گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

تعصب فرعون به تجملات

غرور فرعون در برابر موسی (علیه السلام) به خاطر ثروت فرعون از طاغوت های بزرگ و سردمداران مقتدر جهان بود، حضرت موسی (علیه السلام) همراه برادرش هارون، به فرمان خدا نزد فرعون رفتند، تا او را به سوی حق دعوت کنند، موسی و هارون (علیه السلام) لباس ساده پشمین پوشیده بودند و در دست هر کدام عصایی بود، با فرعون به گفتگو پرداختند، حتی به او گفتند، اگر تسلیم فرمان خدا شود، حکومت و ملکش، باقر خواهد ماند، و عزت و شوکتش دوام می یابد. فرعون به قدری مغرور بود که گفت: آیا از این دو نفر تعجب نمی کنید، که با من شرط می کنند که بقای شاهی و دوام ریاستم بستگی به خواسته آنها دارد، در حالی که فقر و بیچارگی از سر و وضعشان دیده می شود، اگر راست می گویند چرا دست بندهایی از طلا به آن ها داده نشده است؟ امام علی (علیه السلام) فرمود: فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا و انباشتن آن و به خاطر کوچک شمردن لباس پشمینه و پوشیدن آن، این گفتار (مغرورانه) را گفت(773).

ناقه صالح (علیه السلام)

حضرت صالح (علیه السلام) یکی از پیامبرانی بود که مدت 104 سال در میان قوم خود ماند و آنها را به یکتا پرستی دعوت نمود.
اما هیچ کس به او ایمان نیاورد. قوم ثمود دارای هفتاد بت بودند که آنها را می پرستیدند. روزی حضرت صالح (علیه السلام) به آنها گفت: من شانزده ساله بودم که به سوی شما فرستاده شدم، اینک 120 سال از عمرم گذشته است، در این مدت از دست شما به ستوه آمده ام و شما نیز از دست من به ستوه آمده اید، پیشنهادی دارم و آن اینکه اگر بخواهید من از خدایان شما (بت ها) تقاضایی می کنم، در صورتی که خواسته مرا بر آورده کنند، از میان شما می روم، شما نیز از خدای من تقاضایی بکنید، اگر خدای من تقاضای شما را برآورده کرد شما ایمان بیاورید. قوم ثمود پذیرفتند و گفتند: پیشنهاد شما منصفانه است. به همین علت قرار بر این شد که اول حضرت صالح از بت های آنها تقاضایی کند، روز و ساعت آن معلوم شد و پس از فرا رسیدن آن زمان، بت پرستان بیرون شهر کنار بت های خود رفتند و خوراکی بردند و آنگاه پس از تبرک کردن آن، خوراکی ها را خوردند و سپس دست به دعا برداشتند و التماس کردند تا خواسته حضرت صالح را بر آورند. سپس به حضرت صالح گفتند: حال هر تقاضایی داری بخواه! حضرت صالح (علیه السلام) با اشاره به بت بزرگ پرسید: نام این بت چیست؟ نامش را گفتن: صالح خطاب به آن بت کرد و از او خواست تا تقاضایش را بر آورد؟ اما از بت بزرگ جوابی نیامد. صالح به قوم ثمود گفت: پس چرا جوابی نمی دهد؟ گفتند: از بت دیگر تقاضا کن! صالح (علیه السلام) رو به بت دیگر کرد و تقاضای خود را تکرار نمود؟ ولی این بار نیز جوابی نیامد، قوم ثمود به بت های خود رو کردند و گفتند: چرا جواب صالح را نمی دهید؟ آنها برای جلب عواطف بت ها به رسم بت پرستی خود، برهنه شدند و در حالی که بر سر و روی خود خاک می ریختند به زمین افتادند و روی خاک می غلطیدند و گریه کنان می خواستند تا بت هایی که به منزله خدایان بودند، جواب صالح را بدهند؟ اما هر چه کردند سودی نبخشید پس صالح (علیه السلام) به قوم ثمود فرمود: روز از نیمه می گذرد و خدایان شما به تقاضاهای من جواب ندادند، اکنون نوبت شماست که درخواست خود را از من بخواهید تا از درگاه خدای متعال بخواهم، تا در همین ساعت تقاضای شما را بر آورده نماید، هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح را پذیرفتند و گفتند: ای صالح! در خواست خود را به تو می گوییم، اگر پروردگارت تقاضای ما را بر آورد، تو را به پیامبری می پذیریم و از تو پیروی می کنیم.
حضرت صالح (علیه السلام) فرمود: هر خواسته ای که دارید بیان کنید. قوم ثمود گفتند: با ما به کوهی که در اینجاست بیا، حضرت صالح با آن هفتاد نفر به بالای کوه رفت، پس از استقرار در مکان مورد نظر، ثمودیان به صالح گفتند: از خدایت بخواه تا در همین لحظه شتر سرخ رنگی که پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه ای به همراه دارد و عرض و قامتش به اندازه یک میل است از این کوه خارج نماید. حضرت صالح (علیه السلام) فرمود: تقاضای شما برای من بسیار سنگین، اما برای پروردگارم بسیار آسان است. آنگاه صالح رو به درگاه خدای متعال نمود و خواسته ثمودیان را از حضرت احدیت در خواست نمود. ناگهان همه حاضران در کمال ناباوری دیدند که کوه شکافته شد و به گونه ای که نزدیک بود از شدت صدای آن هوش از سر حاضران برود و مدهوش شوند، درست شبیه مادری که درد زایمان گرفته باشد، فریادی زد و یکباره سر آن شتر از دل کوه خارج شد و سپس سایر اعضای پیکرش خارج و روی پا ایستاد. هنگامی که قوم ثمود این معجزه را دیدند، به صالح گفتند: خدای تو چقدر سریع اجبابت می کند، از او بخواه بچه شتر را نیز برایمان خارج نماید، پس حضرت صالح در خواست کرد و تقاضایش پذیرفته شد. پس از آنکه این معجزه بزرگ رخ داد. حضرت صالح (علیه السلام) به آن هفتاد نفر که از بر جسته گان قوم ثمود بودند، فرمود: آیا تقاضای دیگری نیز دارید؟ گفتند: نه! بیا نزد مردم برویم و آنچه را دیدم برایشان خبر دهیم تا به تو ایمان بیاورند. صالح پیامبر (علیه السلام) به همراه آنان حرکت کرد؛ اما هنوز به قوم نرسیده بودند که شصت و چهار نفر آنان مرتد شدند و گفتند: آنچه دیدم سحری بیش نبود. شش نفر باقیمانده خبر را برای مردم بازگو کردند؛ ولی مردم نپذیرفتند، حتی یکی از آن شش نفر نیز شک کرد و به گمراهان پیوست، همین شخص بود که به نام قدار بن سالف معروف بود و سرانجام ناقه صالح را پی کرد و کشت.(774)

تعصب جاهلیت

امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: من همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم، سران قریش نزد ایشان آمدند و گفتند: ای محمد! تو ادعای بزرگی کرده ای، هیچ یک از پدران و خاندانت چنین ادعایی نکرده اند، ما از تو یک معجزه می خواهیم، اگر پاسخ مثبت دهی و آن معجزه را انجام دهی، تو نبی و پیامبری و اگر انجام ندهی بر ما روشن می شود که تو دروغگویی بیش نیستی.
رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: خواسته شما چیست؟ گفتند: این درخت را صدا بزن تا از ریشه بر آمده و جلو آید و پیش رویت بایستد! فرمود: خدای متعال بر همه چیز قادر است، اگر چنین معجزه ای انجام شود، شما ایمان می آورید و به حق گواهی می دهید؟ گفتند: آری!
حضرت فرمود: به زودی آنچه را خواستید به شما ارائه می کنم، و می دانم که شما به سوی خیر و نیکی باز نخواهید گشت، در میان شما کسی هست که در چاه بدر افکنده خواهد شد، (اشاره به مرگ ابوجهل) و نیز کسی هست که جنگ احزاب را به راه خواهد انداخت. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) صدا زد: ای درخت! اگر به خدا و روز قیامت ایمان داری و می دانی که من پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم از ریشه و زمین بیرون آی و نزد من بیا و به فرمان خدای متعال پیش روی من بایست.
امیر مؤمنان (علیه السلام) می فرماید: سوگند به کسی که او را به حق مبعوث کرد! ناگهان درخت با ریشه اش از زمین کنده شد و پیش آمد و به شدت صدای می کرد و همچون پرندگان به هنگام پرواز که از به هم خوردن بال هایشان صدا می آید، از شاخه های درخت به گوش می رسید. قریشیان چون چنین دیدند از روی کبر و غرور به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتند: به درخت فرمان بده تا نصف شود و نصف آن جلو آید و نصف دیگرش در جای خود باقی بماند. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمان داد، و نیمه ای از درخت نزدیک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد، دوباره از روی کفر و سرکشی گفتند: فرمان بده تا برگردد و به نصف دیگرش ملحق گردد و در جای اولش قرار گیرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد و درخت اطاعت نمود. من بدون فاصله گفتم: لا اله الا الله، ای پیامبر! من اولین کسی هستم که به تو ایمان دارم و نخستین فردی هستم که به نبوت تو را قرار می کنم. اما قریشیان گفتند: ماایمان نمی آوریم او ساحری است دروغگو که در سحر و جادوی خود مهارت زیادی دارد!(775)