گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

توبه نصوح

التوبة النصوح ما هی فکتب (علیه السلام) أن یکون الباطن کالظاهر؛(1074) امام صادق (علیه السلام) فرموده: توبه نصوح آن است که باطن و ظاهر توبه کننده یکسان باشد و شخص تائب با دل و زبان به خدا باز گردد و درخواست آمرزش نماید، حتی ضمیرش بهتر از زبان عذر خواه گناه باشد.
عن أبی حمزة الثمالی عن علی بن الحسین قال ان رجلا رکب البحر بأهله فکسر بهم فلم ینج ممن کان فی السفینة الا امرأة الرجل فانها نجت علی لوح من ألواح السفینة حتی ألجأت علی جزیرة من جزائر البحر و کان فی تلک الجزیرة رجل یقطع الطریق و لم یدع لله حرمة الا انتهکها؛(1075) ابوحمزه ثمالی از حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) حدیث نموده که فرموده: مردی با همسرش به سفر دریا رفت. کشتی وسط دریا شکست. تمام کسانی که در کشتی سوار بودند به دریا ریختند و هیچ یک نجات پیدا نکردند، مگر همسر آن مرد که تخته پاره ای از کشتی به دستش آمد و به وسیله آن تخته نجات یافت و به یکی از جزایر آن دریا پناهنده شد. در آن جزیره راهزنی بود. لاابالی گری و بی باکی او باعث شده بود که کوچکترین احترامی را به خدا و مقررات او قائل نباشد. زن بالای سر دزد آمد. مرد سربلند کرد. او را دید. پرسید: انسانی یا جن؟ گفت: انسانم! مرد راهزن حرف دیگری نگفت. زن به نقطه ای رفت و نشست. مرد نزد او آمد و مانند شوهری که در کنار زنش بنشیند، در کنار او نشست. وقتی به وی قصد تجاوز نمود، زن سخت نگران و مضطرب گردید. مرد به او گفت: چرا مضطربی؟ زن به آسمان اشاره کرد و گفت: از او می ترسم. بر اثر نگرانی و اضطراب واقعی آن زن با عفت، طوفانی در ضمیر مرد بر پا شد و به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: به خدا قسم که من از تو سزاوارترم که از خدای خود بترسم. سپس از جا برخاست و بدون آن که تجاوزی نموده باشد، زن را ترک گفت و راه منزل خود را در پیش گرفت در حالیکه تمام وجودش را اندیشه توبه و بازگشت به سوی خدا احاطه کرده بود.
راهزن تائب، بین راه با مرد راهب برخورد نمود که هر دو یک مسیر را طی می کردند و آفتاب سوزان به شدت بر آنان می تابید. راهب به جوان گفت: دعا کن خداوند لکه ابری بفرستد و بر ما سایه افکند. جوان گفت: من نزد خدا حسنه ای ندارم تا به خود جرأت در خواست دهم. راهب گفت: پس من دعا می کنم و تو آمین بگو! جوان پذیرفت. راهب دعا کرد و جوان آمین گفت. در اسرع وقت ابری بالای سرشان آمد و بر آن دو سایه افکند.
فمشیا تحتها ملیاً من النهار ثم تفرقت الجادة جادتین فأخذ الشاب فی واحدة و أخذ الراهب فی واحدة فاذا السحابه مع الشاب فقال الراهب أنت خیر منی لک استجیب و لم یستجب لی فأخبرنی ما قصتک فأخبره بخبر المرأة فقال غفرلک ما مضی حیث دخلک الخوف فانظر کیف تکون فیما تستقبل؛(1076) مدتی از روز را در سایه آن ابر رفتند، تا سر دو راهی رسیدند. مسیر راهب از جوان جدا می شد. هر یک راه خود را در پیش گرفتند، اما ابر از پی جوان رفت. راهب به او گفت: تو از من بهتری! خداوند خواسته تو را اجابت نمود، نه خواسته مرا. قصه خود را برای من بیان کن! جوان قصه زن را شرح داد. راهب گفت: برای خوف از خدا و بازگشت به سوی او گناهان گذشته ات بخشیده شد. دقت کن که در آینده چگونه خواهی بود؟
جوان آلوده و راهزنی از حالت روحی یک زن با ایمان متنبه شد در یک لحظه به خود آمد به سوی خدا بازگشت و با دل و زبان توبه کرد. خداوند طبق وعده ای که داده بود، گناهانش را تکفیر نمود و دعایش را به استجابت رساند.(1077)

از موجبات قبولی توبه

مردی به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: ای رسول خدا! هیچ کار زشتی نیست مگر این که انجام داده ام، آیا توبه من قبول می شود؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: آیا هیچ کدام از پدر و مادرت زنده هستند؟ او گفت: پدرم زنده است. حضرت فرمودند: فاذهب فبره؛ برو به پدرت نیکی کن. که همین نیکی به پدر، موجب پذیرفتن توبه تو خواهد شد. وقتی که او رفت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حاضران فرمود: ای کاش! مادر این گنهکار زنده بود و به مادرش نیکی می کرد، زیر نیکی کردن به مادر به قبولی توبه اش نزدیکتر بود. یعنی نیکی به مادر سریعتر موجب قبولی توبه، در پیشگاه خداوند است.(1078)

نمونه ای از توبه مردانه!

حر بن یزید ریاحی، مردی شجاع و نیرومند است. اولین بار که عبیدالله بن زیاد حاکم کوفه، می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (علیه السلام) بفرستد، او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (علیه السلام) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشائی است، گوشها منتظر این خبرند که بشنوند. حر با آن شجاعت و نیرومند و دلیری با حسین (علیه السلام) چه می کند؟ راوی می گوید: بر خلاف تصور و انتظار، در آن هنگام حر بن یزید ریاحی را در لشکر عمر سعد دیدم در حالی که مثل بید می لرزید! من تعجب کردم رفتم جلو، گفتم: حر! من تو را مرد بسیار شجاعی می دانستم به طوریکه اگر از من می پرسیدند شجاع ترین مردم کوفه کیست؟ از تو نمی توانستم بگذرم. اینک تو چطور ترسیده ای که اینگونه لرزه بر اندامت افتاده است؟! حر جواب داد: اشتباه کرده ای، من از جنگ نمی ترسم. گفت: پس از چه ترسیده ای؟ حر گفت: من خودم را در سر دو راهی بهشت و جهنم می بینم، نمی دانم چه کنم؟ این راه را بگیرم یا آن راه را انتخاب کنم؟ عاقبت تصمیمش را گرفت، آرام آرام اسب خودش را کنار زد، بطوریکه کسی نفهمید چه مقصود و هدفی دارد، همینکه رسید به نقطه ای که دیگر نمی توانستند جلویش را بگیرند، ناگهان به اسب خویش شلاقی زد و خود را به نزدیک خیمه امام حسین (علیه السلام) رساند. سپرش را وارونه کرد، کنایه از اینکه برای جنگ نیامده ام بلکه امان می خواهم. به نزدیک امام حسین (علیه السلام)، که رسید، سلام عرض کرد و سپس گفت: هل لی من توبة؛ آیا توبه از من پذیرفته است؟ فرمود: بله! البته قبول است! آنگاه حر عرض کرد: آقا! حسین جان! به من اجازه بدهید تا به میدان بروم و جان خویش را فدای راه شما بکنم. امام (علیه السلام) فرمود: اینک تو مهمان ما هستی، از اسب بیا پائین و چند لحظه ای را در نزد ما بمان! حر گفت: آقا! اگر اجازه بفرمائید تا به میدان بروم بهتر است. انگار که این مرد (حر) خجالت می کشید، شرم داشت. چرا؟ چون با خودش زمزمه می کرد که: ای خدا! من همان گنهکار هستم که اولین بار دل اولیاء تو، بچه های پیغمبر تو را لرزاندم. حر خیلی مضطرب به نظر می رسید، برای رفتن به میدان خیلی عجله داشت، زیرا که با خود می اندیشید نکند هم اکنون در همین حالا که اینجا نشسته ام یکی از بچه های حسین (علیه السلام) بیاید و چشمش به من بیفتد و من بیش از این شرمنده و خجل شوم؟!
آری! حر توبه کرد، توبه ای جدی! از راهی که رفته بود برگشت، از طرفداری ظلم و فساد، دست برداشت و به هواداری از حق و عدالت پرداخت. از لشکر یزید بیرون شد و به سپاه امام حسین (علیه السلام) پیوست، حسین (علیه السلام) هم او را بی قید و شرط پذیرفت. زیرا کرم حسینی چنین اقتضا می کرد. وقتی که حر آمد، هرگز امام نفرمود که این چه وقت توبه است؟ ما را به این بدبختی نشانده ای، حالا آمده ای تا توبه کنی؟ ولی حسین (علیه السلام) اینجور فکر نمی کند، حسین (علیه السلام)، همه اش دنبال هدایت مردم است، حتی اگر بعد از آنکه تمام جوانانش هم شهید شدند، لشکریان عمر سعد نیز توبه می کردند، می گفت: توبه همه آنان را قبول می کنم. به دلیل اینکه یزید! معاویه بعد از حادثه کربلا به علی بن الحسین (علیه السلام) گفت: اگر من توبه کنم، قبول می شود؟ فرمود: بله، تو اگر واقعاً توبه بکنی، قبول می شود، ولی او هرگز توبه نکرد.(1079)