گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

خمیازه خمیازه آرد...

در ریشه ضرب المثل: خمیازه خمیازه آرد، حیف بر جان آنکه مرد گفته اند که: کدخدائی با زن و خادم نشسته بود. زن خمیازه کشید، خادم نیز در حال چنان کردم. کد خدا بدگمان شده، پنداشت خمیازه میان آن دو رمزی است. به حجره دگر رفت، زن را بخواند و فی الفور بکشت و در جائی نهان کرده نزد خادم بازگشت. پس از زمانی خادم را خمیازه دیگر آمد، مرد را نیز فی الفور همان حال دست داد و دریافت که سرایت در دهان دره، تاثیری طبیعی است و از کرده پشیمان گفت: خمیازه خمیازه آرد، حیف بر جان آنکه مرد.(1105).

بنده شناس خداست!

آقایی، آقای دیگری را که زود از دنیا رفت، در خواب دید که خیلی وضعش خوب است. با خود گفت: حتما دم مرگ تصفیه شده و فشار دیده است، ولی فورا آن آقا این آیه شریفه را خواند: الذین تتوفاهم الملائکه طیبین...؛(1106) کسانی که فرشتگان با حالت خوش و گوارا، جانشان را می گیرد... می گوید: با خود گفتم: حتما در برزخ به حسابش رسیده اند! ولی باز آیه ای خواند که مؤمنان در برزخ چنین و چنان متنعم اند. می گوید: گفتم، حتما در روز حساب و قیامت مجازات می شود، ولی باز آیه ای خوند و سپس فرمود: آن طور که تو درباره من گمان داری، نیستم. در اوایل امر خوب بودم، ولی در اواسط، مقداری انحرافات داشتم، و در اواخر عمر باز خوب شدم!(1107)