گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آرزوی پیرزن

پیرزنی خمیده پشت را گفتند: آن خواهی که خدای تعالی، پشت خمیده تو را راست گرداند، یا آن که زنان دیگر رانیز مثل تو خمیده پشت گرداند؟!
گفت: آن خواهم که دیگران مثل من گوژ پشت شوند، تا به آن چشمی که دیگران در من نگریسته اند، نیز در ایشان نگرم.(689)

جوان هاشمی و حاجب خلیفه

جوانی از بنی هاشم به مجلس منصور دوانیقی حاضر شد. خلیفه از او سؤال کرد که پدر تو کدام تاریخ وفات یافت؟ جوان گفت: خدایش بیامرزد در فلان روز وفات یافت و مرقدش پر نور باد، در فلان موضع او را دفن کردیم. ربیع حاجب که در خدمت ایستاده بود بانگ بر هاشمی زده گفت: در حضور خلیفه تا چند پدر خود را رتبت دهی؟!
جوان گفت: تو بر این اعتراض که کردی مستوجب ملامت نیستی، چه حلاوت پدر در نیافته ای و قدر آن ندانی (ربیع متهم به حرامزادی بود). منصور از جواب جوان هاشمی چندان خندید که به پشت افتاد(690).

لوطی صالح و آغامحمد خان قاجار

آغا محمد خان قاجار بعد از قتل جعفر قلی خان، برادرش لوطی صالح را که آشنای قدیم خودش بود در خلوت خواسته، گفت: به جهت مسخرگی و صحبت هایی که در مجالس اجزای سلطنتی زندیه و در حضور خود وکیل می کردی، سرمایه و مکنت تو را می دانم. باید راست و بی کم و کاست بگویی و تقدیم کنی، تا جان توبه سلامت بماند. لوطی صالح گفت: راست می گویم و تقدیم هم می کنم، اما خداوند عالم در وجود تو گذشت خلقت نفرموده، می گیری و باز جان مرا تلف می کنی. پس از گرفتن مبلغ هشت هزار تومان از او، روز دیگر او را خواسته، گفت: می باید در حق تو رفتاری شود که دیگر روی رفتن مجالس را نداشته باشی. حکم شد بینی او را بریدند. بعد از بریدن بینی، چون لوطی صالح آشنای ایام گرفتاری او بود، جرات کرده گفت: دیدی که خداوند تعالی در وجودت گذشت نیافریده است. آغا محمد خان دستور داد، آنچه از او گرفته شده بود، رد کردند و به او گفت: برو به عتبات مجاور باش، زیرا می ترسم باز طرف غضب من واقع شوی و حرف تو راست شود! لوطی صالح بدون اینکه دیناری ضرر مالی تحمل کند، با همان دماغ بریده رفت و در مشهد کاظمین (علیه السلام) تا زمان وفات مجاورت داشت.(691)