گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

اثر توکل

در تهران یک رفیقی دارم. این خیلی به منبر من دلبستگی دارد. این می گوید تو هر وقت بی حالی، حال نداری حوصله نداری، آنوقت من می خواهم بیایم پای منبرت! تو آنوقت بهتر منبر می روی. البته راست می گوید. سری هم دارد. چرا؟ چون وقتی حالم خوب است و حال دارم با پای خودم منبر می آیم. اما وقتی حال ندارم پایم را که روی پله اول منبر می گذارم می گویم: یا الله! هر وقتی از خدا استمداد بشود و از او کمک گرفته شود و به او توکل شود، منبر بهتر می شود. وقتهای دیگر می گوئیم خب حال داریم دیگه، داریم می رویم! پس بهتر این است که آدم همیشه بگوید: خدا تا کارها بهتر در بیاید.(973)

خنده عبرت!

هنگامی که برادران یوسف (علیه السلام) با نیرنگ خود، یوسف نوجوان را از پدر گرفتند و به بیابان بردند و تصمیم گرفتند او را در میان چاه بیندازند، یوسف را به ریسمانی بستند و به داخل چاه روانه کردند. در این لحظه که لحظه خطر و گریه بود، ناگاه دیدند یوسف (علیه السلام) لبخندی زد. بعضی از حاضران از روی تعجب گفتند: الان وقت خنده نیست، چرا یوسف می خندد؟! همه حاضران نیز تعجب کردند و جای تعجب هم بود، زیرا هنگام شدت خطر، جای گریه است نه خنده!
یوسف (علیه السلام) همان لحظه راز خنده اش را چنین بیان کرد: من گاهی فکر می کردم چندین برادر نیرومند دارم و در حوادث روزگار، پشتیبان خوبی خواهم داشت، ولی اکنون می بینم همان ها مرا به چاه می افکنند. این به خاطر آن است که چرا من به خدا توکل و تکیه نکردم و به برادرانم توکل نمودم؟ خنده ام خنده شادی نبود، بلکه خنده عبرت بود.(974)

اشعار