گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

احترام به حق الناس

شب عید بود و می خواستیم از یک مغازه آجیل فروشی در قزوین مقداری آجیل و شیرینی بخریم. من چند دانه پسته و بادام برداشتم که بخورم. یک دفعه دایی (شهید رجایی (رحمه الله)) مچ مرا گرفت و گفت: آقا یوسف! گفتم: بله!گفت: کار بدی می کنید. صاحب مغازه گفت: آقا عیبی ندارد، بگذارید بخورد. نوش جانش! این رسم است. دایی (شهید رجایی (رحمه الله)) گفت: این رسم بدی است! بعد به من گفت: اگر فندق و بادام دوست داری، از هر کدام صد گرم بخر، ولی به مال مردم ناخنک نزن، چون حرام است. صاحب مغازه هم خجالت می کشد به تو بگوید دست نزن.(1164)

حق الناس در آخرت

شیخ ما ثقه الاسلام نوری عطر الله مر قده در دار السلام نقل فرموده که حدیث کرد مرا سید فاضل مؤید، عالم تقی، سید حسین الحسینی الاصفهانی (رحمه الله) گفت که چون علامه والدم وفات کرد من در نجف اشرف مقیم بودم و اشتغال به تحصیل علوم داشتم و امور آن مرحوم به دست بعضی از اخوان من بود و من به تفصیل، علم به آن نداشتم و چون هفت ماه از وفات آن بزرگوار گذشت والده ام به رحمت الهی پیوست. جنازه آن مرحومه را به نجف آوردند دفن کردند. در یکی از روزها در خواب دیدم که گویا نشسته ام در اطاق سکنای خودم که ناگاه مرحوم والدم وارد شد. من برخاستم و سلام کردم بر او پس در صدر مجلس نشست و مرا نوازش کرد و بر من معلوم شد در آن وقت که مرده است. پس به او گفتم که شما در اصفهان وفات کردید چگونه شد که شما را در این جا می بینم؟ فرمود: بلی، لکن ما را بعد از وفات در نجف اشرف منزل دادند و مکان ما الآن در نجف است. گفتم که والده نزد شما است؟ فرمود: نه! از آن که گفت، نه، وحشت کردم. فرمود: او در نجف است لکن در مکان دیگر است، آن وقت فهمیدم و جهتش آن است که پدرم عالم است و محل عالم بالاتر از محل جاهل است؛ پس سؤال کردم از حال آن مرحوم. فرمود: من در ضیق و تنگی بودم و الآن الحمدلله حالم خوب است و از آن شدت و تنگی گشایش و فرجی برای من حاصل شده است. من از روی تعجب گفتم که آیا شما هم در ضیق و شدت واقع شدید؟ فرمود: بلی، حاج رضا پسر آقا بابا مشهور به نعلبند، از من طلبی داشت، از جهت طلب او حال من به بدی کشید؛ پس تعجب من زیاد شد و با حال ترس و تعجب از خواب بیدار شدم و صورت خواب را برای برادرم نوشتم که وصی آن مرحوم بود و از او درخواست نمودم که برای من بنویسد که آیا حاج رضای مذکور از مرحوم والد طلب دارد یا نه؟ برادرم برای من نوشت که من در دفتری که اسامی طلبکاران بود مراجعه کردم، هر چه تفحص کردم اسم این مرد در آنجا نبود. من ثانیاً نوشتم که از خود آن شخص سؤال کند. برادرم بعد از آن برای من نوشت که من از او سؤال کردم گفت: بلی من هیجده تومان از آن مرحوم طلبکارم و غیر از خدا هیچ کس مطلع بر آن نیست و بعد از فوت ایشان از شما پرسیدم که اسم من در دفتر طلبکاران آن مرحوم هست؟ شما گفتید: نه! پس من با خود گفتم که اگر ادعای طلب خود کنم قدرت بر اثبات ندارم؛ چون حجت و بینه نداشتم و اعتماد به آن مرحوم بود که در دفتر خود ثبت می کند. معلوم شده مسامحه نموده، پس من مأیوس از وصول طلب خود شدم و اظهار نکردم. پس من صورت خواب شما را بر برای او نقل کردم و خواستم که وجه او را بدهم، گفت: من ذمه او را به جهت خبر دادنش از طلب من، ابراء کردم.(1165)

ساده لوحی!

شخصی یک بز از شیخی دزدید. هر چه خواست او را به اعتراف مجبور کند، موفق نشد. بالأخره به او گفت: روز قیامت همین بز حاضر شده و در پیشگاه عدل الهی شهادت خواهد داد که از آن من بوده و تو آن را به سرقت برده ای! آن شخص با کمال سادگی به جناب شیخ گفت: اگر این بز در روز قیامت حاضر شد، ریش او را گرفته و به دستت خواهم داد!(1166)