گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

حقوق خدا و مردم را باید پرداخت

در ایام طلبگی با عده ای از افراد، در جلسه ای نشسته بودیم. در آن مجلس مرحوم آیت الله العظمی آقای حجت رضوان الله علیه، مورد غیبت قرار گرفت و با اینکه آن مرحوم حق استادی به گردن من داشت و سالها خدمت ایشان درس خوانده بودم و حتی در یک مسابقه عمومی از آن مرحوم جایزه گرفته بودم، معهذا در شرایطی قرار گرفتم که من هم در آن برنامه حضور داشتم. یک وقت احساس کردم که این درست نیست، من چرا باید در آن شرایط قرار بگیرم؟ لذا پی فرصت مناسبی بودم تا ایشان را ببینم و از وی رضایت بطلبم. تا اینکه در یک تابستانی مرحوم حجت (رحمه الله) به زیارت حضرت عبدالعظیم تشریف آوردند. یک روز بعد از ظهر به در خانه ایشان رفتم و در زدم. در را باز کردند، گفتم: بگوئید فلانی است. ایشان در اندرون بودند، اجازه ورود دادند. یادم هست، وقتی که داخل شدم، ایشان را در حالی دیدم که کلاهی بر سر داشتند و بر بالشتی تکیه کرده بودند و مریض به نظر می رسیدند. گفتم: آقا آمده ایم یک مطلبی را به شما بگویم. ایشان فرمود: چه مطلبی؟ گفتم: من از شما کمی غیبت کرده ام. اما غیبت زیادی نیز از دیگران شنیده ام و از این کار سخت پشیمانم و خود را ملامت می کنم که چرا در جلسه ای که از شما غیبت می کردند حاضر شدم و چرا احیاناً غیبت شما به دهن من نیز آمده است؟ من چون تصمیم دارم که دیگر از این پس غیبت شما را نکنم و از کسی نیز استماع نکنم، آمده ام که به خود شما بگویم که مرا ببخشید و از من بگذرید این مرد با بزرگواری که داشت فرمود، غیبت کردن از امثال ما دو جور است: یک وقت به شکلی است که اهانت به اسلام است و یک وقت هم هست که مربوط به شخص خود ما می شود. من که مقصود ایشان را فهمیده بودم، گفتم: نه! بنده، چیزی که به اسلام توهین و جسارت بشود نگفته ام، بلکه هر چه بود مربوط به شخص خودتان است. گفت: من گذشتم! انسان اگر می خواهد توبه کند باید حقوق مردم را بپردازد، اگر خمس، زکات، نماز، روزه، حج و... بدهکار است بپردازد و به جای آورد که در عرف به اینجا حق الله می گویند. اما اگر رشوه ای به زور از کسی گرفته یا از فردی مالی را غصب کرده و یا در حق شخصی ظلم و تجاوزی نموده باید آنها را به صاحبانش برگرداند و اگر غیبت و تهمتی را مرتکب شده آن شخص را راضی نموده و در صورتی که ممکن نیست و یا این افراد از دنیا رفته اند، لااقل استغفار باید کرد و برای آنها که حقی از ایشان زائل شده و یا مورد غیبت و تهمت قرار گرفته اند، از خداوند طلب مغفرت نمود که خداوند ان شاء الله آنها را راضی می کند.(1073)

توبه نصوح

التوبة النصوح ما هی فکتب (علیه السلام) أن یکون الباطن کالظاهر؛(1074) امام صادق (علیه السلام) فرموده: توبه نصوح آن است که باطن و ظاهر توبه کننده یکسان باشد و شخص تائب با دل و زبان به خدا باز گردد و درخواست آمرزش نماید، حتی ضمیرش بهتر از زبان عذر خواه گناه باشد.
عن أبی حمزة الثمالی عن علی بن الحسین قال ان رجلا رکب البحر بأهله فکسر بهم فلم ینج ممن کان فی السفینة الا امرأة الرجل فانها نجت علی لوح من ألواح السفینة حتی ألجأت علی جزیرة من جزائر البحر و کان فی تلک الجزیرة رجل یقطع الطریق و لم یدع لله حرمة الا انتهکها؛(1075) ابوحمزه ثمالی از حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) حدیث نموده که فرموده: مردی با همسرش به سفر دریا رفت. کشتی وسط دریا شکست. تمام کسانی که در کشتی سوار بودند به دریا ریختند و هیچ یک نجات پیدا نکردند، مگر همسر آن مرد که تخته پاره ای از کشتی به دستش آمد و به وسیله آن تخته نجات یافت و به یکی از جزایر آن دریا پناهنده شد. در آن جزیره راهزنی بود. لاابالی گری و بی باکی او باعث شده بود که کوچکترین احترامی را به خدا و مقررات او قائل نباشد. زن بالای سر دزد آمد. مرد سربلند کرد. او را دید. پرسید: انسانی یا جن؟ گفت: انسانم! مرد راهزن حرف دیگری نگفت. زن به نقطه ای رفت و نشست. مرد نزد او آمد و مانند شوهری که در کنار زنش بنشیند، در کنار او نشست. وقتی به وی قصد تجاوز نمود، زن سخت نگران و مضطرب گردید. مرد به او گفت: چرا مضطربی؟ زن به آسمان اشاره کرد و گفت: از او می ترسم. بر اثر نگرانی و اضطراب واقعی آن زن با عفت، طوفانی در ضمیر مرد بر پا شد و به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: به خدا قسم که من از تو سزاوارترم که از خدای خود بترسم. سپس از جا برخاست و بدون آن که تجاوزی نموده باشد، زن را ترک گفت و راه منزل خود را در پیش گرفت در حالیکه تمام وجودش را اندیشه توبه و بازگشت به سوی خدا احاطه کرده بود.
راهزن تائب، بین راه با مرد راهب برخورد نمود که هر دو یک مسیر را طی می کردند و آفتاب سوزان به شدت بر آنان می تابید. راهب به جوان گفت: دعا کن خداوند لکه ابری بفرستد و بر ما سایه افکند. جوان گفت: من نزد خدا حسنه ای ندارم تا به خود جرأت در خواست دهم. راهب گفت: پس من دعا می کنم و تو آمین بگو! جوان پذیرفت. راهب دعا کرد و جوان آمین گفت. در اسرع وقت ابری بالای سرشان آمد و بر آن دو سایه افکند.
فمشیا تحتها ملیاً من النهار ثم تفرقت الجادة جادتین فأخذ الشاب فی واحدة و أخذ الراهب فی واحدة فاذا السحابه مع الشاب فقال الراهب أنت خیر منی لک استجیب و لم یستجب لی فأخبرنی ما قصتک فأخبره بخبر المرأة فقال غفرلک ما مضی حیث دخلک الخوف فانظر کیف تکون فیما تستقبل؛(1076) مدتی از روز را در سایه آن ابر رفتند، تا سر دو راهی رسیدند. مسیر راهب از جوان جدا می شد. هر یک راه خود را در پیش گرفتند، اما ابر از پی جوان رفت. راهب به او گفت: تو از من بهتری! خداوند خواسته تو را اجابت نمود، نه خواسته مرا. قصه خود را برای من بیان کن! جوان قصه زن را شرح داد. راهب گفت: برای خوف از خدا و بازگشت به سوی او گناهان گذشته ات بخشیده شد. دقت کن که در آینده چگونه خواهی بود؟
جوان آلوده و راهزنی از حالت روحی یک زن با ایمان متنبه شد در یک لحظه به خود آمد به سوی خدا بازگشت و با دل و زبان توبه کرد. خداوند طبق وعده ای که داده بود، گناهانش را تکفیر نمود و دعایش را به استجابت رساند.(1077)

از موجبات قبولی توبه

مردی به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: ای رسول خدا! هیچ کار زشتی نیست مگر این که انجام داده ام، آیا توبه من قبول می شود؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: آیا هیچ کدام از پدر و مادرت زنده هستند؟ او گفت: پدرم زنده است. حضرت فرمودند: فاذهب فبره؛ برو به پدرت نیکی کن. که همین نیکی به پدر، موجب پذیرفتن توبه تو خواهد شد. وقتی که او رفت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حاضران فرمود: ای کاش! مادر این گنهکار زنده بود و به مادرش نیکی می کرد، زیر نیکی کردن به مادر به قبولی توبه اش نزدیکتر بود. یعنی نیکی به مادر سریعتر موجب قبولی توبه، در پیشگاه خداوند است.(1078)