گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

توسل یوسف (علیه السلام)

هنگامی که برادران یوسف (علیه السلام) او را در چاه افکندند، یوسف تنها و غریب در ته چاه تاریک، روی سنگ کنار دیوار قرار گرفت و به دعا و مناجات پرداخت ولی نتیجه نگرفت، تا اینکه جبرئیل نزد یوسف (علیه السلام) آمد و گفت: ای کودک! اینجا چه می کنی. یوسف (علیه السلام) فرمود: برادانم مرا به چاه افکنده اند. جبرئیل گفت: دوست داری از زندان نجات یابی؟ یوسف (علیه السلام) فرمود: با خدا است، اگر او بخواهد مرا بیرون می آورد. جبرئیل گفت: اگر دوست داری از چاه خارج بشوی، این دعا را بخوان: اللهم انی اسئلک بأن لک الحمد، لا اله الا انت المنان بدیع السماوات و الأرض، ذوالجلال و الاکرام أن تصلی علی محمد و أن تجعل لی مما أنا فیه فرجاً و مخرجاً؛ خدایا! من از تو تقاضا می کنم که حمد و ستایش برای توست؛ معبودی جز تو نیست، تویی که بر بندگان نعمت می بخشی، آفریننده آسمانها و زمینی، صاحب جلال و اکرام هستی، تقاضا می کنم که بر محمد و آل او درود فرستی و گشایش و نجاتی از آنچه در آن هستم بر من قرار دهی. او این دعا را خواند و نجات یافت.(721)

اشعار

توسل و توکل

کسی کو اول و مبدع باشیا است وجودش در همه گیتی هویدا است
هدایت را از او خواهم که هادی است بمن نزدیک در هر شهر و وادی است
از او یاری همی جویم که قاهر بود هم بر اعانت نیک قادر
زدم بر دامنش دست توسل بر او در کارها دارم توکل