گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

مرکز و مظهر حیا

روزی حضرت آدم (علیه السلام) در محلی نشسته بود، ناگهان شش نفر که سه نفر آن ها سفید روی و سه نفر آن ها سیاه روی بودند نزد او آمدند. آن سه نفر سفید روی در جانب راست او نشسته و آن سه نفر سیاه روی در جانب چپ او نشستند. آدم (علیه السلام) به جانب راست خود توجه کرد و از یکی از آن سفید رویان پرسید: تو کیستی؟ او گفت: من عقل و خرد هستم. پرسید: جای تو در کجاست؟ او گفت: جای من در مغز و دستگاه اندیشه انسان است. آدم از دومین نفر سفید رو پرسید: تو کیستی؟ او گفت: من مهر و محبت هستم. پرسید: جای تو در کجاست؟ او گفت: جای من در دل انسانهاست. آدم از سومین نفر سفید رو پرسید: تو کیستی؟ او جواب داد: من حیا و شرم هستم. پرسید: جای تو در کجاست؟ او جواب داد: جای من در چشم انسانهاست. به این ترتیب آدم دریافت که مرکز و مظهر عقل، مغز است، مرکز و مظهر مهر و محبت، دل است و مرکز و مظهر حیاء چشم است. سپس آدم (علیه السلام) به جانب چپ متوجه شد و از یکی از آن افراد سیاه روی و بدقیافه پرسید جای تو در کجاست؟ او گفت: در مغز انسان هاست. پرسید: مغز که جای عقل است؟! او گفت: اگر من در مغز قرار گیرم، عقل از آنجا خارج می گردد. آدم از دومین سیاه روی پرسید: تو کیستی؟ او جواب داد: من حسادت هستم، پرسید: جای تو در کجاست؟ او جواب داد: در دل انسانهاست. آدم (علیه السلام) گفت: دل که جای مهر و محبت است. او گفت: اگر من در جای خود (دل) مستقر شوم، مهر و محبت از آنجا بیرون می رود. آدم از سومین سیاه روی پرسید: تو کیستی؟ او جواب داد من طمع هستم. آدم (علیه السلام) پرسید: جای تو در کجاست؟ او گفت: در چشم انسان! آدم گفت: چشم که جای حیا است. او گفت: اگر من در چشم استقرار یابم، حیاء از آنجا می گریزد(1199).

اشعار

شرم و حیا

گیرم که ز جرم و گنهم درگذری ز آن شرم که دیدی که چه کردم چه کنم؟