گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

کدامیک بهتر بود؟!

در مدینه طیبه مردی بود از اولاد خلیفه دوم که پیوسته حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) را اذیت می کرد و به آن جناب ناسزا می گفت. هر وقت که آن حضرت را می دید، به امیرالمؤمنین (علیه السلام) دشنام می داد. تا آنکه روزی بعضی از کسان آن حضرت عرض کردند که بگذار تا این فاجر را بکشیم. حضرت ایشان را از این کار شدیدا نهی کرد. خود ایشان پرسید که آن مرد کجاست؟ عرض کردند در یکی از نواحی مدینه مشغل زراعت است.
حضرت سوار بر مرکب خویش شدند و از مدینه به دیدن او تشریف بردند. وقتی رسیدند که او در مزرعه خود توقف داشت و مشغول کار کردن بود. حضرت (علیه السلام) به همان نحو که سوار بر مرکب خویش بود، داخل مزرعه او شد. آن مرد صدا زد که زراعت ما را پامال نکن، از آنجا نیا! حضرت (علیه السلام) به همان نحو که می رفت، رفت تا به او رسید و نزد او نشست و با او به گشاده رویی و خنده سخن گفت و سؤال کرد از او که: چه مقدار خرج زراعت کرده ای؟ او گفت: صد اشرفی. حضرت فرمودند: چه مقدار امید داری از آن بهره ببری؟ گفت: غیب نمی دانم. حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه امید داری عایدت بشود؟، گفت: امیدواریم که دویست اشرفی عایدم شود. پس حضرت یک کیسه زر بیرون آوردند که در آن سیصد اشرفی بود و به او مرحمت کرد و فرمود: این را بگیر و زراعتت نیز باقی است و حق تعالی تو را در آن آنچه امیدوار هستی روزی خواهد فرمود. آن مرد برخاست و سر آن حضرت را بوسید و از آن جناب خواست که از تقصیرات او بگذرد و او را عفو فرماید. حضرت تبسم فرمود و برگشت. پس از این قضیه او را در مسجد دیدند که نشسته است و هنگامی که نگاهش به آن حضرت افتاد گفت: الله أعلم حیث یجعل رسالته(1141) اصحابش به او گفتند که قصه تو چیست؟ تو قبلا چیز دیگری می گفتی؟ گفت: شنیدید آنچه گفتم، باز هم بشنوید! پس شروع کرد به آن حضرت دعا کردن! اصحابش با او مخاصمه کردند، او نیز با ایشان مخاصمه کرد.
پس حضرت به اصحاب خویش فرمودند که کدام یک بهتر بود؟ آنچه شما اراده کرده بودید یا آنچه من اراده کردم؟ همانا من امر او را به مقدار پولی اصلاح کردم و شر او را به آن پول کفایت کردم(1142).

حلمش معادل کوهها بود!

حتی دشمنان نیز به حلم و بردباری امام حسن (علیه السلام) اعتراف داشتند. هنگامی که حضرت به شهادت رسید و بدن مبارکش را از خانه اش بیرون آورند (پس از غائله تیر باران کردن بدن حضرت) قرار شد که در قبرستان بقیع دفن شود، مروان حکم لنه الله علیه که از دشمنان سر سخت اهل بیت (علیهم السلام) بود، گوشه تابوت را در هنگام تشییع به طرف بقیع، بر دوش گرفت، در این هنگام امام حسین (علیه السلام) در حالی که اشک می ریخت، خطاب به مروان فرمود: تحمل الیوم جنازته و کنت بالامس تجرعه الغیظ؟؛ امروز جنازه او را (امام حسن (علیه السلام)) حمل می کنی، با اینکه دیروز آب غم و اندوه بر گلو او می ریختی؟ گه اشاره ای بود از شدت عداوت و کینه و ظلمهایی که به حضرت کرده بود. مروان گفت: نعم کنت افعل بمن یوازن حلمه الجبال؛ آری! با کسی چنین کردم که حلمش معادل کوهها بود(1143).

اثر حلم

روایت شده است که امام حسن (علیه السلام) آنچنان خویشتن دار بود که در تمام عمرش یک کلمه ناپسند از او شنیده نشد. در مورد حلم و صبر امام (علیه السلام) آمده است: پیرمردی از اهالی شام آن حضرت را که سوار بر مرکبی بود دید و آنچه خواست به آن حضرت گفت ولی امام (علیه السلام) سکوت کرد. وقتی ناسزا گویی او تمام شد، امام (علیه السلام) با آغوش باز به سوی او توجه کرد و در حالیکه خنده بر لب داشت به او سلام کرد و فرمود: ای پیرمرد! به گمانم غریب هستی و گویا به اشتباه افتاده ای، اگر از ما یاری بطلبی، سختی ها را از تو بر طرف می کنیم و تو را می بخشیم و اگر از ما چیزی بخواهی به تو می دهیم و اگر از ما راهنمایی بخواهی تو را راهنمایی می کنیم و اگر برهنه هستی تو را می پوشانیم و اگر نیازمندی تو را بی نیاز می کنیم و اگر رانده شده ای به تو پناه می دهیم و اگر حاجتی داری آن را برای تو بر آورده می کنیم و اگر به سوی ما سفر نموده ای تا وقت بازگشت، میهمان ما هستی و این برای تو بهتر است، زیرا ما خانه وسیع برای پذیرایی داریم. هنگامی که آن مرد شامی این گفتار پر مهر امام (علیه السلام) را شنید، گریه کرد و آنچنان دگرگون شد که در همان لحظه گفت: اشهد انک خلیفه الله فی ارضه؛ گواهی می دهم که تو خلیفه خدا در زمین هستی. الله اعلم حیث یجعل رسالته؛(1144) خدای متعال آگاه تر است که رسالت خود را در وجود چه کسی قرار دهد. آنگاه گفت: من فکر می کردم که تو و پدرت دشمن ترین مخلوقات نزد من هستید، اکنون دریافتم که محبوبترین خلق خدا در نزد من می باشید. آن مرد اثاثیه خود را به منزل امام (علیه السلام) انتقال داد و تا در مدینه بود همراه آن حضرت بود، سپس به سوی شام بازگشت در حالی که صادقانه به محبت خاندان رسالت معتقد شده بود!(1145)