گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

حق الناس در آخرت

شیخ ما ثقه الاسلام نوری عطر الله مر قده در دار السلام نقل فرموده که حدیث کرد مرا سید فاضل مؤید، عالم تقی، سید حسین الحسینی الاصفهانی (رحمه الله) گفت که چون علامه والدم وفات کرد من در نجف اشرف مقیم بودم و اشتغال به تحصیل علوم داشتم و امور آن مرحوم به دست بعضی از اخوان من بود و من به تفصیل، علم به آن نداشتم و چون هفت ماه از وفات آن بزرگوار گذشت والده ام به رحمت الهی پیوست. جنازه آن مرحومه را به نجف آوردند دفن کردند. در یکی از روزها در خواب دیدم که گویا نشسته ام در اطاق سکنای خودم که ناگاه مرحوم والدم وارد شد. من برخاستم و سلام کردم بر او پس در صدر مجلس نشست و مرا نوازش کرد و بر من معلوم شد در آن وقت که مرده است. پس به او گفتم که شما در اصفهان وفات کردید چگونه شد که شما را در این جا می بینم؟ فرمود: بلی، لکن ما را بعد از وفات در نجف اشرف منزل دادند و مکان ما الآن در نجف است. گفتم که والده نزد شما است؟ فرمود: نه! از آن که گفت، نه، وحشت کردم. فرمود: او در نجف است لکن در مکان دیگر است، آن وقت فهمیدم و جهتش آن است که پدرم عالم است و محل عالم بالاتر از محل جاهل است؛ پس سؤال کردم از حال آن مرحوم. فرمود: من در ضیق و تنگی بودم و الآن الحمدلله حالم خوب است و از آن شدت و تنگی گشایش و فرجی برای من حاصل شده است. من از روی تعجب گفتم که آیا شما هم در ضیق و شدت واقع شدید؟ فرمود: بلی، حاج رضا پسر آقا بابا مشهور به نعلبند، از من طلبی داشت، از جهت طلب او حال من به بدی کشید؛ پس تعجب من زیاد شد و با حال ترس و تعجب از خواب بیدار شدم و صورت خواب را برای برادرم نوشتم که وصی آن مرحوم بود و از او درخواست نمودم که برای من بنویسد که آیا حاج رضای مذکور از مرحوم والد طلب دارد یا نه؟ برادرم برای من نوشت که من در دفتری که اسامی طلبکاران بود مراجعه کردم، هر چه تفحص کردم اسم این مرد در آنجا نبود. من ثانیاً نوشتم که از خود آن شخص سؤال کند. برادرم بعد از آن برای من نوشت که من از او سؤال کردم گفت: بلی من هیجده تومان از آن مرحوم طلبکارم و غیر از خدا هیچ کس مطلع بر آن نیست و بعد از فوت ایشان از شما پرسیدم که اسم من در دفتر طلبکاران آن مرحوم هست؟ شما گفتید: نه! پس من با خود گفتم که اگر ادعای طلب خود کنم قدرت بر اثبات ندارم؛ چون حجت و بینه نداشتم و اعتماد به آن مرحوم بود که در دفتر خود ثبت می کند. معلوم شده مسامحه نموده، پس من مأیوس از وصول طلب خود شدم و اظهار نکردم. پس من صورت خواب شما را بر برای او نقل کردم و خواستم که وجه او را بدهم، گفت: من ذمه او را به جهت خبر دادنش از طلب من، ابراء کردم.(1165)

ساده لوحی!

شخصی یک بز از شیخی دزدید. هر چه خواست او را به اعتراف مجبور کند، موفق نشد. بالأخره به او گفت: روز قیامت همین بز حاضر شده و در پیشگاه عدل الهی شهادت خواهد داد که از آن من بوده و تو آن را به سرقت برده ای! آن شخص با کمال سادگی به جناب شیخ گفت: اگر این بز در روز قیامت حاضر شد، ریش او را گرفته و به دستت خواهم داد!(1166)

دقت در حقوق

از شیخ شهید (رحمه الله) نقل شده که احمد بن ابی الحواری گفت: آرزو کردم که ابوسلیمان دارانی(1167) را در خواب ببینم تا آنکه بعد از یک سال او را در خواب دیدم. گفتم به او یا معلم! حق تعالی با تو چه کرد؟ گفت: ای احمد یک وقتی از باب صغیر آمدم، دیدم شتری از درمنه (و آن گیاهی است)، پس من یک چوب از آن گرفتم، نمی دانم که با آن خلال کردم یا آنکه در دندان کردم و دور افکندم، الحال مدت یکسال است که من مبتلا به حساب آن هستم، مؤلف (مرحوم شیخ عباس قمی (رحمه الله)) گوید که این حکایت استبعاد ندارد، بلکه آن را تصدیق می کند آیه شریفه: یابنی انها ان تکن مثقال حبه من خردل فتکن فی صخره أو فی السموات أو فی الأرض یأت بها الله؛(1168) [حضرت لقمان به فرزندش: ]پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه ای از) آسمانها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت برای حساب) می آورد؛ خداوند دقیق و آگاه است!
و قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یکی از خطبه های خود که فرمود: ألیست النفوس عن مثقال حبه من خردل مسؤوله؟(1169) یعنی آیا نیست که از نفوس، از هم وزن یک دانه خردل سؤال خواهد شد؟ و در کاغذی که به محمد بن ابی بکر نوشته فرمود: و اعلموا عبادالله ان الله عزوجل سائلکم عن الصغیر من عملکم و الکبیر؛(1170) و بدانید ای بندگان خدا که خداوند عزوجل سؤال خواهد کرد از شما از هر کوچک و بزرگ از عمل شما.(1171)