گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ساده لوحی!

شخصی یک بز از شیخی دزدید. هر چه خواست او را به اعتراف مجبور کند، موفق نشد. بالأخره به او گفت: روز قیامت همین بز حاضر شده و در پیشگاه عدل الهی شهادت خواهد داد که از آن من بوده و تو آن را به سرقت برده ای! آن شخص با کمال سادگی به جناب شیخ گفت: اگر این بز در روز قیامت حاضر شد، ریش او را گرفته و به دستت خواهم داد!(1166)

دقت در حقوق

از شیخ شهید (رحمه الله) نقل شده که احمد بن ابی الحواری گفت: آرزو کردم که ابوسلیمان دارانی(1167) را در خواب ببینم تا آنکه بعد از یک سال او را در خواب دیدم. گفتم به او یا معلم! حق تعالی با تو چه کرد؟ گفت: ای احمد یک وقتی از باب صغیر آمدم، دیدم شتری از درمنه (و آن گیاهی است)، پس من یک چوب از آن گرفتم، نمی دانم که با آن خلال کردم یا آنکه در دندان کردم و دور افکندم، الحال مدت یکسال است که من مبتلا به حساب آن هستم، مؤلف (مرحوم شیخ عباس قمی (رحمه الله)) گوید که این حکایت استبعاد ندارد، بلکه آن را تصدیق می کند آیه شریفه: یابنی انها ان تکن مثقال حبه من خردل فتکن فی صخره أو فی السموات أو فی الأرض یأت بها الله؛(1168) [حضرت لقمان به فرزندش: ]پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه ای از) آسمانها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت برای حساب) می آورد؛ خداوند دقیق و آگاه است!
و قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یکی از خطبه های خود که فرمود: ألیست النفوس عن مثقال حبه من خردل مسؤوله؟(1169) یعنی آیا نیست که از نفوس، از هم وزن یک دانه خردل سؤال خواهد شد؟ و در کاغذی که به محمد بن ابی بکر نوشته فرمود: و اعلموا عبادالله ان الله عزوجل سائلکم عن الصغیر من عملکم و الکبیر؛(1170) و بدانید ای بندگان خدا که خداوند عزوجل سؤال خواهد کرد از شما از هر کوچک و بزرگ از عمل شما.(1171)

اهمیت گره گشایی از کار برادران دینی

در احوالات حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) آمده است که روزی علی بن یقطین وزیر دربار هارون الرشید، شرفیاب محضر آن حضرت شد و عرض کرد: مولای من! من وزیر دربار هارون هستم و اکنون آمده ام از شما اجازه بگیرم، اگر اجازه ندهید من از سمت خود استعفا می دهم و دیگر بر نمی گردم، حال می فرمایید من چه کنم؟ حضرت فرمود: تو آنجا بمان و قول بده که هرگاه یکی از شیعیان ما گرفتار شد به او کمک کنی، اگر تو چنین قولی را بدهی، من نیز سه قول به تو می دهم؛ اول آنکه هرگز گرفتار نشوی، دوم اینکه هرگز به ضرب شمشیر از دنیا نروی، سوم اینکه قیامت خودم تو را شفاعت می کنم، علی بن یقطین هم قول داد.
یک سال تصمیم گرفت به حج برود و ضمن این مسافرت به دیدار حضرت بستابد. وی محضر مبارک حضرت مشرف شد. اما حضرت او را نپذیرفت. عرض کرد: آیا از من تقصیری سر زده است؟ فرمود: تو مگر قول ندادی کمک شیعیان باشی؟ عرض کرد: آری مولای من! قول دادم. حضرت فرمود: پس چرا وقتی ابراهیم جمال آمد، گره از کارش نگشودی و او را نپذیرفتی؟ عرض کرد: آقا نفهمیدم، قول می دهم زمانی که از حج برگشتم، رضایتش را جلب کنم. حضرت (علیه السلام) فرمود: حجی که قرار است یکی از شیعیان ما از دست شما رنجیده باشد، مورد قبول حضرت حق نیست. عرض کرد: من اگر بخواهم باز گردم و رضایت او را بگیرم، به اعمال حج نمی رسم. حضرت (علیه السلام) فرمود: به قبرستان بقیع برو، در آنجا شتری را می بینی، سوار بر آن شو و حرفی نزن! او تو را به مقصودت می رساند. علی بن یقطین می گوید: به قبرستان بقیع رفتم، شتری دیدم، سوار بر آن شدم و سکوت کردم، شتر برخاست و حرکت کرد، لحظه ای نگذشت که دیدم در کوفه ام، یک راست مرا به در منزل ابراهیم جمال آورد. پیاده شدم و در منزل را کوبیدم. ابراهیم خود در را باز کرد و با دیدن من تعجب نمود. از او خواستم که حلالم کند. گفت: از تو گذشتم و راضی هستم، اما علی بن یقطین خود را روی زمین انداخت و صورت خود را بر زمین گذاشت و از ابراهیم جمال خواست تا پایش را روی صورت او بگذارد. پرسید: هدفت از این کار چیست؟ گفت: می خواهم نشانه ای داشته باشم که به مولایم نشان دهم و اگر از من پرسید آیا رضایتش را گرفتی، این نشانه را ارائه نمایم. پس از آن سوار بر شتر شد و با قدرت و معجزه امامت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) خود را به مدینه رساند. از شتر پیاده شد و یک راست به منزل امام (علیه السلام) آمد و ماجرای حلالیت طلبی خود را از ابراهیم جمال بیان کرد.(1172)