گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

جوان شرمسار

روزی حضرت عیسی (علیه السلام)، از صحرایی می گذشت. در بین راه، به پای صومعه یکی از راهب ها رسید و با او مشغول صحبت شد. در این هنگام، جوانی که در میان مردم به ارتکاب اعمال زشت و ناروا مشهور بود، خواست از آن جا عبور کند. وقتی چشم آن جوان گناهکار به حضرت عیسی (علیه السلام) و آن عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده ام؛ اکنون اگر پیامبر تو مرا ببیند و مرا مورد عتاب و سرزنش قرار دهد، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را حفظ کن! در همان لحظه، چشم عابد بر آن جوان شرمسار افتاد. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان زناکار محشور مکن! خدای تعالی به پیامبرش وحی فرمود که: به این عابد بگوی ما دعای تو را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم. چرا که او به واسطه ندامت و پشیمانی که در او حاصل شد، بهشتی است و تو به خاطر این غرور و خودبینی، جهنمی شدی!(632)

اشعار

آبادی دنیا و آخرت

تو ویران کنی خانه های بهشت که آباد سازی از آن، دهر زشت