گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

یک خروار سیب سرخ و سفید

گویند روزی ملا نصرالدین در کوچه ای می گذشت و جمعی از اطفال در حال بازی کردن بودند. آمدند که او را اذیت و آزار کنند. او گفت: ای کودکان! اینجا چرا ایستاده اید؟ و حال آنکه در فلان کوچه شخصی یک خروار سیب سرخ و سفید آورده و بر مردم پخش می کند؟! کودکان که آن شنیدند، به یک بار ترک بازی کرده، رو به آن کوچه دویدند. از دویدن ایشان، نصرالدین نیز در طمع افتاد و دویدن گرفت! او را گفتند: به خبر دروغ که خود ساخته ای چرا می دوی؟ اشعث گفت: دویدن اطفال، از روی جد و اهتمام، مرا به طمع انداخت که شاید این صورت واقعی باشد و من محروم مانم!(1253)

وصیت مرد طماع

مردی طماع فرزندانش را نصیحت می کرد و آداب حرص و آز را به آنان می آموخت. او در انتهای صحبتهایش چنین گفت: عزیزان من! در پایان، شما را فقط به این آیات خداوند توصیه می کنم که می فرماید: فاذا دخلتم بیوتاً(1254) فیها ما تشتهیه الانفس و تلذ الاعین(1255) کلوا و اشربوا(1256) مااستطعتم من قوه(1257) حتی اذا بلغت الحقلقوم(1258) فانفجرت منه اثنتا عشره عینا؛(1259) هنگامی که وارد خانه هایی شدید که در آن چیزهایی است که نفس می خواهد و چشم از آن لذت می برد، بخورید و بیاشامید هر قدر که قدرت دارید تا اینکه به حلقوم برسد و منفجر شود و دوازده چشمه از آن بجوشد.(1260)

اشعار