گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

بهترنی کارها

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج، از درگاه خداوند پرسید: بهترین اعمال، چیست؟ خداوند فرمود: لیس شی ء عندی افضل من التوکل علی و الرضا بما قسمت؛(961) هیچ چیزی در نزد من بهتر از توکل بر من و خشنودی به آن چه قسمت کرده ام، نیست.
چنانکه در این روایت تدبر کنیم، در می یابیم که توکل به خدا، توأم با کار و تلاش است، چرا که می فرماید بهترین کارها نه تنبلی و دست روی دست بگذارد و در ذهن خود به خدای توکل نماید.(962)

توکل صحیح

خداوند در قرآن شریف فرموده است:
و من یتوکل علی الله فهو حسبه(963) کسی که به ذات اقدس الهی توکل نماید، خداوند امر او را کفایت می کند.
عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) أیهاالناس توکلوا علی الله و ثقوا به فانه یکفی ممن سواه؛(964) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: ای مردم! به خداوند توکل کنید و به او اعتماد نمایید که شما را از غیر خودش بی نیاز می نماید.
من توکل علی الله ذلت له الصعاب و تسهلت علیه الأسباب و تبوأ الخفض و الکرامة؛(965) علی (علیه السلام) فرموده: کسی که به خداوند توکل نماید، مشکلات بر وی آسان می گردد و با سهولت به وسایل و اسباب دست می یابد.
لازم است این نکته مورد توجه باشد که معنای توکل به خداوند نادیده گرفتن سنن آفرینش و بی اعتنایی به وسایل و اسباب طبیعی و ترک سعی عمل اجتماعی نیست و این مطلب ضمن روایات برای افراد ناآگاه بیان شده است:
دخل الأعرابی الی مسجد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال أعقلت ناقتک قال لا قد توکلت علی الله فقال اعقلها و توکل علی الله؛(966) مرد عربی به حضور رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد، عرض کرد: یا رسول الله! شترم را رها و آزاد بگذارم و به خداوند توکل کنم یا آنکه پایش را ببندم و توکل نمایم؟ حضرت در جواب فرمودند: پایش را ببند و توکل نما.

توکل در شداند

یکی از بزرگان نقل می کرد که در هواپیما نشسته بودیم، هواپیما از تهران حرکت کرد که در بغداد بنشیند. یک وقت خلبان زنگ خطر زد. مهماندار آمد و گفت وضع خیلی خطرناک است، چرخهای هواپیما باز نمی شود. رنگ از روی همه آنها پرید. یک مقدار صبر کرد، دو مرتبه آمد و گفت: به تهران بی سیم زدیم، گفت می خواهی به تهران برگرد، می خواهی به عراق برو، باید بگردی و دور بزنی تا بنزین هواپیما تمام شود وقتی که بنزین تمام شد روی زمین بیفتی، تا چه پیش آید و ما چاره ای غیر از این نداریم. می گفت: یک وقت دیدم رنگ از روی همه پریده و دیگر حال حرکت ندارند، اما من صاف نشسته بودم بدون این که رنگم تغییر کند، بدون این که دچار لکنت زبان شوم. کسی که پهلوی من نشسته بود به من رو کرد و با صدای بلند گفت: آقا مگر کری؟ گفتم: نه! گفت مگر نشنیدی چه گفت؟ گفتم: چرا! گفت: پس چرا رنگت نپریده؟ چرا نمی ترسی؟ نیم ساعت دیگر این طیاره به روی زمین می افتد و همه ما می میریم. گفتیم: هنگامی که سوار طیاره می شدم، گفتم: و من یتوکل علی الله فهو حسبه و یک آیة الکرسی هم خواندم و روایت دارد اگر کسی آیة الکرسی بخواند خدا حفظش می کند؛ اگر بناست که من بمیرم و مرگم حتمی باشد می میرم، اگر بترسم هم می میرم، اگر رنگم تغییر کند، می میرم و تغییر هم نکند می میرم. یارای حرکت داشته باشم می میرم، نداشته باشم هم می میرم. اما اگر مقدر نباشد من اعتمادم به خداست، می دانم که خدا مرا حفظ می کند، همه ما را حفظ می کند، وقتی این شهامت را از من دیدند یک وقت کار به اینجا رسید که پیش من می آمدند و وصیتهایشان را می کردند. من به آنها گفتم اگر مردیم همه می میریم، اگر هم زنده ماندیم همه زنده می مانیم، چرا نزد من وصیت می کنید؟ این اعتماد به نفس من بود اما آنها خود را باخته بودند چه باختنی! اصلا توجه نداشتند که من درون طیاره هستم، خیال می کردند که من یک آدم زنده هستم و آنها یک مرده و آنها باید وصیتهایشان را به من بکنند. می گفت: خانمی حتی نمی توانست از جایش بلند شود، از آنجا آه و ناله سر می داد و می گفت به تهران برو، در فلان کوچه و به دخترم بگو اگر من مردم مثلاً طلایم را چه بکن! یک وقت به بغداد رسیدیم، طیاره پایین آمده بود، نگاه کردیم دیدم آمبولانسها همه آماده است، مرده کشها، مریض برها، دکترها و پرستارها همه آمده بودند، خیلی شلوغ بود، همه چیز مهیا بود، معلوم است که وقتی چشم مسافران هواپیما به این پرستارها، به این مرده کشها و مریض برها که افتاد، دیگر چه حالی پیدا کردند. خلبان زنگ خطر زد که نزدیک است بنزین تمام شود، خودتان را با تسمه ببندید، اما حتی یک نفر هم نتوانست خودش را ببندد، من بلند شدم و همه را بستم، بعد هم نشستم و خود را بستم. یک دفعه زنگ خطر زده شد، هواپیما به پایین رفت تا آنجا که می توانست کنترل کرد و آنجا که نمی توانست بر زمین خزیدم طیاره تقریباً له شده بود اما حتی یک نفر از ماهم صدمه ندیده بود. من اولین کسی بودم که با پای خودم بلند شدم و پایین آمدم. دکترها و پرستارها تعجب می کردند که چقتدر من شهامت دارم. من کر بودم؟ من نمی دانستم؟ چه بودم؟ آنها نمی دانستند که من گوش داشتم؟ دیگران کر بودند؟ دیگران طوری نشده بودند. اما از بس ترس سر تا پایشان را گرفته بود، افراد دیگری به داخل هواپیما می رفتند، دست و پاهایشان را می گرفتند و آنها را پایین می آوردند، به درون آمبولانس می گذاشتند و به بیمارستان می بردند تا کم کم با سرم و سوزن به حال بیایند.(967)