گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

در جوانی هم...

گویند ملانصرالدین خواست در برابر جماعتی سنگ بزرگی را از زمین بلند کند، هر چه زور زد نتوانست، گفت: جوانی کجائی که یادت بخیر! و ادامه داد: در جوانی سنگهای بزرگتر از این را به سادگی بلند می کردم ولی اکنون پیر و از کار افتاده شده ام.
وقتی جماعت رفتند و نصرالدین تنها شد با خود گفت: حالا که خود مونیم در جوانی هم هیچی نبودیم!(1344)

عبادت نوجوان!

مالک بن دینار می گوید: شبی خانه خدا را طواف می کردم، نوجوانی را دیدم پرده کعبه را گرفته و می گوید: پروردگارا! لذت ها تمام شدند، ولی آثار آنها باقی مانده است. یا رب! چه بسا یک ساعت شهوت، حزن طویلی در پی داشته باشد. پروردگارا! عقوبت و ادب کردن تو جز با آتش نیست... و او در این حال بود که فجر طالع شد. مالک گوید: من دستانم را بر سرم گذاشتم و با گریه و ناراحتی گفتم: مادرت به عزایت بنشیند مالک! در این شب، نوجوانی در عبادت بر تو سبقت گرفت.(1345)

جوان واقعی

روزی یکی از اعراب بادیه نشین نزدیک خانه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با آواز بلند آن حضرت را صدا زد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با عبائی که با گل سرخ رنگین شده بود از حجره بیرون آمدند. عرب گفت: با چنین لباسی به سوی من آمده ای گویی که خود را جوان می پنداری! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری! من جوان، پسر شخصی جوان و برادر فردی جوان هستم! عرب گفت: اینکه شما خودت جوان هستی قابل قبول است اما چگونه پسر جوان و برادر جوان هستی؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا سخن خداوند را در قرآن نشنیده ای که می فرماید: قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابراهیم؛(1346) گفتند: شنیدیم نوجوانی از (مخالفت با) بتها سخن می گفت که او را ابراهیم می گویند. من پسر ابراهیم هستم که قرآن با عنوان (جوان) از او یاد کرده است. اما درباره این که من بردار شخصی جوان هستم، باید بگویم که در جنگ احد شنیدم که منادی حق در آسمان ندا کرد:
لافتی الا علی لاسیف الاذوالفقار
یعنی: جوانی نیست جز علی (علیه السلام) و شمشیر نیست جز شمشیر ذوالفقار. و بدان که علی (علیه السلام) برادر من است و من برادر اویم.(1347)