گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

خدا از اهل تقوی قبول می کند

آن کس که اسیر رحب جاه است و می خواهد در دل ها نفوذ کند، باید به گونه ای قدم بردارد و خویشتن را طوری بسازد که مردم می خواهند و موجب جلب محبتشان می شود. چنین روشی اغلب مستلزم ریا کاری و دروغگویی در کردار و گفتار است و این همان دورویی و نفاقی است که در حدیث رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده و فرموده است حب جاه، نفاق را در دل ها می رویاند و چنین محبوبیتی نه تنها قدر و ارزشی ندارد، بلکه در دنیا منافی با فضیلت و شرف انسان است و در آخرت مایه غذاب و کیفر الهی است. در گذشته و حال افراد ادانی بوده و هستند که بر اثر جهالت و نا آگاهی یا به انگیزه خود پرستی و حب جاه، مردمی نادان تر از خود را با کارهایی ناصحیح اغفال نمودند، خویشتن را محبوب آنان ساختند و قلوبشان را به تسخیر خود در آوردند.
در این جا نمونه ای را که حضرت جعفر بن محمد (علیه السلام) خود ناظر آن بوده و شرح داده است را می آوریم.
امام (علیه السلام) می فرماید: کسی که از هوای نفس خود پیروی کند و رأی باطل خود را با اعجاب بنگرد، همانند مردی است که شنیدم گروه هایی از اقوام مختلف تعظیم و توصیفش می نمایند. علاقه مند شدم او را ببینم به گونه ای که مرا نشناسد تا بدانم وزن و ارزشش چقدر است. روزی در محلی او را دیدم که مردم گردش جمع شده بودند. پشت سر مردم ایستادم، در حالی که با پارچه کوچی قسمتی از صورت خود را پوشانده بودم، به او و مردم می نگریستم. او آنان را با گفته های خود فریب می داد، تا آن که راه خود را کج کرد و از مردم جدا شد. من از پی او رفتم. طول نکشید به نانوایی رسید، او را اغفال نمود و دو قرص نان او را به صورت سرقت برداشت. در نفس خود تعجب کردم و گفتم شاید با او معامله ای دارد.
سپس به انار فروشی رسید. او را نیز اغفال نموده و دو انار از او به صورت سرقت برداشت. در دلم گفتم که شاید با او نیز معامله دارد.
باز از پی او رفتم تا به مریضی گذر کرد. دو قرص نان و دو انار را نزد او گذارد و رفت. در صحرا به دنبالش رفتم تا به بقعه ای رسید و در آنجا توقف نمود. پیش رفتم و گفتم: ای بنده خدا! من از تو چیزهای را شنیده بودم. دوست داشتم تو را ببینم و دیدم. لکن از تو کارهایی مشاهده کردم که دلم را مشغول نموده است. گفت: آن چیست؟ گفتم: از خباز دو قرص نان دزدیدی و از انار فروش دو انار! قبل از آنکه جواب مرا بدهد به من گفت: تو کیستی؟ گفتم: مردی از اولاد آدم و از امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: به من بگو تو کیستی؟ گفتم: از اهل بیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل مدینه گفت: شاید تو جعفر بن محمد (علیه السلام) باشی گفتم: بلی! گفت: شرافت اصل برای تو، با جهلی که به کتاب خدا داری، چه فایده ای دارد؟ گفتم: جهل من به کتاب خداوند چیست؟ گفت: در قرآن شریف آمده است که هر کس یک حسنه بجا آورد، ده برابر اجر دارد و هر کس مرتکب گناه شود، جز کیفر یک گناه ندارد. من وقتی دو نان دزدیم، دو گناه کردم و چون دو انار دزدیدم، دو گناه دیگر مرتکب شدم و چون آنها را صدقه دادم، از چهل حسنه بر خوردار شدم. چهار گناه را از چهل حسنه کم کن، سی و شش حسنه باقی می ماند.
حضرت فرمود به او گفتم: تو به کتاب خداوند متعال جاهل هستی! مگر نشنیده ای که باریتعالی فرمود: انما یتقبل الله من المتقین(1032)؛ عمل اهل تقوی مورد قبول خداوند است.
تو با دزدی دو قرص نان، دو گناه کردی و با دزدی دو انار، مرتکب دو گناه شدی، وقتی آنها را بدون اجازه صاحبانش به دیگری دادی، چهار گناه دیگر بر چهار گنه اول افزودی و چهل حسنه بر چهار گناه اضافه نکردی.
آن شخص پس از شنیدن سخن امام (علیه السلام) حیران بر آن حضرت می نگریست. امام (علیه السلام) فرمود: من برگشتم و او را ترک گفتم. سپس امام (علیه السلام) فرمود: بمثل هذا التأویل القبیح المستکره یضلون و یضلون؛(1033) و به استناد این گونه تأویل های قبیح، گمراه می شوند و گمراه می کنند.(1034)

تقوای عابدینی اسرائیل

از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) منقول است که زن زنا کاری در میان بنی اسرائیل بود که بسیاری از جوانان بنی اسرائیل را مفتون خود ساخته بود. روزی آن جوانان گفتند که اگر فلان عابد مشهور، این را ببیند فریفته خواهد شد. آن زن چون این سخن را شنید گفت: والله به خانه نروم تا او را مفتون خود کنم. پس در همان شب قصد منزل آن عابد نمود و در را کوبید و گفت: ای عابد! مرا امشب پناه ده که در منزل تو شب را به روز آورم. عابد ابا نمود. آن زن گفت: بعضی از جوانان بنی اسرائیل با من قصد زنا دارند و از ایشان گریخته ام و اگر در نگشایی ایشان به من می رسند و به من فضیحت می رسانند. عابد حسن و جمال او را مشاهده کرد، از شوق بی اختیار شد و دست به او رسانید و در حال، متذکر شد و دست از او برداشت و دیگی در بار داشت که آتش در زیر آن می سوخت، رفت و دست خود را در زیر دیگ گذاشت. زن گفت که چه کار می کنی؟ گفت: دست خود را می سوزانم به جزای آن خطایی که از من صادر شد. پس زن بیرون شتافت و بنی اسرائیل را خبر کرد که عابد دست خود را می سوزاند. چون بیامدند دستش تمام سوخته بود.(1035)

اثر تقوا در لحظه مرگ

شیخ بهائی عطر الله مرقده در کشکول خود ذکر نموده که شخصی از ارباب نعمت و ناز را مرگ در رسید، در حال احتضار او را به کلمه ئ شهادتین تلقین کردند، او در عوض، این شعر را می خواند:
یا رب قائلة یوماً و قد تعبت این الطریق الی حمام منجاب
و سبب خواندن او این شعر را عوض کلمه شهادت آن بود که روزی زن عفیفه خوش صورتی از منزل خود در آمد که به حمام معروف منجاب برود. پس راه حمام را پیدا نکرد و از راه رفتن خسته شد. مردی را بر در منزلی دید، از او پرسید که حمام منجاب کجا است؟ او اشاره کرد به منزل خود و گفت: حمام این جاست. آن زن به خیال حمام، داخل خانه آن مرد شد. آن مرد فوراً در را بر روی او بست و عزم کرد که با او زنا کند. آن زن بیچاره دانست که گرفتار شده و چاره ای ندارد جز آنکه به تدبیر، خود را از چنگ او خلاص کند. لاجرم باکمال رغبت و سرور، خود را به این کار مشتاق نشان داد و گفت: چون بدنم کثیف و بدبو است، می خواستم به جهت آن به حمام بروم. خوبست که یک مقدار عطر و بوی خوش برای من بگیری که من خود را برای تو خوشبو کنم و قدری هم طعام حاضر کنی که با هم بخوریم و زود بیائی که من مشتاق تو هستم. آن مرد چون کثرت رغبت آن زن را به خود دید مطمئن شد، او را در خانه گذاشت و برای گرفتن عطر و طعام، بیرون رفت. چون آن مرد پا از خانه بیرون گذاشت، آن زن از خانه بیرون رفت و خود را خلاص کرد. چون مرد برگشت زن را ندید و به جز حسرت چیزی عاید او نشد.
الحال که آن مرد در حال احتضار است در فکر آن زن افتاده و قصه آن روز را در شعر، عوض کلمه شهادت می خواند. ای برادر! در این حکایت تأمل کن و ببین که اراده یک گناه از این مرد چگونه او را وقت مردن از اقرار به شهادت، منع کرد. با آنکه از او چیزی صادر نشده جز آنکه آن زن را داخل خانه نمود و قصد زنا کرد، بدون آنکه زنا از او صادر شود و از این نو حکایات بسیار است.(1036)