) از یکی از آنان پرسید: شما به چه کسی فتی؛ جوان می گویید؟ او گفت: به کسی که در سن جوانی است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: پس چرا با این که اصحاب کهف در سنین پیری بودند، خداوند آنان را به خاطر ایمانی که داشتند با عنوان جوان یاد نموده است؟ آنجا که می فرماید: اذ أوی الفتیه الی الکهف(1349) و یا این که فرموده: انهم فتیة آمنوا بربهم(1350) امام (علیه السلام) آنگاه در پایان فرمود: من آمن بالله و اتقی فهو الفتی؛ هر کس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند، جوان (و جوانمرد) است. بنابراین به آنان که از نظر سن و سال پیرند ولی قلبی پاک و با ایمان دارند، می توان جوان و جوانمرد گفت.(1351)

سبیل بلند و جوانی!

سبیل هایم خیلی بلند بود. برای همین وقتی در یک مهمانی چای آوردند، بعضی ها زمزمه کردند که استکان او نجس است، آن را کنار بگذارید! من هم موقع نهار غذا نخوردم و هر چه اصرار کردند که بیا غذا بخور، گفتم چون دهانم نجس است، غذا نمی خورم. ولی تا آقای رجایی (رحمه الله)، گفت رضا! بیا غذا بخور! گفتم: چشم، دایی جان! همه اعتراض کردند که چه طور شد حرف همه را زمین انداختی و به حرف دایی محمد که از همه کوچک تر است، گوش کردی!...
وقتی خواستیم از مجلس خارج شویم، کفش دایی و پدرم را جفت کردم و پشت سر پدرم راه افتادم. در همین لحظات کسی که پشت سر من بود، گفت او از روی تظاهر این کارها را می کند! آقای رجایی دیگر ساکت نماند و به او گفت: نه! رضا اهل تظاهر نیست. اگر هر کدام از شما این قیافه ای را که او دارد داشتید، بچه هایتان شما را قبول نداشتند، ولی این که ظاهرش مثل لات خیابانی است، این قدر پدرش را تکریم می کند. دایی محمد دو، سه شب بعد به مغازه آمد و گفت: رضا! امروز فقط برای تو آمده ام. پرسیدم: دایی چه شد که یاد ما کردید؟ گفت: فردا به خانه ما بیا! گفتم: چه خبر است؟ پاسخ داد: همین که می گویم، بیا! بعد نگاهی به چهره من انداخت و گردنبندم را دید، گفت: رضا! این چیه؟ تا این را گفت به احترام او آن را پاره کردم. پرسید: این سبیل ها چیه؟! گفتم: عالم جوانی است دیگر! پرسید: یعنی اگر سبیل بلند نداشتی، جوان نیستی؟ دایی این را گفت و رفت. من هم به احترام او به سلمانی رفتم و برای همیشه از آن تیپ خارج شدم.(1352)

اشعار