گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

دختر صدساله!

جوانی تحصیل کرده و دانشمند، پیش یکی از اشخاص ثروتمند رفت که دخترش را خواستگاری کند. مرد همین که چشمش به قیافه جوان افتاد، خیلی خوشش آمد که چنین داماد موقر و متینی داشته باشد، لذا برای تطمیع وی گفت: من سه تا دختر دارم که هیچ کدام هنوز شوهر نکرده اند و میل دارم همه با راحتی کامل زندگی زناشویی خود را به سر برند. از این جهت تصمیم گرفته ام به هر یک از آنها موقع عروسی به تناسب سنش پولی بدهم که با دست خالی به خانه شوهر نرفته باشند! مثلاً به آنکه هیجده سال دارد، هیجده هزار تومان و به آنکه بیست و پنج سال دارد، بیست و پنج هزار تومان و به آنکه سی و دو سال دارد، سی و دو هزار تومان وجه نقد خواهم داد؛ حالا هر کدام را شما بخواهید، مانعی ندارد! جوان فکری کرد و پرسید: شما دختر صد ساله ندارید!(1251).

آدم های طمع کار

در عربستان هر که را می خواهند به طمع داشتن منسوب کنند، او را به اشعث طماع تشبیه می کنند، زیرا اشعث مردی بسیار طماع بود و وقایع شیرینی از او نقل شده است. معروف است که روزی از اشعث پرسیدند: آیا از خودت طمع کارتر دیده ای؟ گفت: آری! روزی در کوچه ای می رفتم و بالای سرم مرغان زیادی را دیدم که پرواز می کنند. من هم دامن خود را به دست گرفتم و در پیش رو نگهداشتم، ناگهان یکی از همسایگانم از پهلوی من گذشت و گفت: آقای اشعث! دامنت را چرا به دست گرفته ای؟ گفتم: زیرا ممکن است یکی از مرغان در حین پرواز بیضه ای بیفکند و اگر در دامن من بیفتد، سالم بماند و نشکند! بعداً چون به خانه رسیدم، پس از لحظه ای دیدم در می زنند، در را گشودم، دیدم پسر همان همسایه است. گفتم: چه می خواهی؟ گفت: پدرم می گوید، چند دانه از آن تخم مرغ ها را برای ما بفرستید! و انصاف دارم که او از من طمع کارتر است!(1252)

یک خروار سیب سرخ و سفید

گویند روزی ملا نصرالدین در کوچه ای می گذشت و جمعی از اطفال در حال بازی کردن بودند. آمدند که او را اذیت و آزار کنند. او گفت: ای کودکان! اینجا چرا ایستاده اید؟ و حال آنکه در فلان کوچه شخصی یک خروار سیب سرخ و سفید آورده و بر مردم پخش می کند؟! کودکان که آن شنیدند، به یک بار ترک بازی کرده، رو به آن کوچه دویدند. از دویدن ایشان، نصرالدین نیز در طمع افتاد و دویدن گرفت! او را گفتند: به خبر دروغ که خود ساخته ای چرا می دوی؟ اشعث گفت: دویدن اطفال، از روی جد و اهتمام، مرا به طمع انداخت که شاید این صورت واقعی باشد و من محروم مانم!(1253)