گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

حسد ممنوع!

داود رقی گفت: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم می فرماید: از خدا پروا کنید و یکی تان به دیگری حسد نورزد. همانا از قوانین عیسی بن مریم، گشتن در سرزمین ها بود، یک بار با یکی از یارانش که مردی کوتاه بود و بسیار با عیسی (علیه السلام) همراهی می کرد، بیرون آمد. آن گاه چون حضرت عیسی (علیه السلام) به دریا رسید، با یقینی درست از سوی خدا، بسم الله گفت و به روی آب راه افتاد. آن مرد نیز به عیسی (علیه السلام) پیوست و آن گاه به خودش مغرور شد و گفت: این عیسی روح الله است که به روی آب راه می رود و این هم منم که به روی آب راه می روم پس برتری او به من چیست؟ آن گاه در آب فرو رفت و از عیسی (علیه السلام) کمک خواست. عیسی او را از آب گرفته، بیرون آورد و به او فرمود: ای کوته فکر چه گفتی؟ او گفت: من گفتم این روح الله است که بر آب راه می رود و این منم که بر آب راه می روم و از این سخن مغرور شدم. عیسی (علیه السلام) به او فرمود: خودت را در جایی جز آن جا که خدا قرار داده، نهادی و خداوند به جهت آنچه گفتی از تو بیزار شد. پس، در پیشگاه خدا توبه کن! آن مرد توبه کرد و به جایگاهی که خدا او را در آن قرار داده بود بازگشت. پس از خدا پروا کنید و یکی تان به دیگری حسد نورزد.(1221)

آتش حسد

در زمان یکی از خلفا مرد ثروتمندی بود. روزی وی غلامی را از بازار خرید، اما از روز اولی که این غلام را خریده بود با او مانند یک غلام عمل نمی کرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار می نمود. یعنی بهترین غذاها را به او می داد. بهترین لباسها را برایش می خرید، آسایشش را فراهم می کرد. درست مانند فرزندش به وی می رسید، حتی شاید از فرزندش هم بهتر، علاوه بر این همه توجه و لطفی که به او می کرد، پول زیادی هم در اختیارش می گذارد. ولی غلام، ارباب خود را همیشه در حال فکر می دید و او را اغلب اوقات ناراحت می یافت.
بالأخره ارباب تصمیم گرفت تا غلام خویش را آزاد سازد و یک پول و سرمایه زیادی هم به او بدهد. بعد یک شب با او نشست و درد دل خود را بیرون ریخت و رو به غلام کرد و گفت: ای غلام! من حاضرم که تو را آزاد کنم و این اندازه پول هم به تو بدهم، ولی آیا می دانی که این همه خدمتهایی که من به تو کردم برای چه بود؟ غلام گفت: نه! برای چه؟ گفت: برای یک تقاضا! فقط اگر تو این یک تقاضا را انجام دهی، هر چه که من به تو دادم حلال و نوش جانت باد و اگر این را انجام ندهی، من از تو راضی نیستم، اما چنانچه خود را برای انجام آن حاضر کنی، من بیش از اینها به تو می دهم. غلام گفت: هر چه بفرمائی اطاعت می کنم، تو ولی نعمت من هستی، تو به من حیات دادی. ارباب گفت: نه! بایستی قول قطعی بدهی، زیرا می ترسم که پیشنهاد کنم و تو بگوئی نه! غلام گفت: مطمئن باش، هر چه می خواهی پیشنهاد کنی، بفرما! اینکه ارباب از غلام قول گرفت، گفت: پیشنهاد من این است که تو در یک موقع خاص و در مکان مخصوص که بعداً معین خواهم کرد، سر مرا از بیخ ببری! غلام گفت: یعنی چه؟ ارباب گفت: حرف من این است!. غلام گفت: چنین چیزی ممکن نیست. ارباب گفت: من از تو قول گرفتم و تو باید به قول خود وفا نمائی.
مدتی از این گفتگو گذشت تا یکی از شبها، نیمه شب غلام را بیدار کرد، کارد تیزی به دست او داد و دست دیگر او را گرفت و آهسته حرکت کردند و به پشت بام منزل همسایه رفتند. ارباب در آنجا دراز کشید و خوابید. کیسه پولش را هم به غلام داد و گفت: تو همین جا سر من را ببر و به هر کجا که می خواهی بروی، برو! غلام سؤال کرد: برای چه؟ ارباب گفت: برای اینکه من این همسایه را نمی توانم ببینیم، مردن برای من از زندگی بهتر است، من رقیب او بودم، او هم رقیب من بوده، ولی اکنون او از من جلو افتاده است و برای همین الان دارم در آتش می سوزم. لذا از این عملی که به تو دستور می دهم، می خواهم بلکه یک قتلی به پای این بیفتد و او به زندان برود، اگر چنین چیزی عملی بشود، آن وقت من راحت می شوم! من می دانم که اگر این جا کشته بشوم، فردا می گویند چه کسی او را کشته؟ آن وقت پاسخ خواهند داد: رقیبش او را کشته است و جسدش هم که در پشت بام رقیبش پیدا شده، پس او را می گیرند و به زندان می اندازند و بالأخره اعدام می شود و مقصود من هم آنجا حاصل شده است. غلام که دید این مرد تا این حد احمق و بیچاره است، پیش خود گفت: پس من چرا این کار را نکنم؟ این برای همان کشته شدن خوب هست. کارد را بر گردن ارباب گذاشت و سر او را از بیخ برید و کیسه پول را هم برداشت و رفت که رفت. خبر در همه جا منتشر شد، رقیب او را گرفتند و به زندان انداختند. بعد که خواستند به جرمش رسیدگی کنند خیلی زود به این نتیجه رسیدند که اگر این قاتل باشد، پشت بام خانه خودش را برای کشتن رقیبش انتخاب نمی کند! قضیه معمائی شده بود که غلام، آخرش وجدانش او را راحت نگذاشت. پیش حکومت وقت رفت و حقیقت را افشاء نمود، گفت: قضیه از این قرار است که او را کشتم و البته این به تقاضای خود او بود، زیرا وی در یک حسدی آنچنان می سوخت که مرگ را بر زندگی ترجیح می داد. وقتی که فهمیدند قضیه از این قرار است و اطمینان یافتند که غلام درست می گوید، هم غلام و هم آن زندانی متهم را که رقیب ارباب بیچاره به شمار می آمد، از زندان آزاد کردند.
واقعاً این یک حقیقتی است، انسان بیمار می شود، به بیماری حسد مبتلا می شود. حتی دیده می شود که آدمهای حسود، گاهی به مرحله ای می رسند که مثلاً حاضر می شوند صد درجه به خود صدمه بزند تا شاید پنجاه درجه به دیگری صدمه وارد نمایند.(1222)

اثر حسادت در لحظات آخر

نقل است که فضیل بن عیاض که یکی از رجال طریقت است، شاگردی داشت که اعلم شاگردان او محسوب می شده، وقتی ناخوش شد، هنگام احتضار، فضیل به بالین او آمد و نزد سر او نشست و شروع به خواندن یس کرد. آن شاگرد محتضر گفت: ای استاد این سوره را مخوان! پس فضیل ساکت شد و به او گفت: بگو لا اله الا الله! گفت: آن را نمی گویم به جهت آنکه - العیاذ بالله - من از آن بیزارم. پس به این حال مرد. فضیل از مشاهده این حال بسی در هم شد و به منزل خود رفت و بیرون نیامد. پس او را در خواب دید که او را به سوی جهنم می کشند. فضیل از او پرسید که تو أعلم شاگردان من بودی، چه شد که خداوند معرفت را از تو گرفت و به عاقبت بد مردی؟ گفت: برای سه چیز که در من بود: اول نمامی و سخن چینی کردن، دوم حسد بردن و سوم آنکه من علتی داشتم و به طبیبی مراجعه کرده بودم، او به من گفته بود که در هر سال یک قدح شراب بخور که اگر نخوری این علت در تو باقی خواهد ماند. پس من بر حسب قول آن طبیب، شراب می خوردم. به این سه چیز که در من بود، عاقبت من بد شد و به آن حال مردم.(1223)