گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

اشتیاق بهشت به چهار نفر

انس بن مالک می گوید: روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ان الجنه مشتاقه الی اربعه من امتی؛ قطعاً بهشت، مشتاق به چهار نفر از امت من است.
درنگ کردم از این که بپرسم این چهار نفر چه کسانی هستند، نزد ابوبکر رفتم و جریان را گفتم و پیشنهاد کردم شما از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بپرسید که این چهار نفر، چه کسانی هستند؟
ابوبکر گفت: ترس آن دارم که جزء آن چهار نفر نباشم و دودمانم بنی تمیم مرا سرزنش کنند. نزد عمر رفتم و جریان را گفتم و پیشنهاد کردم شما سؤال کنید. او در پاسخ گفت: ترس آن دارم که جزء آن ها نباشم و خاندانم بنو عدی مرا سرزنش کنند.
نزد عثمان رفتم و همین پیشنهاد را کردم، او نیز گفت: ترس آن دارم که جزء آنها نباشم و خاندانم بنی امیه مرا سرزنش کنند.
به حضور علی (علیه السلام) رفتم. آن حضرت را در نخلستان دیدم که به کشیدن آب از چاه اشتغال داشت. جریان را بازگو کردم و از آن حضرت تقاضا کردم که شما از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بپرسید که این چهار نفر، کیانند؟! حضرت فرمودند: سوگند به خدا می روم و می پرسم، اگر من جزء آن چهار نفربودم، حمد و سپاس الهی را به جا می آورم و اگر جزء آنها نبودم، از درگاه خدا می خواهم که مرا جزء آنها و دوست آنها قرار دهد. همان دم آن حضرت به سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حرکت کرد. من نیز همراهش بودم، به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدیم، دیدیم سر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دامن دحیه کلبی است. او جبرئیل بود که به صورت دحیه کلبی در آمده بود.(628) وقتی که جبرئیل، علی (علیه السلام) را دید، برخاست و بر آن حضرت سلام کرد و گفت: ای امیر مؤمنان! سر پسر عمویت را به دامن بگیر، تو از من سزاوارتر هستی. جبرییل رفت و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالت مخصوص وحی بود و سرش بر دامن علی (علیه السلام) نهاده بود. تا این که آن حضرت را دیدم که از حالت خاص وحی، خارج شد، مانند کسی که از خواب، بیدار می شود و متوجه شد که سرش بر دامن علی (علیه السلام) است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) فرمود: حتماً برای حاجتی به این جا آمده ای. علی (علیه السلام) عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت! به حضور شما آمدم، سرت را بر دامن دحیه کلبی دیدم، او برخاست و بر من سلام کرد و گفت: سر پسر عمویت را به دامن بگیر و تو ای امیرمؤمنان، سزاوارتر از من به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستی. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا او را شناختی؟ علی (علیه السلام) گفت: او دحیه کلبی بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: او جبرییل بود که به صورت زیبای دحیه کلبی درآمده بود.
علی (علیه السلام) گفت: ای رسول خدا! پدر و مادرم به فدایت، انس بن مالک به من خبر داد که شما فرموده ای، بهشت مشتاق چهار نفر است، آن ها کیانند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره به علی (علیه السلام) کرد و سه بار فرمود: انت و الله اولهم؛ سوگند به خدا تو اولین نفر از آن چهار نفر هستی. علی (علیه السلام) گفت: پدر و مادرم بفدایت، آن سه نفر کیانند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آن سه نفر عبارتند از مقداد، سلمان و ابوذر.(629)

تقاضای جالب خدمتگزار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

ربیعه بن کعب از مسلمانان نیک سرشتی بود که هفت سال مانند غلامی خدمتگزار، در خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، پس از هفت سال خدمت، روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: تو هفت سال به ما خدمت کردی، آیا حاجتی نداری که به من بگویی تا آن را برآورم؟ ربیع عرض کرد: ای رسول خدا! به من مهلت بده تا بیندیشم که چه تقاضایی از تو کنم.
آن روز گذشت و صبح روز بعد، ربیعه به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ربیعه! اکنون حاجت خود را بگو.
ربیعه گفت: حاجتم این است، از خدا بخواه تا مرا در بهشت همنشین تو کند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چه کسی به تو آموخت که از من چنین تقاضایی کنی؟
ربیعه گفت: ای رسول خدا کسی به من آن را نیاموخت، بلکه خودم پیش خود فکر کردم و با خود گفتم: اگر مال و ثروت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بخواهم ناپایدار است، و اگر عمکر طولانی یا فرزند بخواهم، سرانجام آن ها مرگ است، از این رو تقاضای چیزی پایدار کردم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سرش را پایین انداخت و ساعتی در فکر فرو رفت، سپس فرمود: افعل ذلک فاعنی بکثره السجود؛ این تقاضای تو را بر آوردم، ولی مرا به سجده های بسیار کمک کن.
یعنی اگر سجده های بسیار کنی، برای وصول به هدف و به دست آوردن همنشینی با من در بهشت، مرا یاری نموده ای.(630)

جوان بهشتی

روزی حضرت موسی (علیه السلام) در مناجات عرض کرد: خدایا! از تو می خواهم که همنشین مرا در بهشت به من بنمایی تا او را بشناسم. در این هنگام، جبرئیل نازل شد و گفت: ای موسی! خدای تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید: همنشین تو در بهشت، فلان مرد قصاب است. موسی (علیه السلام) آمد تا به مغازه او رسید، جوانی را دید که مشغول قصابی بود و به مردم گوشت می فروخت.
مدتی او را زیر نظر داشت، اما عمل برجسته ای از او ندید. چون شب فرا رسید، قصاب مغازه اش را بست و به سوی خانه رفت. حضرت موسی (علیه السلام) نیز همراه او آمد. چون به در منزل رسید، حضرت موسی (علیه السلام) گفت: ای جوان! آیا مهمان می خواهی؟ قصاب گفت: مهمان حبیب خداست، بفرمایید، خوش آمدید! جوان قصاب، مهمان ناشناس را به خانه آورد و غذایی آماده ساخت. آنگاه زنبیلی را که به شکل گهواره از سقف آویخته بود فرود آورد. پیرزنی بسیار نحیف در آن بود. او را شستشو داد و سپس از غذایی که آماده ساخته بود، لقمه به دهانش گذاشت تا سیر شد. دوباره آن پیرزن را در زنبیل نهاد و به سقف آویزان کرد. در آن هنگام، پیرزن دهانش را حرکت داد و چیزی بر زبان آورد، اما موسی (علیه السلام) آن سخنان را نفهمید. وقتی جوان قصاب با مهمان خود مشغول خوردن غذا شدند، موسی (علیه السلام) گفت: ای جوان! بگو ببینم این پیرزن با تو چه نسبتی دارد؟
جوان گفت: او مادر من است و چون من دستم از مال دنیا تهی است، نمی توانم برای او خدمتکاری استخدام کنم تا از وی پرستاری نماید. از این جهت خودم عهده دار کارهای مادرم هستم.
موسی (علیه السلام) پرسید: ای جوان! وقتی به مادرت غذا دادی او چه گفت:
قصاب گفت: هر بار که مادرم را تمیز می کنم و غذا به او می خورانم، در حقم دعا می کند، می گوید: خدا تو را ببخشد و همنشین حضرت موسی (علیه السلام) در بهشت قرار دهد!
موسی (علیه السلام) گفت: ای جوان! به تو بشارت می دهم که خداوند دعای مادرت را درباره تو مستجاب فرموده است، زیرا من موسی هستم و جبرئیل، مرا از این موضوع آگاه ساخت.(631)