گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

شخصی که با قصد جهاد، بر اثر بیماری جان داد، شهید است.

عبدالله در سال هشتم هجرت، مسلمان شد و مدتی به آموختن قرآن پرداخت تا جریان جنگ تبوک بین سپاه اسلام و سپاه روم در سال نهم هجرت پیش آمد. او در میان سپاه اسلام، همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی تبوک حرکت نمود. در سرزمین تبوک به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: برای من دعا کن تا شهادت، نصیب من گردد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدایا خون این مرد را از کفار، حرام کن! او عرض کرد: ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) من این مطلب را نمی خواستم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هنگامی که به عنوان جنگجوی در راه خدا از منزل بیرون رفتی، سپس بیماری تب بر تو عارض شد و بر اثر آن کشته شدی، تو شهید هستی.
هنگامیکه او همراه سپاه اسلام مدتی در سرزمین تبوک ماندند، او به بیماری تب مبتلا شد و از دنیا رفت.
به این ترتیب در می یابیم، آنان که از روی نیت پاک و اخلاص به سوی جبهه اسلام می روند، گر چه به خاطر تب از دنیا بروند، در صف شهیدان هستند.(1314)

اهمیت جهاد

سال یازدهم هجرت بود، ماه صفر فرا رسیده بود، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بستر رحلت خوابیده بود و هر لحظه به سوی آخرت، وداع از دنیا، نزدیک می شد، در این موقعیت، اسامه بن زید را که در حدود بیست سال داشت، فرمانده لشکر نمود و فرمان داد که مهاجر و انصار از او اطاعت کنند و مدینه را به سوی سرزمین فلسطین و شام برای جلوگیری از دشمن متجاوز ترک گویند. لشکر تا یک فرسخی مدینه حرکت کرد، با این که حضرت اصرار داشت که سپاه از حرکت باز نایستد، منافقان سستی می کردند و می گفتند در این حال، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بگذاریم و به کجا برویم؟
اسامه به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: آیا اجازه می دهی چند روزی به سوی جبهه حرکت نکنیم تا شما شفا یابید، زیرا من در این حالتی که شما به سر می برید اگر از مدینه بیرون روم قلبم نگران و مجروح است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای اسامه، به راه خود ادامه بده، زیرا نشستن از جهاد در هیچ حالی از احوال، ساقط نمی گردد. سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنید که بعضی از منافقان از تحت فرماندهی اسامه خارج شده اند، فلذا فرمود: اسامه از محبوبترین انسان ها در نزد من است، شما را در مورد او، توصیه به خیر و نیکی می کنم. اگر در مورد امارت و فرماندهی او سخن دارید، در مورد پدرش، زید نیز ایراد داشتید، پدرش سزاوار و شایسته امارت بود. سوگند به خدا اسامه نیز سزاوار و شایسته فرماندهی است.(1315).

باید بسیج عمومی نمود!

عصر حکومت و خلافت حضرت علی (علیه السلام) بود. سپاه متجاوز معاویه به شهر انبار حمله کرده و به غارت و چپاولگری پرداختند. خبر این حادثه به حضرت علی (علیه السلام) رسید. شخصاً پیاده به نخیله(1316) آمد تا برای سرکوبی متجاوزان، اقدامی کند.
مسلمانان خود را به حضور علی (علیه السلام) رساندند و عرض کردند: ای امیرمؤمنان، ما عهده دار سرکوبی متجاوزان خواهیم شد، شما به جای خود بروید.
امام علی (علیه السلام) به آنها فرمود: ماتکفوننی انفسکم فکیف تکفوننی غیرکم...؛ شما قادر نیستید که از عهده مشکلات خودتان برآیید، بنابراین چگونه مشکل دیگران را از من دفع می نمایید؟ اگر ملت های قبل، از ستم فرمانروایان خود، شکایت داشتند، من امروز از ستم ملت خود شکایت دارم، گویی من پیرو و فرمانبر هستم و آنها رهبر و فرمانروا می باشند....
در این میان که علی (علیه السلام) ناراحتی خود را نسبت به سستی و سهل انگاری ملت، اعلام داشت، دو نفر از اصحابش به حضور علی (علیه السلام) آمدند و یکی از آنها عرض کرد: من جز اختیار خود و برادرم را ندارم، فرمان بده تا آن را اجرا کنیم. امام علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: شما در برابر آن چه من می خواهم چه کاری می توانید انجام دهید؟(1317).