گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

سرانجام عجله و سوءظن در کارها

شخصی کودک شیرخوار خود را در خانه خود در بسترش خوابانید و بیرون رفت. او سگی داشت که از خانه بازگشت، وقتی کنار در خانه رسید، دید سگش با شوق و شوری به پیش می آید، ولی پوزه اش خون آلود است. گمان بد به سگش برد که به کودکش حمله کرده و او را دریده است. عصبانی شد، با شتابزدگی کلت خود را کشید و چندین تیر به آن سگ شلیک کرد و او را کشت. بعد به خانه بازگشت ولی دید کودکش سالم است و پس از تحقیق دریافت که درنده ای به سراغ کودک او آمده، ولی سگ او برای حفظ جان کودک صاحب خانه، به آن درنده حمله کرده و او را از خانه بیرون رانده است و به همین جهت پوزه اش خون آلود شده است. بسیار متأثر شد. کنار سگش که در حال جان دادن بود آمد، دید چشمهای سگش پر از اشک شده و با زبان حال می گوید: من جوانمردی کردم و از کودک صاحبم حفاظت نمودم، ولی تو ای انسان، با عجله و شتاب و سوءظن، این گونه مزدم را دادی!(1108)

حرمت مؤمن

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در کنار کعبه بودند. جمعی از مسلمانان در محضرش بودند. آن حضرت به کعبه، خانه خدا، نگاه عمیقی کرد و فرمود: مرحبا به خانه خدا! به راستی چه بسیار مقام ارجمندی داری؟ آنگاه فرمود: و الله! للمؤمن أعظم حرمه منک؛ ولی سوگند به خدا، احترام مؤمن بالاتر از احترام توست. زیرا خداوند یک چیز را برای تو حرام شمرده (یعنی توهین به تو)، ولی برای مؤمن، سه چیز را حرام شمرده است: مالش را، خونش را و گمان بد بردن به او را.(1109)

اثر گمان پاک

گویند: جمعی از دزدهای حرفه ای شبی از خانه بیرون آمدند به این قصد که به سر راه کاروان ها بروند و جلوی آن ها را گرفته و اموالشان را غارت کنند. آنشب، به کاروانی بر نخوردند و به کاروان سرایی رسیدند و خواستند شب را در آن کاروانسرا بمانند. در کاروانسرا را دق الباب کردند و به صاحب کراوانسرا گفتند: ما جمعی از مجاهدان راه خدا هستیم و می خواهیم امشب را در اینجا به سر بریم ساکنان کاروان سرا، با احترام خاصی، در را گشودند و پذیرایی خوبی از آن ها کردند، مخصوصا صاحب کراوان سرا به خاطر این که آن ها مجاهد راه خدا هستند، کمال احترام و خدمت به آن ها نمود و به قصد تقرب به خدا، از هیچ گونه خدمت به آن ها مضایقه ننمود، تا آنجا که فرزند فلجی داشت، از نیم خورده و باقیمانده آب آشامیدنی آن ها به عنوان تبرک برداشته و به فرزندش می داد تا بخورد و شفا یابد و به همسرش می گفت: از این غذا و آب به بدن پسرم بمال تا به برکت وجود این مجاهدان راه خدا، شفا یابد. همسر او نیز به گفته شوهرش گوش کرد و دستور او را اجرا نمود. وقتی که صبح شد، دزدها از کاروانسرا بیرون رفتند و سر راه کاروانی را گرفته و غارت نمودند و برای شب به همان کاروانسرا بازگشتند، ولی با کمال تعجب دیدند، آن پسر زمین گیر شفا یافته است و به طور کامل سلامتی خود را باز یافته و راه می رود. به صاحب کاروانسرا گفتند: ما این فرزند را شب گذشته دیدم که زمین گیر و فلج بود، ولی امشب می بینیم خوب شده است! صاحب کاروانسرا گفت: آری! نیم خورده غذا و ته مانده آب آشامیدنی شما را برگرفتیم و به بدن او مالیدیم و به برکت وجود شما، شفا یافت.
دزدها با شنیدن این مطلب، سخت تحت تأثیر قرار گرفته و گریه کردند و گفتند: ما مجاهدان راه خدا نیستیم، بلکه دزد هستیم، خداوند فرزند شما را به خاطر حسن نیت و حسن ظنی که داری، شفا داد و ما نیز به درگاه خدا توبه می کنیم. همه آن ها توبه کردند و از آن پس، مجاهد راه خدا شدند و تا آخر عمر در این راه ماندند.(1110)