گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

نان خشک به از حریر و عسل

ظریفی مهمان بخیلی شد. بخیل کنیزک را گفت: برای مهمان پالوده عسل بیاور! کنیزک گفت: عسل و آرد و روغن حاضر نیست!
بخیل گفت: اگر این میسر نمی شود، جامه خوابی از حریر و دیبا بگستر تا به فراغت و آسایش بر آن خواب بکند؛ ظریف گفت: ای خواجه! در میان دیبا و حریر و پالوده عسل، هیچ نان پاره ای خشک باشد که آن مرا به از دیبا و حریر و پالوده عسل است!(597)

بخیل و دوست وی

شخصی بخیلی را گفت: سبب چیست که با این دوستی و رفاقت، مرا مهمان نکرده ای؟! بخیل گفت: به جهت آن که از قوه اشتهای تو با خبرم! هنوز لقمه به دهانت نرسیده لقمه دیگری برمی داری! گفت: مرا مهمان کن، شرط می کنم که در میان هر دو لقمه دو رکعت نماز به جای آورم!(598)

تو از من سخی تر هستی!

بخیلی کوفی و بخیلی بغدادی با یکدیگر دوستی داشتند، وقتی بغدادی را گذر به کوفه افتاد و به مهمانی دوست خود رفت، کوفی برای او یک تخم مرغ آورد و گفت: تناول کن که این ماده وجود مرغی است که از او صد هزار تخم مرغ حاصل شود، و در درون هر یک مرغی است بالقوه، که اگر تربیت کنند از هر یک مرغی تولد کند! پس من به حقیقت، تو را مهمانی می کنم به صد هزار مرغ کوفی! بغدادی آن تخم را بخورد و گفت: چون تو به دیار ما عبور کنی، ما نیز خدمت لایق بکنیم و آنچه قاعده و رسم است، به جای آریم. پس کوفی را وداع کرد و برفت.
بعد از چندگاه، کوفی به هوای مهمان داری دوست خود عزم بغداد کرد و در خانه او نزول نمود. بغدادی نری گوسفندی را بریان کرده پیش او نهاد! کوفی در آن نگریست و دست به آن نمی کرد! بغدادی گفت: تناول کن که این ماده نسل صد هزار گوسفند است. پس من به حقیقت تو را ضیافت می کنم، به صد هزار گوسفند! کوفی گفت: احسنت! گواهی می دهم که تو از من سختی تری، زیرا که من تو را به صد هزار مرغ مهمان کردم و تو مرا به صد هزار گوسفند ضیافت فرمودی!(599)