گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

کوزه بی نم

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد.
کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه نویسم؟
بخیل گفت: بنویس: فمن شرب منه فلیس منی(594) یعنی: آنها که از آن بنوشند از من نیستند. کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه نویسم؟ بخیل گفت: بنویس و من لم یطعمه فانه منی(595). یعنی: و آنها که از آن نخورند از من هستند.(596)

نان خشک به از حریر و عسل

ظریفی مهمان بخیلی شد. بخیل کنیزک را گفت: برای مهمان پالوده عسل بیاور! کنیزک گفت: عسل و آرد و روغن حاضر نیست!
بخیل گفت: اگر این میسر نمی شود، جامه خوابی از حریر و دیبا بگستر تا به فراغت و آسایش بر آن خواب بکند؛ ظریف گفت: ای خواجه! در میان دیبا و حریر و پالوده عسل، هیچ نان پاره ای خشک باشد که آن مرا به از دیبا و حریر و پالوده عسل است!(597)

بخیل و دوست وی

شخصی بخیلی را گفت: سبب چیست که با این دوستی و رفاقت، مرا مهمان نکرده ای؟! بخیل گفت: به جهت آن که از قوه اشتهای تو با خبرم! هنوز لقمه به دهانت نرسیده لقمه دیگری برمی داری! گفت: مرا مهمان کن، شرط می کنم که در میان هر دو لقمه دو رکعت نماز به جای آورم!(598)