گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

منم منم، ممنوع!

مرحوم سید نعمت الله جزایری - صاحب کتاب زهر الربیع - می گوید که در حدیث چنین آمده است که شخصی از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه شرفیابی به محضر ایشان را در خواست نمود. رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تو کیستی ای مرد؟ آن مرد گفت: منم ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)! حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ناراحت و عصبانی شده و چند بار فرمودند: من! من! من!... آیا برای مخلوق شایسته و سزاوار است که بگوید من؟! وقتی که آن مرد به حضور مبارک حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و نشانه های غضب را بر صورت مبارک ایشان دید گفت: به خدا پناه می برم از خشم خداوند و خشم رسولش. یا رسول الله! چرا غضبناک شده اید؟ حضرت فرمودند: آیا نمی دانی که گفتن این لفظ ( من) برای مخلوقین و آفریدگان شایسته و سزاوار نیست. آیا نمی دانی که ابلیس چون گفت: انا خیر منه؛(905) من [ابلیس ] از او [آدم ]بهترم. ملعون و مطرود شد؟ آن مرد عرض کرد: یا رسول الله من از خدای خویش به خاطر آنچه که گفتم مغفرت می طلبم و دیگر هرگز آن را تکرار نمی کنم.(906)

طرز انتساب

از جوان متکبری پرسیدند: تو کیستی؟ گفت: من خواهر زاده فلان امیرم. گفتند: خیلی غریب است، ما طولا سؤال می کنیم، شما عرضاً جواب می دهید!(907)

تکبر طاغوت

یک روز که در دفتر نشسته بودم، دیدم منشی آقای رجایی (رحمه الله) یک پرتقال برای ایشان پوست کند و به داخل اطاق برد. وقتی برگشت، دیدم حالت خاصی پیدا کرده است. پرسیدم: چه اتفاقی افتاد؟ گفت: آقای رجایی خیلی کار می کند و اصلا حواسش به خودش نیست. من از این رو پرتقال را پوست کندم که میل کند اما تا چشمش به بشقاب افتاد، گفتن اگر این میوه برای همه است، من هم می خورم وگرنه نمی خورم، چون شاه و بنی صدر هم از اول روحیه شاهی و بنی صدری نداشتند، بلکه با بر خورد اطرافیان خود که اول یک گلابی، بعد دو پرتقال، برای آن ها پوست کندند، دچار این غرور و نفسانیات شدند و این حالت فرعونی در آن ها ایجاد شد. پس شما کاری نکنید که من نیز به سرنوشت آن ها دچار شوم.(908)