گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

حیا یک مفهوم ارزشی!

سابقاً در جامعه ما برای خانم ها یک مفهوم ارزشی به نام حیا وجود داشت. همه خوب می دانیم که یکی از صفات خوب برای زن ها حیاست. البته حیا برای مردها هم خوب است ولی برای خانم ها یکی از صفات برجسته است و قرآن هم یکی از واژه هائی که به کار می برد و از آن تعریف می کند، همین واژه حیاء و استحیاء است و حتی در داستان دختران شعیب که از طرف پدرشان آمده بودند تا حضرت موسی (علیه السلام) را به منزل دعوت کنند می گوید: فجاءته احداهما تمشی علی استحیاء قالت ان أبی یدعوک لیجزیک أجر ما سقیت لنا؛(1193) یکی از دختران با یک حالت شرم و حیا پیش موسی (علیه السلام) آمد. خیلی آرام و در حالیکه سرش را به زیر انداخته بود، گفت پدرم تو را دعوت می کند که مزد زحمتی را که کشیده ای به تو بدهد تمشی علی استحیاء!
خداوند این حیا را با یک زبان مدح آمیزی بیان می کند و می گوید: با حالت شرم و حیا پیش حضرت موسی (علیه السلام) آمد. این حیا در فرهنگ ما جایگاه ویژه خود را دارد.(1194)

حیای حضرت علی (علیه السلام)

جنگ صفین شروع شده بود، علی (علیه السلام) به میدان آمد و فریاد زد: ای معاویه! چرا اینقدر مسلمانها را به کشتن می دهی؟ به جای اینکه مردم را به سوی مرگ بفرستی خودت به میدان بیا تا با هم نبرد کنیم. عمر و عاص که مجسمه شیطنت و رذالت بود، پس از شنیدن این سخن رو به معاویه کرد و از روی تمسخر گفت: ای معاویه! علی (علیه السلام) درست می گوید، تو هم که مرد شجاعی هستی! اسلحه را بگیر و جواب علی (علیه السلام) را بده! معاویه که می دانست حریف آن حضرت نیست و اگر به میدان برود کشته خواهد شد، سخن او را نپذیرفت. بالأخره روزی معاویه با خدعه و نیرنگ توانست عمر و عاص را به جنگ بفرستد.
عمر و عاص که نسبتاً مرد نترس و بی باکی بود و حتی مصر را هم او فتح کرده بود، لباس رزم پوشید و به میدان جنگ آمد و مبارز طلبید و ضمناً گوشه و کنار را هم نگاه می کرد که در جواب او علی (علیه السلام) به میدان پا نگذارد وگرنه خوب می دانست که حریف آن حضرت نمی باشد. ولی در عین حال فریاد می زد: می زنم شما را ولی اباالحسن (علیه السلام) را نمی بینم. چرا از علی (علیه السلام) خبری نیست؟ امیرالمؤمنین خیلی آهسته، بطوریکه عمر و عاص نفهمد، کم کم و کم کم جلو آمد تا اینکه نزدیک او رسید آنگاه فریاد زد: انا الامام القرشی المؤتمن؛ من امام قریشی و مؤتمن هستم، منم علی! عمر و عاص خودش را باخت و فوراً سر اسب را برگرداند و فرار کرد، علی (علیه السلام) او را تعقیب کرد و شمشیری بر او انداخت. عمروعاص خود را از روی اسب بر زمین پرتاب کرد و چون می دانست که امیرالمؤمنین (علیه السلام) مردی است که خلاف شرع کاری را انجام نمی دهد، فوراً کشف عورت کرد، در نتیجه حضرت از او روی برگرداند و عمر و عاص ملعون به این وسیله و سوء استفاده از حیای آن حضرت، نجات یافت و معرکه را ترک کرد.(1195)