گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

اثر تولی و تبری

زنی از جانب شوهرش به خدمت حضرت فاطمه (علیهم السلام) آمد و گفت: شوهرم می گوید آیا من از شیعیان شمایم؟ حضرت (علیهم السلام) فرمود: به شوهرت بگو اگر به آنچه از ما به شما رسیده است، عمل کنی و از آنچه که نهی شده دوری بجویی، از شیعیان مائی وگرنه نیستی. زن جواب را برای شوهر خود بیان کرد. مرد از شنیدن این سخن بسیار ناراحت و اندوهگین گردید و گفت: وای بر من! چگونه ممکن است که انسان از گناه پاک باشد و از او خطائی صادر نشده باشد. بنابراین من همیشه در آتش جهنم خواهم بود، زیرا هر که از شیعیان ایشان نباشد همیشه در جهنم است. آن زن ناراحتی و گفتار شوهر خود را برای حضرت فاطمه (علیهم السلام) نقل کرد. حضرت فرمود: به شوهرت بگو آن طوری که فکر کرده ای نیست. زیرا شیعیان ما از بهترین مردمان بهشتند ولی هر که ما را دوست بدار و دوستان ما را نیز دوست بدارد و دشمنان ما را دشمن بدارد و با زبان و قلب تسلیم ما باشد و در عین حال با او امر و نواهی ما مخالفت کند، بعد از پاک شدن از گناه بهشتی خواهد شد.(798)

امتحان هوش

هیچ یک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هر کس جوابی داد و هیچ کدام مورد پسند واقع نشد. سؤالی که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان اصحاب خود طرح کرد این بود: در میان دستگیره های ایمان کدامیک از همه محکمتر است؟.
یکی گفت: نماز، دیگری گفت زکات، سومی گفت: روزه چهارمی: حج و عمره. پنجمی: جهاد. عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد، خود حضرت فرمود: تمام اینهایی که نام بردید کارهای بزرگ و با فضیلتی است، ولی هیچ کدام از اینها آنکه من پرسیدم نیست.
محکم ترین دستگیره های ایمان، دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست.(799)

شش عاشق مهاجر

عده ای از قبیله عضل و قارة که ظاهراً با قریش همریشه بوده اند و در نزدیکی های مکه سکنی داشته اند، در سال سوم هجری به حضور رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده اظهار داشتند: برخی از افراد قبیله ما اسلام اختیار کرده اند، گروهی از مسلمانان را به داخل ما بفرست که معنی دین را به ما یاد بدهند، قرآن را به ما تعلیم دهند و اصول و قوانین اسلام را به ما یاد بدهند. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شش نفر از اصحاب خویش را برای این منظور همراه آنها فرستاد. فرستادگان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه آن هیئت که به مدینه آمده بودند روانه شدند تا در نقطه ای که محل سکونت قبیله هزیل بود رسیدند و فرود آمدند، یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بی خبر از همه جا آرمیده بودند که ناگاه گروهی از قبیله هذیل مانند صاعقه آتشبار، با شمشیرهای آمیخته بر سر آنها حمله آوردند. معلوم شد هیئتی که به مدینه آمده بودند از اول قصد خدعه داشته اند و یا به این نقطه که رسیده اند به طمع افتاده و تغییر روش داده اند، به هر حال معلوم است این افراد با قبیله هذیل ساخته اند و هدف، دستگیری این شش نفر مسلمان است. یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همین که از موضوع آگاه شدند به سرعت به طرف اسلحه خویش رفتند و آماده دفاع از خویش گشتند. هذیلی ها سوگند یاد کردند که هدف ما کشتن شما نیست، هدف ما این است که شما را تحویل قریشیان در مکه بدهیم و پولی از آنها بگیریم، ما هم اکنون با شما پیمان می بندیم که شما را نکشتیم. سه نفر از این ها و از آن جمله عاصم بن ثابت گفتند: ما هرگز ننگ پیمان مشرک را نمی پذیریم، جنگیدند تا کشته شدند. اما سه نفر دیگر: به نام زید، حبیب بن عدی و عبدالله بن طارق نرمش نشان دادند و تسلیم شدند. هذیلی ها این سه نفر را با طناب محکم بستند و به طرف مکه روانه شدند.
عبدالله بن طارق نزدیک مکه دست خویش را از بند بیرون آورد و دست به شمشیر برد، اما دشمن مجال نداد و با ضرب سنگ او را کشت. زید و حبیب به مکه برده شدند و در مقابل دو اسیر از هذیل که در مکه داشتند آنها را فروختند و رفتند. صفوان بن امیه قریشی، زید را از آنکس که در اختیارش بود خرید که به انتقام خون پدرش که در احد یا بدر کشته شده بود بکشد. او را برای کشتن به خارج مکه بردند. مردم قریش جمع شدند که ناظر جریان باشند، زید را به قربانگاه آوردند، او با قدمهای مردانه اش جلو آمد و کوچکترین تزلزلی به خود راه نداد. ابوسفیان، یکی از ناظران معرکه بود، فکر کرد از شرایط موجود در این لحظات آخر حیات زید استفاده کند، شاید بتواند یک اظهار ندامت و پشیمانی و یا اظهار تنفری نسبت به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از او بیرون کشد، رفت جلو و به زید گفت: تو را به خدا سوگند می دهم آیا دوست نداری رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از او بیرون کشد، رفت جلو و به زید گفت: تو را به خدا سوگند می دهم آیا دوست نداری که الان محمد به جای تو بود و ما گردن او را می زدیم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت می رفتی؟ زید گفت: سوگند به خدا که من دوست ندارم که در پای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) خاری برود و من در خانه ام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم! دهان ابوسفیان از تعجب بازماند، رو کرد به دیگر قریشیان و گفت: به خدا سوگند من هرگز ندیدم یاران کسی که او را آن قدر دوست بدارند که یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، محمد را دوست می دارند.
پس از چندی نوبت به حبیب بن عدی رسید، او را نیز برای دار زدن به خارج مکه بردند. حبیب از جمعیت خواهش کرد اجازه دهند تا دو رکعت نماز بخوانند. اجازه دادند و او دو رکعت نماز در کمال خضوع و خشوع و حال خواند. ما آنگاه خطاب به جمعیت کرد و گفت: به خدا قسم اگر نبود که مورد تهمت قرار می گیرم که خواهید گفت از مرگ می ترسد، زیاد نماز می خواندم. حبیب را به چوبه دار بستند. در این وقت بود که آهنگ دلنواز حبیب بن عدی با روحانیتی کامل که همه را تحت تأثیر قرار داد و گروهی از ترس خود را به روی خاک افکندند، شنیده شد. او با خدای خود مناجات می کرد و می گفت: خدایا رسالت خویش را از ناحیه رسول تو انجام دادیم، از تو می خواهیم که همین صبحگاهان جریان ما را به اطلاع پیامبرت برسانی.
خدایا این مردم ستمگر را تماماً در نظر بگیر و آنها را پاره پاره کن و یکی از آنها را باقی مگذار!(800) این نمونه ای از علاقه شدید و شیدائی مسلمین نسبت به شخص رسول اکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است و اساساً یک فرق بین مکتب انبیاء و مکتب فلاسفه همن است که شاگردان فلاسفه فقط معلمند و نهایت به اندازه یک نفوذ معلم دارند. اما انبیاء نفوذشان از قبیل نفوذ یک محبوب است محبوبی که تا اعماق روح محب راه یافته و پنجه افکنده است و تمام رشته های حیاتی او را در دست گرفته است.(801)