گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

جوان واقعی

روزی یکی از اعراب بادیه نشین نزدیک خانه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با آواز بلند آن حضرت را صدا زد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با عبائی که با گل سرخ رنگین شده بود از حجره بیرون آمدند. عرب گفت: با چنین لباسی به سوی من آمده ای گویی که خود را جوان می پنداری! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری! من جوان، پسر شخصی جوان و برادر فردی جوان هستم! عرب گفت: اینکه شما خودت جوان هستی قابل قبول است اما چگونه پسر جوان و برادر جوان هستی؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا سخن خداوند را در قرآن نشنیده ای که می فرماید: قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابراهیم؛(1346) گفتند: شنیدیم نوجوانی از (مخالفت با) بتها سخن می گفت که او را ابراهیم می گویند. من پسر ابراهیم هستم که قرآن با عنوان (جوان) از او یاد کرده است. اما درباره این که من بردار شخصی جوان هستم، باید بگویم که در جنگ احد شنیدم که منادی حق در آسمان ندا کرد:
لافتی الا علی لاسیف الاذوالفقار
یعنی: جوانی نیست جز علی (علیه السلام) و شمشیر نیست جز شمشیر ذوالفقار. و بدان که علی (علیه السلام) برادر من است و من برادر اویم.(1347)

جوان تائب (جوانی الگو)

علی بن حمزه می گوید: من دوست جوانی از نویسندگان بنی امیه داشتم. روزی به من گفت: برایم از جعفر بن محمد (علیه السلام) اجازه بگیر که به خدمت ایشان برسم. داخل خانه امام (علیه السلام) شد و نشست و گفت: قربانت گردم! من در دیوان بنی امیه هستم و از دولت آنان به ثروت زیادی دست یافته ام. امام (علیه السلام) فرمود: اگر بنی امیه نمی یافتند کسی را برای آنان بنویسد و برای آنان مال بیاورد و از جانب آنها جنگ کند و به جماعت ایشان حاضر گردد، حق ما را نمی ربودند! آن جوان گفت: فدایت شوم! آیا راه نجات و توبه ای برای من هست؟ فرمود: اگر به تو بگویم آن را انجام می دهی؟ عرض کرد: آری! امام فرمود: از هر مال و ثروتی که در دیوان آنها کسب کرده ای، بیرون بیا و هر کس را نمی شناسی، از جانب او صدقه بده، در این صورت من بهشت را برایت ضمانت می کنم. آن جوان سرش را به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. سپس سر بر داشت و عرض کرد: انجام می دهم! علی بن حمزه گفت: آن جوان با ما به کوفه بازگشت و چیزی از آن همه ثروت را باقی نگذارد و همه را به صاحبانش برگرداند. حتی جامه خود را هم از بدنش بیرون آورد. ما مقداری پول و لوازم زندگی تهیه کردیم و برایش فرستادیم. چند ماهی نگذشت که خبر یافتیم بیمار شده است. هر روز به عیادتش می رفتیم. یک روز که بر او وارد شدم، دیدم در حال جان دادن است. در لحظه مرگ چشمان خود را گشود و گفت: ای علی بن حمزه! به خدا قسم مولای تو آنچه را برایم وعده کرده بود، وفا کرد. جوان تائب از دنیا رفت. ما او را غسل دادیم و کفن کردیم و به خاک سپردیم. پس از چندی از کوفه به مدینه رفتیم و خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدیم. چون نگاه امام به من افتاد، فرمود: یا علی! به خدا سوگند ما به وعده آن دوست تو وفا کردیم!(1348)

جوانان پیر

شاگردان و یاران امام صادق (علیه السلام) گرداگرد ایشان حلقه زده بودند. امام (علیه السلام) از یکی از آنان پرسید: شما به چه کسی فتی؛ جوان می گویید؟ او گفت: به کسی که در سن جوانی است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: پس چرا با این که اصحاب کهف در سنین پیری بودند، خداوند آنان را به خاطر ایمانی که داشتند با عنوان جوان یاد نموده است؟ آنجا که می فرماید: اذ أوی الفتیه الی الکهف(1349) و یا این که فرموده: انهم فتیة آمنوا بربهم(1350) امام (علیه السلام) آنگاه در پایان فرمود: من آمن بالله و اتقی فهو الفتی؛ هر کس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند، جوان (و جوانمرد) است. بنابراین به آنان که از نظر سن و سال پیرند ولی قلبی پاک و با ایمان دارند، می توان جوان و جوانمرد گفت.(1351)