گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

جوان غیرتمند

در سال 1210 قمری، حاج جواد صباغ از طرف جعفر قلی خان خویی به تعمیر روضه و حرم عسگری (علیه السلام) و سرداب مقدس مشغول بود. فاضل نراقی می گوید: من در آن سال، به قصد زیارت مکه به سامرا مشرف شدم و حاج جواد، این داستان را برایم تعریف کرد: شخصی به نام سید علی از جانب وزیر بغداد، حاکم سامرا بود. وی از هر زائر ایرانی یک ریال می گرفت و به آنان اجازه ورود به حرم را می داد و برای این که کسانی که پول داده اند از دیگران شناخته شوند، بر ساق پای آنان مهر می زد. روزی سید علی بر در صحن مقدس نشسته بود، سه نفر از همراهانش هم ایستاده بودند. در این لحظه، قافله ای از ایرانیان وارد شدند. سید علی، بر پای هرکدام مهری می زد و یک ریال می گرفت و اجازه ورود می داد. جوانی از بزرگان ایران با زنش آمد و دو ریال داد. سید علی ساق پای او را مهر کرد و گفت: آن زن هم باید بیاید، تا ساق پای او را مهر کنم. جوان گفت: هر دفعه که این زن به حرم می آید، یک ریال را می دهم، دیگر احتیاجی به این کار زشت نیست. سید علی گفت: ای رافضی بی دین! غیرت و تعصب می ورزی که مبادا ساق پای زنت را ببینم؟ ممکن نیست! تا مهر نکنم اجازه ورود نمی دهم! جوان گفت: اگر در میان این همه جمعیت، غیرت داشته باشم، کار اشتباهی نکرده ام و دست زنش را گرفت و گفت: اگر زیارت است، همین قدر کافی است و می خواست برگردد. سید علی از این حرکت سخت عصبانی شد. موقعی که همسر آن جوان می خواست برگردد، چنان با چوب بر شکم او زد که زن بیچاره نقش بر زمین شد، لباسش عقب رفت و بدن او، برهنه و نمایان گردید. جوان دست زنش را گرفت و از زمین بلند کرد و سپس رو به ضریح مقدس کرد و گفت: اگر شما بپسندید، بر من نیز گوارا خواهد بود! و به منزلش برگشت. حاج جواد گفت: من در خانه بودم. بعد از چند ساعت، یک نفر با عجله از طرف مادر سید علی آمد که با تو کار داریم. من، فوری به خانه سید علی رفتم، دیدم وی مثل مار زخم خورده بر زمین می غلتد. دختران و خواهرانش به پای من افتادند که برو آن جوان ایرانی را راضی کن! سید علی هم فریاد می کرد و می گفت: خدایا! غلط کردم، بدکردم! من، به سرعت آمدم و آن جوان را یافتم و از او خواهش کردم که از سید علی راضی شو و در حقش دعا کن! جوان گفت: من او را بخشیدم ولی کو آن دل شکسته من؟! من بازگشتم و جریان را گفتم. هنگام مغرب که برای نماز به حرم حضرت عسکری (علیه السلام) آمدم، دیدم مادر و زن و دختران سید علی، خود را به ضریح دخیل بسته اند و فریاد سید علی از خانه اش به گوش می رسید. من مشغول نماز مغرب شدم، در بین نماز صدای شیون از خانه اش بلند شد. رفتند دیدند سیدعلی مرده است.(1198)

مرکز و مظهر حیا

روزی حضرت آدم (علیه السلام) در محلی نشسته بود، ناگهان شش نفر که سه نفر آن ها سفید روی و سه نفر آن ها سیاه روی بودند نزد او آمدند. آن سه نفر سفید روی در جانب راست او نشسته و آن سه نفر سیاه روی در جانب چپ او نشستند. آدم (علیه السلام) به جانب راست خود توجه کرد و از یکی از آن سفید رویان پرسید: تو کیستی؟ او گفت: من عقل و خرد هستم. پرسید: جای تو در کجاست؟ او گفت: جای من در مغز و دستگاه اندیشه انسان است. آدم از دومین نفر سفید رو پرسید: تو کیستی؟ او گفت: من مهر و محبت هستم. پرسید: جای تو در کجاست؟ او گفت: جای من در دل انسانهاست. آدم از سومین نفر سفید رو پرسید: تو کیستی؟ او جواب داد: من حیا و شرم هستم. پرسید: جای تو در کجاست؟ او جواب داد: جای من در چشم انسانهاست. به این ترتیب آدم دریافت که مرکز و مظهر عقل، مغز است، مرکز و مظهر مهر و محبت، دل است و مرکز و مظهر حیاء چشم است. سپس آدم (علیه السلام) به جانب چپ متوجه شد و از یکی از آن افراد سیاه روی و بدقیافه پرسید جای تو در کجاست؟ او گفت: در مغز انسان هاست. پرسید: مغز که جای عقل است؟! او گفت: اگر من در مغز قرار گیرم، عقل از آنجا خارج می گردد. آدم از دومین سیاه روی پرسید: تو کیستی؟ او جواب داد: من حسادت هستم، پرسید: جای تو در کجاست؟ او جواب داد: در دل انسانهاست. آدم (علیه السلام) گفت: دل که جای مهر و محبت است. او گفت: اگر من در جای خود (دل) مستقر شوم، مهر و محبت از آنجا بیرون می رود. آدم از سومین سیاه روی پرسید: تو کیستی؟ او جواب داد من طمع هستم. آدم (علیه السلام) پرسید: جای تو در کجاست؟ او گفت: در چشم انسان! آدم گفت: چشم که جای حیا است. او گفت: اگر من در چشم استقرار یابم، حیاء از آنجا می گریزد(1199).

اشعار