گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

از حق الناس نمی گذرند!

سید هاشم نجفی یکی از عالمان وارسته دوران حکومت نادر شاه افشار است، وی همان کسی است که وقتی نادر شاه به او گفت: آقا همت کردید که از دنیا گذشتید، فرمود: بلکه همت را نادر کرد که از آخرت گذشت! در احوالات ایشان می نویسند: یکی از زائران امیرمؤمنان (علیه السلام) کل سرمایه خود را نزد شخصی به امانت گذاشته بود و به مسافرت رفته بود، وقتی که بازگشت و مراجعه نمود او همه چیز را انکار کرد و گفت: تو چیزی نزد من به امانت نگذاشته ای! این مرد بیچاره به حرم امیر مؤمنان (علیه السلام) پناه می برد و ضمن زیارتی با حال از حضرت طلب کمک می کند. امیر مؤمنان (علیه السلام) تا سه مرتبه او را به سید هاشم نجفی ارجاع داد. وی وقتی ماجرای ارجاع حضرت (علیه السلام) را به سید هاشم داد، فرمود: صدق جدی امیرالمؤمنین جدم امیر مؤمنان (علیه السلام) راست گفت. فردا به مسجد بیا تا مشکلت را حل کنم. هنگام ظهر به مسجد رفت و در فکر بود که آیا مشکلش حل می شود یا نه، ناگهان دید سید هاشم نجفی برخاست و گفت: امروز من می خواهم برایتان منبر بروم، بر کرسی منبر نشست و بعد از حمد و ثنای خدا و صلوات بر محمد و آل محمد (علیهم السلام) از شرح بدهی خود به یک یهودی و آثار اخروی آن را بیان کرد و سپس گفت: ای مردم! خداوند از حق الناس نمی گذرد، اگر چه طلب یک یهودی از سید نجفی باشد، پس چگونه خواهد بود اگر آن حق، خرجی زوار امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد، هر کس از کیسه این زائر غریب خبر دارد به او رد کند. ناگهان شخصی برخاست و عرض کرد: من خبر دارم و به او می رسانم، سپس او را برد و مالش را به او داد.
و اما داستان آن یهودی که فرمودند: من امروز می خواهم قصه ای را از حکایات خود برایتان بازگو کنم و آن اینکه من دو درهم از یک یهودی قرض کردم و قرار گذاشتم که به طور اقساط به او باز گردانم. بیشتر آن را بر گرداندم و تنها دو درهم از آن باقی مانده بود که وقتی مراجعه کردم دیدم او از آن محل نقل مکان کرده است و من ماندم که چه کنم. ماجرای آن گذشت و من همچنان این دو درهم را مدیون او بودم. شبی در خواب دیدم که در صحرای قیامت هستم، خواستم وارد بهشت شوم که مرا از جهنم عبور دادند.
در روایات داریم که تمام مردم حتی مؤمنان نیز باید از جهنم عبور کنند. همین که خواستم از دوزخ بگذرم دیدم آن مرد یهودی داخل آتش مرا صدا زد و خلاصه قرار شد که حساب آن دو درهم را آنجا تسویه کنم، هر چه التماس کرد فایده ای نکرد و بالأخره قرار شد که او دستش را در سینه من بگذارد تا کمی از سوزشش راحت شود، دستش را روی سینه من گذاشت که من از درد آن از جا پریدم و دیدم هنوز سینه ام می سوزد. وقتی لباسم را کنار زدم دیدم جای آن روی سینه ام باقی مانده است، من مدتها گرفتار مداوای جای آن بودم.(1173)

اشعار

حق اندیشه

اگر خواهی کنی دفع بد اندیش بدل در حق مردم بد بیندیش
ز سینه تخم کینه ریشه کن کن بقلب دشمنان خود وطن کن