گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

درجات ایمان

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ایمان ده درجه دارد، سلمان بعد از مرتبه و درجه امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
یک وقت امیرالمؤمنین، حضرت علی (علیه السلام) دست سلمان را گرفت. دم دروازه مدینه آورد. به او فرمود: سلمان جان! دلت می خواهد که خانه ات در بهشت را نشانت بدهم؟ امام است؛ این کار برای او چیزی نیست. گفت: بلی آقا! حضرت اشاره کرد. این حجب و پرده ها را کنار زد. گفت: نگاه کن! سلمان نگاه کرد. حضرت فرمود: همه این تشکیلات برای توست. سلمان! تو خیلی رنج کشیدی؛ هم قبل از اسلام و هم در زمان اسلام. بیا برو به بهشت و از دست دنیا راحت شو! تا امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او پیشنهاد کرد. صدا زد: علی جان! من تو را می خواهم؛ بهشت را می خواهم چه کار؟!
سال ها گذشت. زمان امام چهارم (علیه السلام) رسید. دم دروازه مدینه امام چهارم دست جابر بن عبدالله انصاری (رحمه الله) را گرفت، چشمان جابر نابینا بود. حضرت فرمود: جابر می خواهی خانه ات را در بهشت به تو نشان بدهم؟ اینجا جایی بود که جدم علی (علیه السلام) بهشت را نشان سلمان داد. جابر گفت: بله آقا! زین العابدین (علیه السلام) یک اشاره ای کرد. پسر همان علی (علیه السلام) است. با یک اشاره جای جابر در بهشت را به او نشان داد. درجات ایمان در اینجا مشخص می شود. امام سجاد (علیه السلام) از جابر پرسید: آیا می خواهی به جایگاه خود در بهشت منتقل شوی؟ او گفت: آری!(566)

شاگرد بزاز

ابن سیرین که خداوند متعال به او تعبیر خواب را به او عنایت نمود، در جوانی شاگرد بزازی بود. روزی خانمی که از مشتری ها بود، به در مغازه او آمد و از او خرید کرد. سپس از او خواست که جنسهای خریداری شده را کمک کرده و به منزل بیاورد. شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده است. او نمی دانست که این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می کند، عاشق و دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست.
مقدمات کار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سرا، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین که عنفوان جوانی را طی می کرد و از زیبایی بی بهره نبود پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت. ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده است. فکر کرد با موعظه و نصیحت یا با خواهش و التماس خانم را منصرف کند، دید خشت بر دریا زدن و بی حاصل است. خانم عشق سوزان خود را برای او شرح داد، به او گفت: من خریدار اجناس شما نبودم، خریدار تو بودم. ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت، در دل زن اثر نکرد. التماس و خواهش کرد، فایده نبخشید. گفت: چاره ای نیست باید کام مرا بر آوری. و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پافشاری می کند، او را تهدید کرد، گفت: اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الان فریاد می کشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلم است که چه بر سر تو خواهد آمد.
موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد که پاکدامنی خود را حفظ کند. از طرف دیگر سرباز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می شد.
چاره ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت. فکر کرد یک راه باقی است کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن ایمان و تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم، به بهانه قضای حاجت، از اطاق بیرون رفت، با وضع و لباس آلوده برگشت و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فوراً او را از منزل خارج کرد.(567)

ایمان و خوش عاقبتی

زکریا، پسر ابراهیم، با آنکه پدر و مادر و همه فامیلش نصرانی بودند و خود او نیز بر آن دین بود، مدتی بود که در قلب خود تمایلی نسبت به اسلام احساس می کرد. وجدان و ضمیرش او را به اسلام می خواند. آخر بر خلاف میل پدر و مادر و فامیل، دین اسلام اختیار کرد و به مقررات اسلام گردن نهاد. موسم حج پیش آمد. زکریای جوان به قصد سفر حج از کوفه بیرون آمد و در مدینه به حضور امام صادق (علیه السلام) تشرف یافت. ماجرای اسلام خود را برای امام تعریف کرد. امام فرمود: چه چیز اسلام نظر تو را جلب کرد؟
گفت: همین قدر می توانم بگویم که سخن خدا در قرآن که به پیغمبر خود می گوید: ای پیغمبر تو قبلاً نمی دانستی کتاب چیست و نمی دانستی که ایمان چیست اما ما این قرآن را که به تو وحی کردیم، نوری قرار دادیم و به وسیله این نور هر که را بخواهیم رهنمایی می کنیم،(568) درباره من صدق می کند. امام (علیه السلام) فرمود: تصدیق می کنم که خدا تو را هدایت کرده است. آنگاه امام (علیه السلام) سه بار فرمود: خدایا خودت او را راهنما باش! سپس فرمود: پسرکم! اکنون هر پرسشی داری بگو! جوان گفت: پدر و مادر و فامیلم همه نصرانی هستند، مادرم کور است، من با آنها محشورم و قهراً با آنها هم غذا می شوم تکلیف من در این صورت چیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: آیا آنها گوشت خوک مصرف می کنند؟ جوان گفت: نه یا ابن رسول الله! دست هم به گوشت خوک نمی زنند. امام (علیه السلام) فرمود: معاشرت تو با آنها مانعی ندارد. آنگاه فرمود: مراقب حال مادرت باش، تا زنده است به او نیکی کن، وقتی که از دنیا رفت، جنازه او را به کسی دیگر وامگذار، خودت شخصاً متصدی تجهیز جنازه او باش! در اینجا به کسی نگو که با من ملاقات کرده ای. من هم به مکه خواهم آمد، ان شاء الله در منا همدیگر را خواهیم دید.
جوان در منا به سراغ امام رفت. در اطراف امام ازدحام عجیبی بود. مردم مانند کودکانی که دور معلم خود را می گیرند و پی در پی بدون مهلت سؤال می کنند، پشت سر هم از امام سؤال می کردند و جواب می شنیدند. ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد.
سفارش امام (علیه السلام) را به خاطر سپرده بود. کمر به خدمت مادر بست و لحظه ای از مهربانی و محبت به مادر کور خود فرو گذار نکرد. با دست خود او را غذا می داد و حتی شخصاً، جامه ها و بستر مادر را جستجو می کرد که شپش نگذارد. این تغییر روش پسر، خصوصاً پس از مراجعت از سفر مکه، اثر زیادی بر مادر گذاشت. پس یک روز به پسر خود گفت: پسر جان! تو سابقاً که در دین ما بودی و من و تو اهل یک دین و مذهب به شمار می رفتیم، این قدر به من مهربانی نمی کردی؟ اکنون چه شده است که با اینکه من و تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانه ایم، بیش از سابق با من مهربانی می کنی؟
- مادر جان! مردی از فرزندان پیغمبر ما به این طور دستور داده است.
- خود آن مرد هم پیغمبر است؟
- او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است.
- پسرکم! خیال می کنم خود او هم پیغمبر باشد، زیرا این گونه توصیه ها و سفارشها جز از ناحیه پیغمبران از ناحیه کس دیگری نمی شود.
- نه مادر! مطمئن باش او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است. اساساً بعد از پیغمبر ما پیغمبری به جهان نخواهد آمد.
- پسرکم! دین تو بسیار دین خوبی است، از همه دین های دیگر بهتر است، دین خود را بر من عرضه بدار. جوان شهادتین را بر مادر عرضه کرد. مادر مسلمان شد. سپس جوان آداب نماز را به مادر کور خود تعلیم کرد.
مادر فرا گفت، نماز ظهر و نماز عصر را به جا آورد. شب شد توفیق نماز مغرب و نماز عشاء را نیز پیدا کرد. آخر شب ناگهان حال مادر تغییر کرد، مریض شد و به بستر افتاد. پسر را طلبید و گفت: پسرکم، یک بار دیگر آن چیزهایی که به من تعلیم کردی تعلیم کن. پسر بار دیگر شهادتین و سایر اصول اسلام یعنی ایمان به پیغمبر و فرشتگان و کتب آسمانی و روز واپسین را به مادر تعلیم کرد. مادر همه آنها را به عنوان اقرار و اعتراف بر زبان جاری ساخت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. صبح که شد، مسلمانان برای غسل و تشییع جنازه آن زن حاضر شدند. کسی که بر جنازه نماز خواند و با دست او را به خاک سپرد پسر جوانش زکریا بود.(569)