گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

نمونه ای از حلم علی (علیه السلام)

روزی حضرت علی (علیه السلام) چند بار غلام خود را صدا زد، ولی جوابی نشنید، ناگهان دید غلام دم در ایستاده، به او فرمود: چرا جوابم را نمی دهی. غلام عرض کرد: لثقتی بحلمک و امنی من عقوبتک؛ زیرا به حلم و بردباری تو، اطمینان دارم و خود را از مجازات تو ایمن می دانم.
حضرت علی (علیه السلام) پاسخ غلام را نیکو شمرد و او را به همین خاطر آزاد نمود.(1137)
این روش، یکی از شیوه های مهرآمیز امامان معصوم (علیه السلام) با بردگان بود و آنها را با روش پر مهر خود، درس مهربانی نسبت به زیردستان را به جهانیان آموختند.(1138)

امام سجاد (علیه السلام) و مرد عرب

مرحوم شیخ مفید (رحمه الله) در کتاب ارزشمند ارشاد نقل کرده است که: مردی از خویشان امام سجاد (علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و در برابرش ایستاد و سخنان تندی گفت و به حضرت دشنام داد. امام (علیه السلام) به او هیچ نگفت بتا او خسته شد و رفت، حضرت به اطرافیان خود فرمود: آنچه این مرد گفت، شما شنیدید. اکنون دوست دارم همراه من بیائید تا نزد او برویم و پاسخ مرا به او بشنوید. همه عرض کردند می آییم و دوست داریم پاسخ شما را به او بشنویم. پس همگی به همراه حضرت حرکت کردند، در جایی که امام (علیه السلام) این آیه را تلاوت می کرد: و الکاظمین الغیظ والعافین عن الناس والله یحب المحسنین؛(1139) پرهیزگاران خشم خود را فرو می برند و به مردم عفو و گذشت می کنند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
ما با شنیدن این آیه فهمیدیم که چیزی به او نخواهد گفت. امام (علیه السلام) به راه خود ادامه داد تا به خانه آن مرد رسید و آن مرد را صدا زد. آن مرد که آماده شرارت بود، بیرون آمد و یقین داشت که حضرت برای تلافی آمده است، در این هنگام حضرت به او فرمود: ای برادر! تو اندکی پیش، از نزد من آمدی و آنچه خواستی به من گفتی! اگر آنچه گفتی در وجود من هست، از درگاه خدا می خواهم که مرا بیامرزد و اگر در من نیست خدا تو را بیامرزد. وقتی آن مرد چنین بر خوردی را از حضرت دید شرمگین شد و بین دیدگاه حضرت را بوسید و گفت: بلی قلت فیک ما لیس فیک و انا احق به؛ آنچه را که در شما نبود، گفتم و بدرستیکه من به آن سزاوارترم.(1140)

کدامیک بهتر بود؟!

در مدینه طیبه مردی بود از اولاد خلیفه دوم که پیوسته حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) را اذیت می کرد و به آن جناب ناسزا می گفت. هر وقت که آن حضرت را می دید، به امیرالمؤمنین (علیه السلام) دشنام می داد. تا آنکه روزی بعضی از کسان آن حضرت عرض کردند که بگذار تا این فاجر را بکشیم. حضرت ایشان را از این کار شدیدا نهی کرد. خود ایشان پرسید که آن مرد کجاست؟ عرض کردند در یکی از نواحی مدینه مشغل زراعت است.
حضرت سوار بر مرکب خویش شدند و از مدینه به دیدن او تشریف بردند. وقتی رسیدند که او در مزرعه خود توقف داشت و مشغول کار کردن بود. حضرت (علیه السلام) به همان نحو که سوار بر مرکب خویش بود، داخل مزرعه او شد. آن مرد صدا زد که زراعت ما را پامال نکن، از آنجا نیا! حضرت (علیه السلام) به همان نحو که می رفت، رفت تا به او رسید و نزد او نشست و با او به گشاده رویی و خنده سخن گفت و سؤال کرد از او که: چه مقدار خرج زراعت کرده ای؟ او گفت: صد اشرفی. حضرت فرمودند: چه مقدار امید داری از آن بهره ببری؟ گفت: غیب نمی دانم. حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه امید داری عایدت بشود؟، گفت: امیدواریم که دویست اشرفی عایدم شود. پس حضرت یک کیسه زر بیرون آوردند که در آن سیصد اشرفی بود و به او مرحمت کرد و فرمود: این را بگیر و زراعتت نیز باقی است و حق تعالی تو را در آن آنچه امیدوار هستی روزی خواهد فرمود. آن مرد برخاست و سر آن حضرت را بوسید و از آن جناب خواست که از تقصیرات او بگذرد و او را عفو فرماید. حضرت تبسم فرمود و برگشت. پس از این قضیه او را در مسجد دیدند که نشسته است و هنگامی که نگاهش به آن حضرت افتاد گفت: الله أعلم حیث یجعل رسالته(1141) اصحابش به او گفتند که قصه تو چیست؟ تو قبلا چیز دیگری می گفتی؟ گفت: شنیدید آنچه گفتم، باز هم بشنوید! پس شروع کرد به آن حضرت دعا کردن! اصحابش با او مخاصمه کردند، او نیز با ایشان مخاصمه کرد.
پس حضرت به اصحاب خویش فرمودند که کدام یک بهتر بود؟ آنچه شما اراده کرده بودید یا آنچه من اراده کردم؟ همانا من امر او را به مقدار پولی اصلاح کردم و شر او را به آن پول کفایت کردم(1142).