گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آسان گیری

شخصی به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد که تازه مسلمان شده بود. عرض کرد: من می توانم نمازهای پنج گانه را انجام دهم، ولی می توانم شبانه روزی دو رکعت نماز بخوانم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر او سخت نگرفت و با او موافقت کرد که او روزی دو رکعت نماز بخواند. آن شخص مدتی به همین دو رکعت نماز اکتفاء کرد تا این که حلاوت و شیرینی نماز را چشید و اهمیت آن را شناخت و کم کم آماده گردید و نمازهای پنج گانه را با خشوع و خلوص تمام انجام می داد.(996)

اثر تربیت معلم

عمر بن عبدالعزیز از خلفای بنی امیه بود. به شیعه بسیار خدمت کرده، راستی هم خدمت کرده است. علاوه بر این که به شیعه بسیار خدمت کرده، در آن مدت کوتاهی که خلافت داشت، توانست عدل اجتماعی اسلام را نشان بدهد. حتی تاریخ نویسان می نویسند که در همان مدت کوتاه خلافتش، در محیط اسلامی هیچ کس فقیر نبود، تا آنجا که به او می نوشتند که ما فقیری نداریم، پس بیت المال را چه کنیم؟ دستور می داد که بنده بخرید و آزاد کنید. او به راستی عدل اجتماعی اسلام و مکتب اقتصادی اسلام را به جامعه نشان دادم از نظر تاریخ باید بگوییم که به راستی مرد خوبی بوده، اگر چه غصب خلافت کرد، اما علی کل حال از نظر کارهایی که انجام داد خدمتی به شیعه کرده است. در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز کار به اینجا رسیده بود که لعن بر امیرالمؤمنین علی بن البیطالب (علیه السلام) بعد از نماز، از واجبات شمرده می شد. حتی تاریخ نویسان می نویسند که کسی در مسافرت بود و یادش رفت، بعد از نماز به علی (علیه السلام) لعن کند، دوباره به همان شهر و محل برگشت و لعن بر علی (علیه السلام) را انجام داد و برای کفاره گناهش در آنجا یک مسجد ساخت.
این وضع محیط اسلامی بود، عمر بن عبدالعزیز این لعن را برداشت، خود عمر بن عبدالعزیز می گوید: من اگر خوب شدم، یک معلم مرا به اینجا رساند، آن هم یک نکته از درسهای معلم بود که در من انقلاب ایجاد کرد.(997)

ادب فرزند و پسر!

مردی از روستایی می گذشت ناگاه بوی ناخوشایندی به مشامش رسید و از جوانی پرسید این بوی بد از کجا می آید؟ جوان گفت: در همین نزدیکی خری عمرش را به شما داده و این بو از لاشه آن خر است. مرد از جواب و تعبیر ابلهانه جوان، سخت ناراحت شد و راهش را گرفت و رفت تا به پیرمردی رسید و گفت: چرا مردم این ده این قدر بی تربیت هستند؟ پیرمرد گفت: چطور؟ مرد ماجرا را برایش تعریف کرد. پیرمرد گفت: آقا ببخشید، آن جوان پسر من است، او متوجه حرف زدن خود نیست، من تا به حال بارها به او گفته ام همه خرها را نباید به یک چوب راند، اما او اصلا به گوشش فرو نمی رود!(998)