گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

نمونه ای از حلم

یکی از بزرگان که در بخشش و انفاق کم نظیر بود، زمانی می خواست از کوفه با کشتی به قصد زیارت به کربلا برود، طلاب محتاج دور او را گرفته بودند و ایشان هم هر چه داشت به آنها داده بود، فقط مقداری برای هزینه راه برای خود برداشته بود و باملاطفت به طلاب می گفت: اگر خدا برساند، باز هم می دهم! خادم آقا که اصرار طلاب را دیده بود، گفته بود، آقا به این ها خشم کنید تا بروند. ایشان فرموده بود: چه کنم؟ خشمم نمی آید!
در هر حال، ایشان خیلی حلیم بود، اگر به کسی چیزی هم نمی داد، طرف با رضایت از پیش ایشان می رفت، به خلاف آقای دیگری که با این که می داد نمی توانست تحمل کند و از نزدش ناراحت بر می گشتند.(1136)

نمونه ای از حلم علی (علیه السلام)

روزی حضرت علی (علیه السلام) چند بار غلام خود را صدا زد، ولی جوابی نشنید، ناگهان دید غلام دم در ایستاده، به او فرمود: چرا جوابم را نمی دهی. غلام عرض کرد: لثقتی بحلمک و امنی من عقوبتک؛ زیرا به حلم و بردباری تو، اطمینان دارم و خود را از مجازات تو ایمن می دانم.
حضرت علی (علیه السلام) پاسخ غلام را نیکو شمرد و او را به همین خاطر آزاد نمود.(1137)
این روش، یکی از شیوه های مهرآمیز امامان معصوم (علیه السلام) با بردگان بود و آنها را با روش پر مهر خود، درس مهربانی نسبت به زیردستان را به جهانیان آموختند.(1138)

امام سجاد (علیه السلام) و مرد عرب

مرحوم شیخ مفید (رحمه الله) در کتاب ارزشمند ارشاد نقل کرده است که: مردی از خویشان امام سجاد (علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و در برابرش ایستاد و سخنان تندی گفت و به حضرت دشنام داد. امام (علیه السلام) به او هیچ نگفت بتا او خسته شد و رفت، حضرت به اطرافیان خود فرمود: آنچه این مرد گفت، شما شنیدید. اکنون دوست دارم همراه من بیائید تا نزد او برویم و پاسخ مرا به او بشنوید. همه عرض کردند می آییم و دوست داریم پاسخ شما را به او بشنویم. پس همگی به همراه حضرت حرکت کردند، در جایی که امام (علیه السلام) این آیه را تلاوت می کرد: و الکاظمین الغیظ والعافین عن الناس والله یحب المحسنین؛(1139) پرهیزگاران خشم خود را فرو می برند و به مردم عفو و گذشت می کنند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
ما با شنیدن این آیه فهمیدیم که چیزی به او نخواهد گفت. امام (علیه السلام) به راه خود ادامه داد تا به خانه آن مرد رسید و آن مرد را صدا زد. آن مرد که آماده شرارت بود، بیرون آمد و یقین داشت که حضرت برای تلافی آمده است، در این هنگام حضرت به او فرمود: ای برادر! تو اندکی پیش، از نزد من آمدی و آنچه خواستی به من گفتی! اگر آنچه گفتی در وجود من هست، از درگاه خدا می خواهم که مرا بیامرزد و اگر در من نیست خدا تو را بیامرزد. وقتی آن مرد چنین بر خوردی را از حضرت دید شرمگین شد و بین دیدگاه حضرت را بوسید و گفت: بلی قلت فیک ما لیس فیک و انا احق به؛ آنچه را که در شما نبود، گفتم و بدرستیکه من به آن سزاوارترم.(1140)